close
تبلیغات در اینترنت
قصه ی تلخ دخترک زیبا رو
یکشنبه 25 آذر 1397
از پله ها که بالا می آمد، انگار کن داشت از لا به لای رمان های عاشقانه بیرون می آمد! درست همان دختری بود که بارها وصفش را در رمان های زمان نوجوانی خوانده بودم. هرچقدر بالاتر می آمد همه ی دختران سیه چشم رویایی، بیشتر در چهره اش جان میگرفتند. فقط گویی، قد بلند را میان همان صفحات کتابها جا گذاشته بود و ریز نقش شده بود. با لطافت سلام کرد و درون چشمانم خیره شد! محو چشمان سیاهش بودم که ...   بقیه داستان در ادامه مطلب...محو چشمان سیاهش بودم که به نرمی از کنارم رد شد و من داشتم به این فکر…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1528
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 244
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 477
  • بازدید دیروز : 8,558
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 10
  • آی پی امروز : 27
  • آی پی دیروز : 87
  • بازدید هفتگی : 19,817
  • بازدید ماهانه : 28,684
  • بازدید سالانه : 275,129
  • بازدید کل : 1,024,101
  • اطلاعات
  • امروز : یکشنبه 25 آذر 1397
  • آی پی شما : 54.159.51.118
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 

*********************

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی (اوریفلیم) سایت تنهایی98

از تاریخ 96/6/6 شروع به کار میکند.


تمامی محصولات اصل و اورجینال بوده و کاملا گیاهی هستند.


به مدیریت : ملیکا (زهرا) رشیدی

برای سفارش و مشاوره رایگان با آیدی تلگرام

telegram.me/ZahraRsh73

در ارتباط باشید


آدرس اینستاگرام لوازم آرایشی ما :

oriflame_soed_m@

برگزار کننده مسابقات بزرگ اوریفلیم به همراه اهدای جوایز ویژه


فروشگاه گل کاغذی

با سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های عزیز سایت تنهایی98


سایت تنهایی98 مفتخر است که همراهان و دوستدارانی همچون شما را دارد که همیشه

باعث پیشرفت و دیده شدن این سایت بودید.و در همه ی امور ما را یاری کردید.


اینبار این سایت قصد دارد تا در جشن ها و شادی های شما شریک شود

و به شما در برپایی جشنی زیبا برای تولد ، نامزدی و... یاری دهد.

از این پس میتوانید تم های تولد و جشن مورد علاقه ی خود را از اینجا و با قیمت مناسب و کیفیت عالی تهیه کنید.



برای مشاهده ی نمونه های بیشتر میتونید به کانال تلگرام 

https://t.me/tanhaee98_Decorative_flower

مراجعه کنید.

قصه ی تلخ دخترک زیبا رو
  • تعداد بازدید : 207
  • از پله ها که بالا می آمد، انگار کن داشت از لا به لای رمان های عاشقانه بیرون می آمد!

    درست همان دختری بود که بارها وصفش را در رمان های زمان نوجوانی خوانده بودم.

    هرچقدر بالاتر می آمد همه ی دختران سیه چشم رویایی، بیشتر در چهره اش جان میگرفتند.

    فقط گویی، قد بلند را میان همان صفحات کتابها جا گذاشته بود و ریز نقش شده بود. با لطافت سلام کرد و درون چشمانم خیره شد!

    محو چشمان سیاهش بودم که ...

     

    بقیه داستان در ادامه مطلب...

    محو چشمان سیاهش بودم که به نرمی از کنارم رد شد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر ابروهایش خوش فرم است ومرتب. بلافاصله بعد از او، همکلاسیش وارد شد و سلام کرد و گفت:

    خانم!

    دوست پسر آنیتا تا دم در باهاش بود و من دیدمشون که با هم دست دادند و پسره رفت!

    پس اسمش آنیتاست، باشه، برو سرکلاست! 

    می دانستم آنیتا اسمی است که در اوستا آمده و به معنی دوشیزه زیبا رو و بلند بالاست. 

    زیبا رویی را به طور کامل داشت ولی بلند بالایی را میان کتاب های عاشقانه دوران نوجوانی من جا گذاشته بود! بعد از کلاسشان دم در ایستادم و صدایش کردم و فامیلی اش را پرسیدم.

    با آرامش اول اسمش را گفت، و بعد باز درون چشمانم خیره شد و آرامتر فامیلی اش را زمزمه کرد. 

    چشمانش انگار جادو داشتند، بالکل فراموش کردم که میخواستم توبیخش کنم که چرا با دوست پسرش تا دم درآمده! فقط پرسیدم ابروهاتو مرتب میکنی؟! 

    دوستش سریعتر جواب داد و پرید وسطش حرفش که: نه خانم ابروهای خودش همین فرمی هست!

    ابروی چپم را بالا انداختم و گفتم: چه جالب! چقدر هم که مرتب و یکدست فرم گرفته اند!

    لابد خدا وقتی داشته تو را نقاشی میکرده حواسش بوده که مداد سیاهش از خط بیرون نزند! 

    چند هفته بعد بود که صبح یک روز تعطیل آنیتا و همان دوستی که بدجور هوادارش بود را به همراه پسری جوان دیدم. 

    هوا سرد بود و پسر کاپشنش را روی دوش آنیتا انداخته بود و آنیتای ظریف درونش گم شده بود! 

    آنقدر محو چهره ی آنیتا بود که اصلا متوجه اطرافش نبود. 

    اول عطیه مرا دید و مضطرب به آنیتا نگاه کرد! بعد چند ثانیه بود که آنیتا هم متوجه حضور من شد!

    من فقط نگاهشان کردم و هیچ نگفتم! و آنیتا باز با همان بی تفاوتی نگاه کرد و به ناز و ادا آمدنش ادامه داد. 

    بعد از آن روز جمعه، هراز چند گاهی از چند نفری می شنیدم که آنیتا را فلان جا با پسری دیده اند! 

    انگار دوست پسر داشتنش آن هم نه یکی، بلکه لشگری از جمعیت جوان و نوجوان ذکور برای همه عادی بود. 

    و این تمام ماجرای آنیتا نبود. دو هفته پیش بود که حرف آنیتا پیش آمد.

    پرسیدند: آنیتا رو یادت هست؟! آره، همون دختر خوشگل ِ! چه خبر ازش؟! هنوزم درگیر دوست پسر و این حرفهاست؟!

    وقتی جواب هایشان را شنیدم، پایان شیرین تمام رمان های دوره نوجوانی ام تلخ شد!

    رمان هایی که ته قصه ی همه شان، دخترکان زیبا رو، خوشبخت می شدند و سر به راه.

    ولی دخترک زیبا روی جان گرفته ی من، از اسلام برگشته بود و مسیحی شده بود! 

    چشمانم سیاهی رفت و نشستم روی صندلی وقتی شنیدم که برای دوستانش تعریف کرده که به همراه مادر و برادرش رفته اند و غسل تعمیدشان داده اند و رسما مسیحی شده اند!

    نه ی بلندم نتوانست تمام حسم را بیرون بریزد! 

     

    به زور پرسیدم: آخه چرا؟! و هیچ کس جوابی برای این سوال نداشت. راستی، آنیتا؟! یکشنبه این هفته که به ملاقات کشیش میروی، پیش او اعتراف میکنی که ابروهایت را همیشه تمیز میکردی؟!

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی