close
تبلیغات در اینترنت
رمان عاشقانه وبسيار زيباي اعتراف عشق
سه شنبه 29 آبان 1397
رمان اعتراف عشق فصل هفتم و هشتم فصل 7 با گذشت زمان من توانسته بودم با قضیه کنار بیایم .دایی کیوان سخت دنبال کار من بود تنها شانسم این بود که من از طریق دوست دایی می توانستم به راحتی برای تحصیل به ایتالیا برم .اخرین ماه زمستان بود .دلم نمی خواست عید ان سال را در ایران باشم .برخلاف میلم عید ان سال را تحمل کردم . در مقابل نگاه های شروین و در مقابل بی مهری های کامیار توانستم دوام بیاورم برخلاف همیشه و هر سال عید ان سال سعی کردم به بهانه درس خواندن در خانه بمانم و خود را از دیگران جدا سازم…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1528
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 244
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 30
  • بازدید دیروز : 4,311
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 3
  • آی پی امروز : 7
  • آی پی دیروز : 37
  • بازدید هفتگی : 4,341
  • بازدید ماهانه : 70,071
  • بازدید سالانه : 231,158
  • بازدید کل : 980,130
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 29 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.82.79.137
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 

*********************

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی (اوریفلیم) سایت تنهایی98

از تاریخ 96/6/6 شروع به کار میکند.


تمامی محصولات اصل و اورجینال بوده و کاملا گیاهی هستند.


به مدیریت : ملیکا (زهرا) رشیدی

برای سفارش و مشاوره رایگان با آیدی تلگرام

telegram.me/ZahraRsh73

در ارتباط باشید


آدرس اینستاگرام لوازم آرایشی ما :

oriflame_soed_m@

برگزار کننده مسابقات بزرگ اوریفلیم به همراه اهدای جوایز ویژه


فروشگاه گل کاغذی

با سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های عزیز سایت تنهایی98


سایت تنهایی98 مفتخر است که همراهان و دوستدارانی همچون شما را دارد که همیشه

باعث پیشرفت و دیده شدن این سایت بودید.و در همه ی امور ما را یاری کردید.


اینبار این سایت قصد دارد تا در جشن ها و شادی های شما شریک شود

و به شما در برپایی جشنی زیبا برای تولد ، نامزدی و... یاری دهد.

از این پس میتوانید تم های تولد و جشن مورد علاقه ی خود را از اینجا و با قیمت مناسب و کیفیت عالی تهیه کنید.



برای مشاهده ی نمونه های بیشتر میتونید به کانال تلگرام 

https://t.me/tanhaee98_Decorative_flower

مراجعه کنید.

رمان عاشقانه وبسيار زيباي اعتراف عشق
  • تعداد بازدید : 163
  • رمان اعتراف عشق

    فصل هفتم و هشتم

    فصل 7 

    با گذشت زمان من توانسته بودم با قضیه کنار بیایم .دایی کیوان سخت دنبال کار من بود تنها شانسم این بود که من از طریق دوست دایی می توانستم به راحتی برای تحصیل به ایتالیا برم .اخرین ماه زمستان بود .دلم نمی خواست عید ان سال را در ایران باشم .برخلاف میلم عید ان سال را تحمل کردم . در مقابل نگاه های شروین و در مقابل بی مهری های کامیار توانستم دوام بیاورم برخلاف همیشه و هر سال عید ان سال سعی کردم به بهانه درس خواندن در خانه بمانم و خود را از دیگران جدا سازم و جالب تر این بود که من حتی نتوانستم نامزد کمند رو ببینم . .روزی که دایی کیوان خبر داد که بلیطم را گرفته نمی دانستم چه احساسی داشتم غم عظیمی در دلم انباشته شده بود .دوری از مادرم و عزیزانم که سالها با انها بزرگ شدم . تمام کارهای من ظرف چند ماه درست شد . تمام این ها رو مدیون دایی بودم شاید اگر او کارم را به همراه دوستش درست نمی کرد حالا من ان قدر راحت نمی توانستم برای تحصیل به ایتالیا بروم .
    بالاخره همراه دایی تصمیم گرفتم جریان را به مامان بگویم .شاید این دومین کار سخت عمرم بود .
    ان روز در حالی که داشت کتابی می خواند گفتم :مامان شما دوست دارین من تو یکی از دانشگاههای خوب ایتالیا درس بخونم ؟
    -اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه .
    -فرض کنید پیش اومده اجازه می دین برم ؟براتون سخت نیست ؟
    -خوب تو اگه قراره یه جایی دور از من خوشبخت بشی خوب من سختی اش را تحمل می کنم .
    -به نظر شما کشوری مثل ایتالیا می تونه جایی برای تحصیل باشه ؟
    -خوب اره اون جا دانشگاه های خوبی داره .
    -دوست داری برم اون جا ؟
    -این سوال ها برای چیه عسل ؟چی تو مغزت افتاده بری ایتالیا تحصیل کنی ؟
    -برای این که می تونم برم .
    -تو حداقل چند سال باید صبر کنی .
    -نه مامان با کمک دوست دایی خیلی زودتر می تونم برم .
    مامان سرش را به ارامی بلند کرد و گفت :چی ؟
    -مامان پرواز من به مقصد رم این هفته دوشنبه است .
    مادر قیافه اش تو هم رفت و با صدای که از عصبانیت می لرزید گفت :و من حالا باید بفهمم ؟تو چه طوری فکر می کنی ؟
    -متاسفم .
    -همین ؟متاسفی .
    -مامان اگه مقصد م رو می گفتم که نمی ذاشتین برم .
    -عسل کجای کارم درباره تو اشتباه بوده ؟.
    -هیچ جا من به خاطر خودم دارم می رم .
    -عسل ؟من باید با کیوان صحبت کنم .
    -دایی هیچ تقصیری نداره تصمیم خودم بود .
    -مادر با عصبانیت فریاد کشید نمی تونم بذارم بری .
    -مامان . من بلیطم هم حاضره . شما نمی خواین احساس من رو درک کنید . طوری به چشام زل زد که از شرم سرم را پایین انداختم
    گفت :عسل تو همین جا درس بخون به خدا کلی هنر کردی .
    -مامان خواهم می کنم .صلاح من در اینه و شما مگر نمی خواین صلاح من خیر باشه .؟
    گفت :چرا ...ولی ...
    -خوب ولی نداره من باید برم .
    مادر با ناامید ی گفت :تو دیگه چی رو از من می پرسی ؟همه کارها رو کردی .
    -ولی من دوست دارم شما راضی باشی .
    مادر به زور داشت پایین امدن اشکهایش را کنترل می کرد گفت :خدای من باورم نمیشه . عسل . تو چی کار کردی ؟عسل ..تو...
    -من چی مامان ؟ به خدا قول می دم توی رشته ام بهترین باشم.
    با ناامیدی گفت :وای عسل . چرا با من این طوری می کنی تو شو که ام کردی .
    در همین لحظه مامان فرح به جمعمون پیوست با دیدن پریسا بهت زده گفت :چی شده پریسا جان ؟
    مادر دیگه نتوانست خودش را کنترل کند زد زیر گریه با بغض گفت :مامان عسل می خواد بره
    مامان فرح گفت :واه ..کجا ؟
    -ایتالیا .
    -چی ؟اره عسل ؟
    گفتم :با اجازه شما .
    مادر پریسا و با بغض گفت :اگه با اجازه ما بود که زودتر از اینا به ما می گفتی . نه این که کار تو بکنی بعد به ما بگی .
    مامان فرح گفت :بری اون جا چی کار کنی ؟
    -درس بخونم .
    -مگه این جا رو ازت گرفتن ؟
    -مامانی شما دیگه شروع نکنید لطفاً .
    با امدن دایی جمع ما کامل شد .
    مامان با دیدن دایی به طرفش رفت و گفت :کیوان . این دختر چی میگه ؟
    دایی گفت :کی چی میگه ؟
    با اعتراض گفتم :مامان بذار برسه .
    -بذار بپرسم .
    دایی گفت :چی شده ؟
    مامان فرح گفت :قضیه خارج و ایتالیا و از این جور حرفها .
    دایی گفت :خوب هر کسی توی زندگیش یه تصمیمی می گیره دیگه
    مامان مستأصل روی مبل نشست و گفت :یعنی راسته ؟
    -مگه قراره دروغ باشه پریسا .بهش احتیاج داره .
    -این جا نمی تونه درس بخونه ؟
    -خوب تصمیم گرفته بره یک کشور پیشرفته .

    -شما بدون این که به ما خبر بدین هم کار کردین . وای کیوان تو چی کار کردی .؟
    -چون انتظار این برخورد را داشتم .
    -اون نمی فهمه تو چی ؟
    مامان فرح گفت :یعنی این تصمیم خیلی وقته گرفته شده ؟
    مامان گفت :بله . دوشنبه بلیط داره . باید به فرامرز زنگ بزنم . لازمه باهات حرف بزنه .
    گفتم :مامان خواهش می کنم حالا نه . نمی خوام کسی دیگه ای بدونه .
    -من نمی تونم حریف تو بشم باید فرامرز باید باهات حرف بزنه .
    -من حرفم یکیه . بلیط گرفته شده . پس گرفته نمیشه . می دونی چه قدر هزینه کردم .
    -تقصیر من بود که اختیار اون پول ها رو به خودت دادم .
    -مامان به دایی فرامرز زنگ نزنید .
    -امکان نداره باید بدونه بیاد باهات حرف بزنه .
    با عصبانیت گفتم :خب یهو خاله فاطی و عمو شهاب و زن دایی شراره رو هم خبر کنید دیگه
    -فکر خوبیه باید همه باشن .
    با حرص گفتم :مامان . شیپور بگیر ین د ستون و همه رو خبر کنید . این طوری راحت تره .
    مامان سریع به دایی فرامرز زنگ زد و طولی نکشید همه به ان جا امدند .
    دایی فرامرز نرسیده گفت :چی شده پریسا .؟
    دایی کیوان گفت :هیچی شلوغش کرده .عسل می خواد بره ایتالیا درس بخونه .
    -خوب بره به سلامتی .
    مامان با گریه گفت :بدون این که به من بگه بلیطش برای دوشنبه است .
    دایی فرامرز بهت زده نگاهم کرد و گفت :چی ؟اره عسل ؟
    با صدایی ارام گفتم :بله .
    -از تو بعیده تو نباید موقعیت مادرت رو در نظر میگرفتی .؟
    -میدونستم که نمی ذارم کاره ام رو بکنم .
    -از کجا می دونستی علم غیب داشتی ؟
    -به هر حال دایی من فکر می کنم راه درست رو انتخاب کردم .من این جا اینده ای ندارم .
    خاله فاطی گفت :راست میگه . بالاخره کاری که شده نمیشه که دوباره برگرده اون راهش رو انتخاب کرده من می گم بهتره ببینیم چی میشه ؟
    مامان گفت :یعنی بذارم بره ؟معلوم هست چی دارین می گین ؟
    -پریسا جان خواهر من بذار بره خودش درک کنه . اون اشتباه کرده که به تو نگفته ولی حالا بلیطش هم مشخصه بهتره کمکش کنی ؟
    و خلاصه با حرفهای بقیه مامان بالاخره راضی به رفتن من شد . تنها چهار روز به روز پرواز م رسیده بود .دلشوره هم به احساسم اضافه شده بود .مامان کارش گریه بود و این بیشتر اعصاب من را خرد می کرد . ساعت ها به من خیره میشد . وقتی نگاهش می کردم اشک هایش بر روی گونه هایش می لغزید . قبل از رفتنم دایی کیوان خرید آپارتمان کوچکی را بر عهده دوستش گذاشت و همه چیز برای من و زندگی جدیدم مهیا بود . توی این مدت سعی کرده بودم که به تقویت زبان ایتالیایی بپردازم اما بیشتر تسلط به زبان انگلیسی بود و با این که خوب زبان ایتالیایی را آموخته بودم اما کاملا مسلط نبودم .
    روز رفتنم ساعت ها به باغ نگاه می کردم و به مامان خیره می شدم . احساس می کردم که هر چه او را ببینم باز هم سیر نخواهم شد . او تمام زندگیم بود . برای اخرین بار با دوستانم جمع شدم .
    نیاز گفت :چه قدر می خوای بمونی ؟
    -حداقل تا پایان تحصیل اتم .
    نیلوفر گفت :عسل . اگه تو بری به هوای کی بیام اینجا ؟
    -فدات شم دایی کیوان هست . مامان فرح و مامان هستند .
    -باکی شب تا صبح بیدار بمونیم و اذیت کنیم ؟
    بغضم را فرو دادم و گفتم :می گذره قول می دم . اصلا می خوای نرم ؟
    -اره .
    -باشه .
    -خودت رو مسخره کن .
    نیاز بغلم کرد و گفت:درسته تو رفتی و می خوای ما رو تنها بذاری ولی این رسمش نبود.
    -بی معرفتی دنیا . ما رو هم بی معرفت کرد .
    نیلوفر گفت :وای شهرام رو بگو بدون تو با کی می خواد کل کل کنه ؟
    با یاد شهرام دوباره بغض راه گلویم را بست و گفتم :اون به همه کل کل می کنه .
    بعد همگی در سکوت وداعی تلخ داشتیم . ساعت یک بود که به فرودگاه رفتیم . همه با هم به فرودگاه امده بودند جز کامیار و او اخرین دیدارمان را نیز نیامد .
    مامان با گریه گفت :عسلم مواظب خودت باش.
    با بغض گفتم :شما هم همین طور .
    -فدات شم مامان چه طوری بدون تو تحمل کنم ؟
    -مامانم گریه نکن جان عسل .
    -دلم برات تنگ میشه شیشه عمرم .
    -منم همین طور به محض این که برسم هر ساعتی که بود براتون زنگ می زنم .
    خاله فاطی رو بغل کردم و گفتم :مواظب مامانم باشین .
    محکم من را در آغوش گرفت و گفت :باشه عزیزم تو هم همین طور .
    -دوستتون دارم .
    -منم عزیزم .
    و بعد نیاز را بغل کردم با گریه گفت :نری برنگردی یادت نره این جا خیلی ها منتظرت هستن .
    -منو فراموش نکنی ؟
    -ای بد جنس من ؟
    -دلم خیلی برات تنگ میشه .
    -عسل زود برگرد .
    من در مقابل او تنها یک لبخند زدم .

    بعد نیلوفر و دایی و زن دایی شراره و عمو شهاب و خاله فتانه و کمند به شهرام که رسیدم بغضم ترکید و گفتم :وقتی اومدم باید لاغر بشی .
    با گریه گفت :باز دلت هوای ابتنی کرده ؟
    گفتم :نه انگار تو باز هوس کردی کیسه بوکس شی .
    -زود برگرد عسل .
    -باشه قول می دم .
    شروین جلو امد بغلش کردم و گفتم :واسه همه چیز ممنون . واسه دل بزرگ تم ممنون .
    -تو هم واسه همه مهربونی ها ت ممنون .
    -شروین ازدواج کن بذار بیشتر از این عذاب وجدان نداشته باشم .
    -سخته ولی سعی می کنم یکی شبیه تو رو پیدا کنم .
    -تو فوق العاده ای .
    -کاش به نظرت واقعاً این طوری بودم .
    -هستی به خدا هستی .
    بعد با دایی کیوان که یک لحظه گریه اش قطع نمی شد با گریه گفتم :اخرشم گریه ام انداختی مواظب مامانی و مامان فرح باش . در ضمن اومدم باید دو جین بچه داشته باشی .
    در حالی که گریه می کرد خندید و گفت :تو برگرد من برات مهد کودک می زنم .حلال م کن عسل بد کردم .
    -تو هیچ وقت مقصر نبودی من به ندای دلم گوش دادم .
    وقتی مامان فرح و دایی فرامرز خداحافظی کردم با صدای بلند گو که پرواز م را اعلام کرد با حسرت به جمع شان نگاه کردم با گریه گفتم :
    -دلم برای همتون تنگ میشه . و در میان گریه همه به سمت هواپیما رفتم .
    وقتی توی هواپیما نشستم چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم :

    گفتم نبینم روی تو شاید فراموشت کنم
    شاید ندارد بعد ازاین باید فراموشت کنم

    و بعد ارام چشمانم را باز کردم . با سلامی گم یک نفر به بغل دستم نگاه کردم .
    کنار دستم پسری ساده و جذاب نشسته بود .
    دوباره به همان گرمی گفت :سلام عرض کردم .
    با لبخند گفتم :سلام .
    -امیدوارم همسفر خوبی براتون باشم من به ایتالیا می رم شما چه طور ؟
    -من هم همین طور .
    -پس از ترکیه هم با هم همسفر هستیم .
    -فکر می کنم .
    -اولین باره که به اروپا یا کشورهای خارجی سفر می کنید ؟
    -بله شما چه طور ؟
    -من ؟باور کنید همه پرسنل و مهمان دارهای پروازهای ایران و ایتالیا من رو می شناسند .
    از شوخ طبعی اش خندهام گرفت مثل دایی کیوان بود .
    به ارامی پرسیدم :چرا ان قدر به ایران سفر می کنید ؟
    گفت :راستش من سالهاست در ایتالیا زندگی می کنم عاشق ایران هستم اما به خاطر همسرم در ایتالیا ماندگار شدم .
    گفتم :دوستش دارین ؟
    -ما عاشق همدیگه هستیم من زندگیم رو براش میدم .
    -پس باید اعتراف کنم همسرتون زندگی خوبی در کنار شما داره .
    -از کجا معلوم شاید اون راضی نباشه .
    -حتما هست و احتمالا زیبا نیز هست .
    -زیبایی برای من ملاک نبوده و نیست اون فوق العاده مهربان و خونگرمه . واسه همین انتخابش کردم .
    -البته که زیبایی باطنی مهم تره .
    -شما چرا دارین میرین شاید دختر زیبا و مهربانی مانند شما کسی انتظارش رو می کشه ؟
    لبخند تلخی زدم و گفتم :نه من برای تحصیل دارم سفر می کنم .
    -به هر حال از اشنایی تون خوشوقتم من فرشاد هستم .
    به گرمی دستانش را فشردم و گفتم :و من هم عسل هستم .
    -عسل ؟چه اسم قشنگی .
    -ممنون

    در طول سفر توانستم رابطه گرمی با فرشاد پیدا کنم . بی صبرانه می خواستم همسرش را ببینم . او از زیبایی های زندگی می گفت و من با کمال میل به سخنانش گوش میدادم . او شماره اش را برایم نوشت و از من نیز خواست که او و همسرش را دوستان خودم بدانم . من نیز با کمال میل شماره اش را گرفتم .
    یک هفته از استقرار من در شهر زیبایی رم می گذشت . با دادن شماره به مامان به فکر یافتن کلاس زبان افتادم و به این نتیجه رسیدم تا زبانم را تقویت نکنم . زندگی برایم مشکل خواهد شد . پس تصمیم گرفتم ثبت نام در دانشگاه را به تعویق بیندازم . تمام روز رو پر کرده بدم . اما بازم احساس تنهایی می کردم . مخصوصا وقتی که با مامان حرف می زدم . او دائما اظهار دلتنگی می کرد . زندگی در آپارتمان کوچک اما مجهز و شیک م در یکی از بهترین نقاط رم خیلی غریب بود .هوای ایتالیا اکثرا ابری بود .من هنوز به دنیای جدیدم عادت نکرده بودم و شب ها در میان کابوسهای شبانه دست و پا می زدم و من در میان سکوت تنهایی در حال نابودی بودم و هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. با این که دو ماه از امدن من گذشته بود اما هنوز یاد عزیزانم و یاد عشق از دست رفته ام من را می ازرد . ان روز بعد ازاین که از کلاس به خانه امدم بعد از مدتها تصمیم گرفتم که خانه ام را تمیز کنم مشغول گردگیری بودم که کاغذ شماره فرشاد را یافتم و تازه یادم افتاد که من می توانستم دوستان خوبی مانند فرشاد و همسرش در غربت داشته باشم . سریع از جایم بلند شدم و شماره را گرفتم .
    بعد از چند بوق صدای شاد فرشاد که به زبان ایتالیایی گفت :بفرمایین ؟
    من نیز با ایتالیایی گفتم :معذرت می خوام اقا فرشاد ؟
    -خودم هستم بفرمایین .
    زبانم را تغییر دادم و گفتم :خوب هستین ؟
    انگار که کمی تعجب کرده بود بعد از سکوت گفت :ممنون شما ؟
    -عسل هستم .
    -عسل .. ؟اها . به به چه عجب ؟
    -خجالتم ندید به خدا دو ماهه که نمی دونم که چه طوری دارم زندگی می کنم .
    -یک دفعه داشتم ناامید می شدم .
    -همسرتون خوب هستن ؟
    -اونم خوبه . زبانتون خیلی خوبه ؟
    -ممنون . توی این دو ماه سعی کردم تقویتش کنم .
    -عالیه
    -براتون سخت نبوده هم توی کلاس های دانشگاه شرکت کنید هم کلاس زبان ؟
    خندیدم و گفتم :من هنوز دانشگاه ثبت نام نکردم .
    -چرا ؟بهتره دیگه عجله کنید چون تا هفته دیگه کلاس ها شروع میشه
    -چشم .خوشحال شدم که صداتون رو شنیدم.
    -ما هم خوشحال شدیم که فراموش نشدیم.
    -اختیار دارین فعلا امری نیست ؟
    -خیر فقط دوباره به ما زنگ بزنید .
    -البته چشم .شماره من رو یادداشت کنید .
    -شماره موبایلتون که روی تلفنم افتاده شماره منزل رو بدین .
    -بله یادداشت کنید .
    بعد از دادن شماره از او خداحافظی کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت نه بود . مثل همیشه شام سبکی خوردم و بعد به خواب رفتم . تا فردا برای ثبت نام به دانشگاه برم .روز بعد برای ثبت نام به دانشگاهی که دایی به کمک دوستش مدارکم را به انجا داده بودند رفتم .تنها کاری که من باید می کردم باید یک سری مدارک رو پر می کردم تا دانشجوی ان جا به حساب بیایم .بعد از اتمام تمام کارها به محوطه دانشگاه رفتم محیط ان جا کاملا متفاوت با محیط دانشگاه های ایران بود . ان جا دختر و پسرها گروه گروه در گوشه ای از محوطه ای ایستاده بودند و با هم شوخی می کردند . و ازادانه با یکدیگر گرم می گرفتند . دخترها با لباسهای ازاد وارد دانشگاه می شدند .کلا محیطی شاد بود . در افکار خودم بودم که کسی نامم را صدا کرد . وقتی برگشتم فرشاد را با لبخند همیشگی اش دیدم .
    به گرمی با یکدیگر دست دادیم و فرشاد گفت :پس تو هم دانشجوی این دانشگاهی ؟
    -بله
    -چه رشته ای ؟
    -عمران .
    سوتی کشید و گفت :عالیه . فقط حواست باشه این رشته توی این دانشگاه رشته سختی به حساب می یاد و باید تلاشت رو بکنی .
    -بازم ممنونم از راهنماییتون .
    -خوب حالا که من تورو گیر آوردم بهتر نیست بریم با همسرم اشنات کنم ؟
    -با کمال میل .
    -خوشحال میشه یک دوست ایرانی داشته باشه .
    -درست عین من .
    -پس منتظر چی هستی ؟
    به همراه فرشاد به راه افتادیم . جلوی یک خانه ویلای پارک کرد و گفت :بفرمایین پایین .
    با ذوق به خانه نگاه کردم . خانه ای زیبا که باغچه ای پر از گل داشت .
    فرشاد گفت :چرا نمی ری تو ؟
    -این جا واقعاً زیبا و خواستنیه .
    -همه اش سلیقه ساریناست .
    -اسم همسرتون ساریناست ؟
    -بله قشنگه نه ؟
    -خیلی درست مثل سلیقه اش .
    -بفرمایین .
    بعد از این که زنگ را فشار داد خانمی سبزه رو با قدی نسبتا کوتاه و چهر های با نمک در را باز کرد. با دیدن فرشاد در آغوشش جای گرفت .انگار تازه متوجه من شده بود با ایتالیایی گفت :سلام .
    فرشاد به جای من گفت :سارینا جان ایشون ایرانی هستند همون عسل خانمی که راجع بهش باهات حرف زدم.
    سارینا گرم تر شد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :سلام خوشوقتم .بفرمایین تو .
    داخل خانه به سبک جالبی تزیین شده بود . دلباز و دوست داشتنی . سارینا بعد از آوردن سه قهوه نشست و گفت :فرشاد جان . این طوری خیلی بد شد باید خبر میدادی.
    فرشاد عاشقانه به همسرش نگاه کرد و گفت :معذرت می خوام یک دفعه ای شد .

    گفتم :من بد موقع مزاحم شدم
    سارینا گفت :نه عزیزم .من واقعاً خوشحالم که دوستی ایرانی پیدا کردم .
    -من هم همین طور .
    فرشاد گفت :من میرم بیرون چیزی برای شام لازم نداری من بخرم ؟
    سریع گفتم :نه من مزاحمتون نمیشم.
    سارینا گفت :مگه می ذارم بری شام مهمون دست پخت فر شادی .
    فرشاد گفت :بذار یه امشب غذای خوشمزه تو رو بخوره پشیمون نشه از این که اومده این جا .
    هر دو خندیدیم . من در مقابل تعارف خالصانه انها ایستادگی نکردم .وقتی تنها شدیم .
    سارینا گفت :وقتی دیدمت حدس زدم باید از دیار مشرق زمین باشی چون اروپایی خیلی کم چنین زیبایی خیره کننده ای دارن .
    با لبخند گفتم :ممنون .راستی خونتون واقعاً قشنگه .
    -ممنون . می دونی فرشاد عاشق گل و طبیعت هست من این جا رو این طوری درست کردم که اون دوست داره .
    یک لحظه به عشق زیبای شان غبطه خوردم . هر دو برای یک دیگر زندگی می کردند .ان شب بعد از شام خوشمزه سارینا به خانه برگشتم و دوباره به یاد گذشته ها خوابیدم. دوستان جدید من تقریبا من را از تنهایی بیرون اورده بودند و من کمتر اذیت می شدم . حالا با بهتر شدن زبانم راحت تر کارهایم را انجام می دادم . این مسئله برای فرشاد و سارینا باورکردنی نبود که من سریع توانسته بودم زبانم را تقویت کنم . با خرید ماشین از دردسر تاکسی خلاص شدم . و راحت تر رفت و امد می کردم . هر ماه مامان برایم پول می فرستاد که تنها به فکر درس هایم باشم . و چیزی من را اذیت نکند .
    ان روز در خانه نشسته بودم که صدای تلفن باعث شد روزنامه را کنار بگذارم .به سمت تلفن رفتم و به ایتالیایی گفتم :بفرمایین ؟
    صدای دایی گفت :ببخشید ما ایتالیایی بلد نیستیم میشه اون عسل ما رو صدا بزنین ؟
    با خنده گفتم :سلام دایی .
    -سلام دایی جون . خوبی بی معرفت .
    -قربونت برم خوبم . شما چه طور ین ؟
    -عالی وقتی نیستی خونه خیلی ساکت شده سردرد ما هم کمتر شده .
    -ای بی معرفت این جو ریه دیگه .
    -اره دیگه . چی فکر کردی باور کن دارم نفس می کشم .
    -دایی .......
    -خانم .شوخی کردم گفتم شاید حرصت بگیره برگردی .
    -کجا برگردم تازه چهار ماهه که اومدم .
    -اره . راست می گی . زوده برگردی بذار هشت سال دیگه برگرد
    -مامان هست .؟
    -بی تربیت من زنگ زدم با ماما نت می خوای حرف بزنی .
    -خوب اخه دلم می خواد با مامان و مامان فرخ هم حرف بزنم.
    گفت :من خونه نیستم . از بیرون باهات تماس می گیرم .
    -خوب باشه بعدا به خود مامان زنگ می زنم.
    -باشه دایی برو پول تلفنت زیاد میشه .
    -باشه مرسی که زنگ زدی
    -داریم یاد میدیم که بغضی ها شاید یاد بگیرند .
    -باشه طعنه نزن منم زنگ می زنم خوب من یه دانشجو ام خر جم بالاست.
    -برو خود تی . کاری نداری ؟
    -قربونت خداحافظ .
    -bye bye
    به محض این که تلفن را گذاشتم صدای در بلند شد به طرف در رفتم همین که در را باز کردم سارینا را دیدم و گفتم :سلام خدای من . چه قدر خوشحالم این تویی ؟
    -اره منم .
    -بیا تو .نمی دونی چه قدر با دیدنت خوشحال شدم .
    امد تو و بعد از آوردن قهوه گفتم :قبل از امدن تو داشتم با دایی ام حرف میزدم.
    -خوب بودن ؟
    -اره البته با مامان صحبت نکردم .
    -پس الان سر حالی ؟
    گفتم :خوب معلومه خودت چه طوری فرشاد خوبه ؟
    -مرسی عزیزم . خیلی بهت سلام رسوند .
    -چرا نیومد ؟
    -پیش یکی از دوستاش بود . منم اومدم پیش تو تنها نباشم .
    -خوش اومدی بخور قهوه ات رو داره از دهن می افته .
    -به خدا دیگه حوصله ام سر رفته بود . فرشاد که یا دانشگاست یا سرکار . تو هم که نیستی باور کن بعضی وقت ها تو خونه از بیکاری نمی دونم چی کار کنم .
    -الهی بمیرم .خوب یه سرگرمی واسه خودت جور کن .
    -اتفاقا تو فکرش هستم. البته خیلی وقته ولی به فرشاد چیزی نگفتم.
    -خوب مثلا چی کار می خوای بکنی ؟
    -می خوام نمایشگاه نقاشی بزنم .
    -عالیه . حالا چرا به فرشاد نگی .
    -می خوام سورپرایزش کنم . روز افتتاحیه اش رو با روز تولدش مقارن می کنم .می برمش اونجا و همه دوستاشم دعوت می کنم.
    -آفرین . به تو می گن نابغه و یک زن فوق العاده .
    -می دونستم خوشت می یاد فقط یاد کمکم کنی .
    -باشه تولدش کی هست ؟
    -اخر همین ماه .
    -خوبه بعد از امتحان های منه .

    و به ناگاه یاد روزی افتادم که من و کمند کامیار رو سورپرایز کردیم .شبی که خراب شد و من تمام رویاهای م برای اولین بار به نابودی کشیده شد .
    سارینا با دیدن چهره در هم رفته ام گفت :چه ات شد؟
    گفتم :هیچی . پس یه مهمونی افتادیم دیگه ؟
    -اره برو حالش رو ببر . بعد هی بگو ما بدیم.
    -ما کی هم چین جسارتی کردیم . حالا بگو شام برات چی درست کنم .
    -استیک خیلی خوشمزه درست کنی .
    -او کی . فقط باید کمکم کنی ؟
    -چشم پس پاشو دست به کار بشیم .
    هر دو میان خنده و شوخی شام مان را درست کردیم . ان روز حوصله کلاس زبان را نداشتم اما چون غیبت زیاد داشتم جای هیچ غیبتی نبود . بالاخره با همه خسته کنند گی هاش به پایان رسید .اما بدتر از ان این بود که بعد از ان کلاس دانشگاه داشتم .بدبختانه این یکی رو نیز نمی توانستم غیبت کنم .ان ساعت به هر جان کندنی بود گذشت .وقتی از در دانشگاه خارج شدم ان قدر حواسم نبود که محکم با شخصی برخورد کردم به طرفش رفتم و گفتم :اه . منو ببخش . خوبی ؟
    دختر که موهای بلند مشکی اش جلوی چشمانش را گرفته بود با عصبانیت گفت :به نظر می یاد خوب باشم ؟
    -متاسفم اصلا حواسم نبود .
    نگاهی بهم کرد و گفت :اصلا مهم نیست فقط برای دفعه بعد حواستون رو جمع کنین .
    دستش را گرفتم و بلندش کردم و با لبخندی گفت :مقصر منم
    -من هم بودم . معذرت می خوام کمی عصبی بودم.
    -او ه نه . باید معذرت بخوام .
    -من اصولا همین طوری عجول م که اخر کا ر دستم می ده .
    خندیدم و دستم را به سویش دراز کردم و گفتم :اسم من عسله .
    -اسم من هم کاترینا ست . تو می تونی کاترین صدام کنی . راستی تو ایرانی هستی ؟
    -بله حتما از عسلم فهمیدی .
    -هم اون هم از لهجه ات . وهم چهره منحصر به فردت .
    -آفرین . جدا این قدر لهجه دارم .
    -نه زیاد . ولی میشه فهمید خارجی هستی .
    -خوب بازم خوبه چون من خیلی روی زبانم کار می کنم.
    -من چند بار دیگه دیده بو دمت اکثرا با اون پسر خوش تیپ ایرانیه هستی فرشاد .
    از این که اسم فرشاد را این طوری تلفظ می کرد خنده ام گرفت با تعجب گفت :به چی می خندی ؟
    -به هیچی . پس منو دیده بودی .
    -بله تو تقریبا تو دانشگاه معروفی .
    -منظورت چیه ؟
    -منظورم اینه که چهر ه ات متفاوت و زیباست و برای همین همه تو رو به خاطر این می شناسن .
    -اوه . اوه . نه بابا این طوری هم که می گین نیست .
    -چرا هست . در ضمن تو لج خیلی از دختر ها رو در اوردی مخصوصا یکی رو به اسم( اوا) امریکاییه .
    -نمی فهمم . چرا ؟
    -برای این که دوست پسرش خیلی تورو می خواد .
    -کی ؟
    -جان ..
    -جان ..؟اون دیگه کیه ؟
    -دروغ می گی . مگه می شه نشناسی . اون یکی از معروف ترین پسر های دانشگاست .
    -هنر پیشه است یا فوتبالیسته یا ادم معروفیه ؟
    -نه بابا منظورم از نظر تیپ و قیافه و پول و از این حرف ها ست دیگه .
    -اها . پس بگو چرا نمی شناسمش .
    -اذیت نکن . همه دخترها اونو می شناسن خلاصه بهت بگم اون دوروبرت می پلکه .
    -چرا من ؟
    -واسه همون دلیلی که بهت گفتم دیگه . یکی دیگه از دلایلش اینه که تو جز معدود دخترهایی هستی که پوستت بدون خالکوبیه و موها تم رنگ خودش رو داره .
    درحالی که اصلا منظورش را نفهمیدم تنها سر تکان دادم .
    برای این که بحث را عوض کنم گفتم :راستی چرا این قدر عجله داشتی ؟
    -هیچی گفتم که من اصولا همین طوری عجولم .
    -اها .
    -تو تنها زندگی می کنی ؟
    -اره .الان آدرسش را برات می نویسم .
    وقتی آدرس را به او دادم جیغی کشید و گفت :وای این جا که نزدیکه آپارتمان که من و مامانم زندگی می کنیم .
    -پس من یه دوست خوب پیدا کردم.
    -امیدوارم . خوب دیگه من می رم .
    -به امان خدا .از آشنایی با تو خیلی خوشحال شدم.
    -می بینمت خداحافظ .
    ورود کاترینا نشاط خاصی را به من بخشیده بود . او واقعاً سرزنده بود .

    دوباره هوای مادرم من را ناآرام کرده بود . دلم می خواست زیر باران پاییز قدم بزنم . پالتویم را پوشیدم و کلاهم را سرم کردم و با چکمه های که با دایی کیوان برایم خریده بودم نیز به پا کردم . خیابان خلوت بود خیلی کم عابری پیدا می شد و من تنها رهگذر این جاده بودم وارد پارکی شدم .روی برگ ها پا می گذاشتم و زیر لبم به یاد سهراب سپهری و برای عشقم زمزمه کردم :

    صدایم کن
    صدای تو خوب است
    صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است
    در ابعاد این عصر خاموشی
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نکرد .
    خاصیت عشق همین است .......

      ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ WwW.Atrebaroon.Blogfa.Com ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■

     

    فصل8 .
    دو سال گذشت و من چه ساده با دنیای م اشتی کردم با دنیایی که فکر می کردم نباید وجود داشته باشد. دو سالی که در خانواده ام اتفاقات بسیاری افتاد .اول این که کمند بالاخره ازدواج کرد و شروین نیز توانست با دختر مورد علاقه اش نامزد کند . نیلوفر درسش را به پایان رسانده بود و نیاز نیز همسرش را انتخاب کرد و من در هیچ یک حضور نداشتم .دلم می خواست می بودم اما نبودم و در میان همه اینها شاید تنها من برخلاف انتظارم خبر عروسی کامیار و نازی را نشنیده بودم . اما بهر حال از این هر یک راه خود را پیدا کرده بودند خوشحال بودم . دوستان صمیمی من بسیار به من نزدیک بودند . کاترین علاوه بر این که درس می خواند کار هم می کرد و با حقوق اندکی که ماهیانه از طرف دولت به انها داده می شد زندگی بدی نداشتند . هنگامی که فهمیدم مادرش دچار مریضی سرطان است ان گاه فهمیدم چه خوب است انسان در مقابل مشکلاتش لبخند بزند کاری که کاترین با تمام سختی هایش کرد برای همین ایستاد و می تواند مقاومت کند . و اما سارینا و فرشاد زندگی انها یه بچه کم داشت که اصرار من بیفایده بود . فرشاد هر سال به ایران سر میزد و می امد و من بعد از دوسال دوستی نتوانستم دلیل این که سارینا با او نمی رود را بدانم البته توقع زیادی است چون من نیز دلیل موجهی برای گریه های بی وقتم برای سارینا نمی آوردم .
    بعد از ان نمایشگاه نقاشی که سارینا برای تولد فرشاد زد او توانست در این کار موفق شود و هر سال نیز نمایشگاهی با نقاشی های زیبایش بدهد و من خوشحال بودم به جز درس خواندن کار دیگه ای بود که می توانستم وقتم را برروی ان بگذارم . ان روز من و کاترین داشتیم از دانشگاه بیرون می امدیم که یکی نامم را خواند .
    برگشتم و جان را دیدم که طبق معمول چند وقت گذشته سعی می کرد به من نزدیک بشود .
    کاترین گفت :ببین این بیچاره خودش را کشت برو ببین چی کارت داره
    با بی حوصلگی گفتم :برم که بهم بگه دوست دختر م شود . در ضمن اگر هم بخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده من که قبول نمی کنم پس رفتنم بی فایده است .
    -خیلی کله شقّی اخه دختر تو فقط ببین چی میگه بیا داره میاد طرفمون.
    -ان قدر حرف نزن تو.
    -دست شما درد نکنه .
    خندیدم و گفتم :خواهش می کنم کاترینا . تو در این مورد دخالت نکن
    خواستم برگردم که سینه به سینه با جان برخورد کردم سریع گفتم :معذرت می خوام .
    گفت :تقصیر من بود که تو رو متوجه خودم نکردم.
    کاترین با لبخند معنی داری گفت :عسل جون . من میرم تو هم بعدا بیا.
    خواستم دنبالش بروم که او با لبخند از من دور شد .برای این که جان متوجه نشود به فارسی گفتم :می کشمت .
    جان گفت :چی گفتی ؟
    -هیچی ...هیچی
    -میشه قدم بزنیم ؟
    -البته .
    -ببین یک بار اومدم بهت گفتم می خوام تو دوست دخترم باشی .
    -خوب منم بهت گفتم نمیشه .
    ایستاد و با چشمان عسلی رنگش مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت :اما حالا می خوام با من ازدواج کنی .
    -چی ؟
    -می خوای دوباره تکرار کنم ؟
    -نه نه . ولی من ... نمی تونم باهات ازدواج کنم .
    -چرا ؟
    -خوب برای این که من و تو از دو کشور و دین مختلف هستیم .
    -مشکلی نداره ما می تونیم همین جا زندگی کنیم این جا که مشکلی برامون پیش نمی یاد .
    -ببین اصلا ولش کن . خوب کاملا فراموشش کن .
    دستم را گرفت و مانع از رفتنم شد و گفت :نخیر نشد تا دلیلش رو ندونم نمی ذارم بری .
    -دلیلی نداره من نمی خوام با تو ازدواج کنم . به خاطر مادرم . به خاطر خانواده ام من نمی توانم از انها دل بکنم .
    -ببین کوچولو من به تو اجازه نمی دم منو مسخره کنی .
    با گفتن کوچولو به یاد کامیار افتادم . انگار در یک لحظه تمام خاطرات تلخ به من دهن کجی کردند . می دانستم که احساس جان پاک است و شاید هم به خاطر من مسلمان شود اما من احساسی نداشتم که به جان بدهم .
    وقتی که دید سکوت کردم اخمش ارام تر شد و گفت :ببین تو یه جواهر گرانبها هستی . جواهری که من دوستش دارم .می خوام خوشبخت کنم
    با لبخند گفتم :ببین من .. من احساس تورا درک می کنم اما واقعاً نمی تونم باهات ازدواج کنم سعی کن بفهمی
    با عصبانیت گفت :خوبه ببین حال می کنی منو این طوری می بینی که عین دلقک ها دارم به پات می افتم .
    -نه عزیزم به خدا نه تو نمی تونی درک کنی .
    این بار فریاد زد و گفت :اره نمی تونم درک کنم اما تو هم نمی تونی درک کنی که دنیا یعنی چی . تو ان قدر مغروری که حتی حاضر نیستی صداقت رو توی چشمای من بخونی . تو .. تو احساس نداری نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی . یادت ندادن بلد نیستی قلبت رو باز کنی چون فکر میکنی که غرور ت رو لگدمال می کنه . واسه همین ارزش دوست داشتن نداری متاسفم .

    و بعد بدون هیچ حرفی از من دور شد . من را در میان هجوم بدبختی ها تنها گذاشت هیچ کس نمی دانست که من دوسال کابوس ان روز را دیدم . و هیچ کس درک نکرد که من با رویا هایم با او شاد بودم . اما حالا متهم به بی احساسی و متهم بودم به مغرور بودن .
    نمیدانم چه قدر راه رفتم وقتی چشمانم را باز کردم جلوی اتومبیلم ایستاده بودم .رانندگی با وضع روحی بد چه قدر می توانست خطرناک باشد . جلوی اپارتمانم کاترین به انتظارم ایستاده بود با دیدن چهره من با نگرانی گفت :عسل چی شده ؟
    بدون توجه به او وارد منزل شدم و او نیز به دنبالم می امد دستم را گرفت و گفت :اوه . عزیزم چی به سرت اومده . چرا دستات این طوری یخ کرده ؟
    -هیچی نیست کاترین رهایم کن . منو به حال خودم بذار.
    -پس چرا گریه می کنی . عسل . محض رضای خدا بگو چی شده ؟
    -چی می خواستی بشه ؟می خوای بدونی چی بهم گفت ؟بهم گفت چه قدر مغرور م .اصلا ارزش دوست داشتن ندارم . بی احساسم .
    با صدای بلند گریه کردم .
    کاترین مبهوت نگاهم می کرد آهسته کنارم نشست و ادامه دادم :می خوام تنها باشم . خواهش می کنم.
    او بدون هیچ گلایه ای من را در تنهایی ام رها کرد احساس می کردم تمام این ها تقصیر کامیار است اوست که من را این گونه کرده بود من به خاطر او احساسی ندارم .
    -تو با من چی کار کردی ؟
    و گریه تنها همدم من بود او بود که می بارید و غم دلم را کاهش میداد . احساس کردم که از گرما اتش گرفتم پنجره رو باز کردم حتی باد پاییزی هم نمی توانست گرمای وجودم را کاهش دهد نمی دانم کی چشمانم را بستم . اما صدایی می شنیدم چیزی مانند صدای زنگ تلفن اما من خسته تر از ان بودم که حتی بشنوم پس نشنیده می گیرم .
    چشمانم را باز کردم این جا کجاست قطعا اتاق خودم نیست سرم را چرخاند م سارینا بود .
    گفت :خدا رو شکر . بالاخره به هوش اومدی .
    -من کجام ؟
    -بیمارستان .
    -چرا ؟
    -داشتی می مردی با خودت چی کار کردی ؟
    -کاشکی میذاشتی می مردم.
    -نخیر تو حالت خوب نیست . الان پرستار را صدا می زنم .
    چند دقیقه بعد زن مسنی با موهای بود وارد اتاق شد . با زبان ایتالیایی و لهجه عجیبی گفت :حالت چه طوره ؟
    -کمی ضعف دارم .
    -طبیعی یه . سه روزه جز سرم چیز دیگه ای به بدنت نرسیده .
    و من دیگه هیچ نگفتم . او با آمپولی از اتاق خارج شد
    سارینا گفت :خیلی دیوانه ای . اگر بدونی چه جوری بودی .
    -دیگه برام فرقی نمی کند .
    -تو چته عسل ؟
    -هیچی .
    -تو ان قدر ضعیفی که به خاطر چرت و پرت های اون پسره جان این بلا رو سر خودت بیاری .
    -کاترین بهت گفت ؟
    -بیچاره اون نمی دونی که چه حالی داشت همه اش می گفت تقصیر منه که عسل این طوری شده .
    در همین لحظه فرشاد وارد شد و با دیدن من گفت :این موجی به هوش اومده ؟
    سارینا گفت :نیومده شروع نکن .
    -خوب مگه دروغ می گم . کدوم احمقی توی سرمای پاییز دم می کنه وبا پنجره باز می خوابه ؟
    با لبخند تلخی گفتم :خوب من دیوونه ام دیگه .
    این بار فرشاد جدی گفت :نیستی ولی یه چیزیت هست که این طوری داری با خودت می کنی .
    با بغض گفتم :می خواستم بمیرم چرا نذاشتین .
    سارینا دستم را گرفت و گفت :فدات شم با خودت این طوری نکن دو ساله ازت چیزی نپرسیدم ولی انگار الان وقت شه که راز کوچکت رو بهم بگی .
    فرشاد گفت :اگه من مزاحمم برم .
    گفتم :نه اگه قراره چیزی بگم بهتره هر دوتون بدونید .
    ارام ارام تمام زندگیم را برایشان تعریف کردم عشقم را بدون هیچ کم و کاستی بازگو کردم و گفتم :عاشقانه و از ته دل رازم را گفتم و او هیچ توجهی نکرد . و حالا من الان این جا هستم و برای همین است که دوسال است که به کشورم نرفتم .
    فرشاد به حالت عصبی گفت :بی رحم . چه طوری دلش اومد با احساس پاک یک دختر این طوری برخورد کنه .
    سارینا گفت :درسته . راستش من بیشتر به تو حق میدم . به هر حال تو احساست رو گفتی و اون اگر هم نمی خواستت نباید ان قدر با صراحت از یک دختر دیگه حرف میزد . اما خوب تو هم درک کن او حق انتخاب داشته اگه به خاطر احساست تو رو قبول می کرد شاید الان زندگی خوبی نداشتین .
    فرشاد با اعتراض گفت :سارینا جان . اون حتی نتوانست عسل رو درک کنه .
    این بار خودم گفتم :سارینا راست میگه اون حق داشته تصمیم بگیره .
    -درسته . ولی خرد کردن با رد کردن فرق می کنه و تو باید فراموشش کنی .
    -درسته ولی همیشه وجودش را حس می کنم باور کنید یک زمانی وقتی یک رمانی را می خواندم عشق را تنها توی رویاها می دیدم اما حالا فهمیدم واقعاً وجود داره . من حتی نتونستم ازش متنفّر باشم .
    سارینا گفت:من درکت می کنم اما عزیزم خانواده ات چی ؟ دایی ات از موضوع خبر داره ؟ بقیه چی ؟ اونا حق ندارند تو را ببیند ؟
    -به خدا خودم هم می خوام ولی چی کار کنم ؟
    فرشاد اهی کشید و گفت :حالا دوباره فکرت رو مشغول نکن فکر می کنم سرمت تموم شده می تونی مرخص شی .
    بعد از تمام شدن سرم به کمک سارینا لباسهایم را پوشیدم با اصرار فرشاد و سارینا ناهار را با انها خوردم و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتم به آپارتمان خودم برگردم .فرشاد و سارینا نیز همراهم امدند .
    وقتی منتظر آسانسور بودیم پیر زن مو سفیدی که خانم لئو نام داشت گفت :عسل جان مهمون داری ؟
    -مهمون ؟
    -بله یه آقای جوان که از دیروز این جاست . خیلی اصرار کرد تا مجبور شدم کلید اپارتمانت را بهش دادم .
    -خوب . چرا به تلفن همراهم زنگ نزد ؟
    سارینا گفت :خوشگل خانم انگار فراموش کردی که تو دو روزه بیهوشی در ضمن تو با خودت تلفن نداشتی .

    فرشاد گفت :بهتره بریم ببینیم کیه ؟
    وقتی کلید را چرخاندیم با دیدن کسی که روی کاناپه خوابیده بود نزدیک بود از خوشحالی غش کنم . انگار هنوز متوجه من نشده بود . چون غرق تماشای تلویزیون بود . اما یک لحظه سرش را به طرفم برگرداند .
    دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با چشمانی اشک بار در آغوش گرمش جای گرفتم و گفتم :سلام قربونت برم اخ که چه قدر دلتنگت بودم دایی جان .
    خندید گفت :سلام زندگی . نگاهش کن تو از ایران رفتی این طوری بودی ؟
    -ولی حالا می بینی چقدر گوشتالود شدم ؟به خودم رسیدم .
    -اره می بینم ببخشید این استخوان ها از کی گوشت شده ؟
    -اذیت نکن دیگه بیا دوستامو بهت معرفی کنم .
    سارینا و فرشاد را به دایی معرفی کردم
    فرشاد گفت :خبر می دادین مرغی چیزی جلوی پاتون قربونی می کردیم .
    سارینا با اعتراض گفت :فرشاد .
    دایی گفت :دست شما درد نکنه ما با کمتر از گوسفند یا گاو راضی نمی شیم .
    فرشاد با خنده گفت :حال کردم عین خودم یه گوله نمکی .
    با خنده گفتم :حالا همه جا رو شور نکنید .
    -چیه چشمت به داییت خورد زبونت باز شد .
    -بنده زبون داشتم می خوای نشونت بدم .
    -نخیر نمی خواد همین طوری معلومه
    هر چهار نفر خندیدیم . وقتی نشستیم دایی گفت :این دو روز کجا بودی ؟
    با خنده گفتم :رفته بودم تفریح .
    دایی با نگاه مخصوص ش گفت :کجا رفته بودی که رنگ به صورت نداری .
    دستپاچه گفتم :رفته بودیم .
    -عسل ؟
    -جانم
    -راستش رو بگو من و خودت را خلاص کن .
    -باور کن هیچی .
    سارینا گفت :نه دروغ می گه رفته بودیم بیمارستان .
    دایی با نگرانی گفت :بیمارستان چرا ؟
    سریع گفتم :ضعف کردم فقط همین .
    فرشاد گفت :همراه با نسیم پاییزی
    با حرص گفتم :فرشاد . خواهش می کنم .
    دایی گفت :نه تفصیر جالب شد . می گی چی شده یا می خوای جون به سرم کنی ؟
    فرشاد گفت :من همه چیز را براتون تعریف می کنم .
    فرشاد همه چیز را غیر از قضیه جان تعریف کرد و من با خنده گفتم :خوب گرمم بود دیگه
    دایی گفت :فقط قد دراز کردی اخه ...
    -دایی جون . نذار شیرینی اومد نت تلخ بشه .
    دایی گفت:حیف که زنده موندی
    -الهی من قربون دایی خوشگلم برم . نمی دونی چه قدر دلم برای این طرز حرف زدن شما تنگ شده بود .
    -می بینم که خواهر زاده گلم بزرگ شده .
    -اره دایی غربت حسابی منو بزرگ کرده
    سارینا و فرشاد به بهانه کارهای نمایشگاه رفتند
    وقتی با دایی تنها شدم گفتم :خوب حالا دست پخت منو می خوری یا فیس فوت سر خیابان ر و.
    دایی خیلی جدی گفت :فیس فوت سر خیابان .
    -دایی خیلی بد جنسی
    دایی خندید و گفت :شوخی کردم از اون غذاهای خودت بیار تا شاید ما هم رفتیم زیر دست پرستار های ایتالیایی اخه کلاس داره .
    خندیدم گفتم :خیلی هم دلت بخواد .
    -چی رو دلم بخواد غذای تو یا پرستار های ایتالیایی رو
    در حین خوردن شام بی صبرانه منتظر خبرهایی از عزیزانم بودم گفتم :خوب گوشم با شماست .
    -بابا بذار غذایی رو که بهم دادی بخورم بعد ازم حرف بکش .
    -خوردی دیگه .. طاقت ندارم باور کن دلم می خواد همه چیز رو بدانم .
    -ببخشید اخبار ساعت نه پخش میشه
    -اولا اون ایرانه . این جا این ساعت پخش می شه .
    -خوب بزن ببینیم دنیا در چه حاله .
    -دایی تو رو خدا اذیت نکن .
    -خوب بگو از کجا بگم .
    -اول بگو چرا بی خبر اومدی ؟
    -خیلی هم بی خبر نبود . پریسا دو روز پیش هر چی زنگ زد کسی تلفن رو بر نداشت بیچاره از نگرانی داشت می مرد وقتی منم رسیدم خواست با تو حرف بزنه منم هر بار پیچوندمش .
    -حتما بهش زنگ میزنم .
    -ولی عسل خدایی این جا خوشگله قربون داییت بری .
    -خدا نکنه .
    -ای بی شخصیت .
    گفتم:دلم خیلی براتون تنگ شده بود دوساله که ندید متون .
    -تو بی معرفتی چند بار بهت گفتم بیا .
    -نمی شد . ولی گذشت شما هنوز ازدواج نکردی ؟
    -اگر تو زن دیدی منم دیدم . زن کجا بود توی ایران قحطی زنه نسبت یک به چهاره می دونی یعنی چی ؟
    -ساکت شو اون مال چند وقت پیش بود تو نمی دونی دیگه ترشیده شدی رفت .
    -بی خود کردی تازه اول جوونی مه دخترها برام دست و پا می شکنند .
    -باشه تو راست می گی حالا اخبار ت را بگو . اول از مامان .
    -پریسا . از وقتی که تو رفتی برای این که فکرش مشغول باشه .خودش را غرق پرونده هاش کرده . خیلی دلش میخواست بیاد پرونده زیر دستش بود نتوانست چه قدر هم به من غر زد .
    -دلم براش یه ذره شده .
    -به خدا اونم همین طور عسل خیلی بی معرفتی . نمی یاد ببیند ت چون می گه عسل رو ببینم دیگه نمی تونم تنها ش بزارم .
    -الهی بمیرم از بقیه چه خبر ؟همه خوب هستن ؟
    -مامان فرح هم که یک بند بهم سفارش کرد وقتی دیدمت دو تا بوس خوشگل ازت بکنم راستی یادم رفت بیا جلو ببوسمت .
    مرا بوسید و ادامه داد :یه کمی هم پاش درد می کنه چند جلسه ای باید فیزیوتراپی بره
    -نیلوفر چه طوره چی کار می کنه ؟
    -توی یک بیمارستان خصوصی کار می کنه .
    -اون خوب تونست موفق بشه .
    -وقتی شنید دارم می ام پیغام فرستاد بهت بگم این اون دوستی نبود که بری و پشت سرت را هم نگاه نکنی .
    -هنوز هم شیطونه ؟
    -فاطمه و شهاب رو دیوانه کرد . وقتی نیاز ازدواج کرد و رفت اون شلوغ خانه شد ولی خانم شده .
    -از شهرام چه خبر ؟
    -اگر ببینیش باورت نمی شه ان قدر لاغر شده که نگو
    -سربازی رفته ؟
    -اره لیسانس شو که گرفت رفت سربازی .
    -خوبه تونست لیسانس شو بگیره .
    -اره شروین م که قراره عروسی کنه
    -می دونم چه قدر از این بابت خوشحال شدم .
    -اون گفته دلش می خواد تو توی عروسی ش حتما باشی . و ببینی چه کسی رو انتخاب کرده .
    با تردید گفتم :عمو کامبیز و کمند . خانه فتانه چه طورند ؟
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :کمند که نی نی کوچولو توی راه داره عمو کامبیز و خاله فتانه هم خوب هستند و اما کامیار.
    -مهم نیست .
    -چرا ؟وقتی که تو رفتی نازی اکثرا خونشون بود
    گفتم :خوب ..
    -برخلاف همه ازدواج کرد و رفت کانادا.
    ان قدر تعجب کردم که احساس کردم چشمانم داره از حدقه بیرون می اید گفتم :اون را هم بازی داد
    -چی بگم . کمند هم گفت به عسل بگو خیلی بی معرفتی واسه عقد و عروسی من که نیومدی لااقل امیدوارم برای عروسی شروین ببینمت .
    -مطمئن نیستم واسه عروسی شروین هم بتونم بیام.
    -چرت نگو همه منتظرت هستند . تو برای هیچ کدام از مراسم ها نیومدی این دیگه چه بازیه که پیش گرفتی ؟
    -نمیشه دایی درک کن می خوام یک بار بیام برای همیشه دلم نمی خواد دوباره هوایی بشم تازه بعد از دو سال دارم عادت می کنم .
    -عسل این رویه ای که پیش گرفتی همه را داره اذیت می کنه . تو را به خدا کوتاه بیا .
    -تو می دونی اصرار ت بی نتیجه است .
    -اره می دونم .
    لبخندی زدم و گفتم :پس بی خیال .
    -عسل بزار همه ببینند چه خانمی شدی بذار ماما نت ببینه عسلش حالا می تونه گلیم خودشو از اب بیرون بکشه .
    -نه بذار این دوسال هم بگذره وقتی مهندس شدم برگردم حالش بیشتره .

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی