close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه تَقاص (واقعي)
دوشنبه 21 آبان 1397
داستان عاشقانه تَقاص (واقعي) این داستان کاملا واقعی و خیلی قشنگه دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودممنو تو امامزاده دیده بود شب که من طبق معمول داشتم شیطونی میکردم دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم . دیدم میاد دوروبرم و خیلی نگام میکنه و میخندهخلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستمموقع رفتم به خونه با موتور تریل انداخت دنبال ماشینمون و ....... به ادامه مطالب مراجعه کنیددنبالمون تا خونمون اومد که ادرس رو یاد بگیره از اون به بعد هروقت بیرون میرفتیم میدیدمش که…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1528
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 242
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 5,332
  • بازدید دیروز : 12,476
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • آی پی امروز : 51
  • آی پی دیروز : 34
  • بازدید هفتگی : 5,332
  • بازدید ماهانه : 39,501
  • بازدید سالانه : 200,588
  • بازدید کل : 949,560
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 21 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.196.110.85
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 

*********************

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی (اوریفلیم) سایت تنهایی98

از تاریخ 96/6/6 شروع به کار میکند.


تمامی محصولات اصل و اورجینال بوده و کاملا گیاهی هستند.


به مدیریت : ملیکا (زهرا) رشیدی

برای سفارش و مشاوره رایگان با آیدی تلگرام

telegram.me/ZahraRsh73

در ارتباط باشید


آدرس اینستاگرام لوازم آرایشی ما :

oriflame_soed_m@

برگزار کننده مسابقات بزرگ اوریفلیم به همراه اهدای جوایز ویژه


فروشگاه گل کاغذی

با سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های عزیز سایت تنهایی98


سایت تنهایی98 مفتخر است که همراهان و دوستدارانی همچون شما را دارد که همیشه

باعث پیشرفت و دیده شدن این سایت بودید.و در همه ی امور ما را یاری کردید.


اینبار این سایت قصد دارد تا در جشن ها و شادی های شما شریک شود

و به شما در برپایی جشنی زیبا برای تولد ، نامزدی و... یاری دهد.

از این پس میتوانید تم های تولد و جشن مورد علاقه ی خود را از اینجا و با قیمت مناسب و کیفیت عالی تهیه کنید.



برای مشاهده ی نمونه های بیشتر میتونید به کانال تلگرام 

https://t.me/tanhaee98_Decorative_flower

مراجعه کنید.

داستان عاشقانه تَقاص (واقعي)
  • تعداد بازدید : 155
  • نگاره: ‏داستان عاشقانه تَقاص (واقعي)

دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودم
منو تو امامزاده دیده بود 
شب که من طبق معمول داشتم شیطونی میکردم 
دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم . 
دیدم میاد دوروبرم و خیلی نگام میکنه و میخنده
خلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستم
موقع رفتم به خونه با موتور تریل انداخت دنبال ماشینمون 
و دنبالمون تا خونمون اومد که ادرس رو یاد بگیره 
از اون به بعد هروقت بیرون میرفتیم میدیدمش که تو کوچمون میچرخه
تا اینکه یه روز مامانش تماس گرفت که میخوان بیان خاستگاری ...
من سوم راهنمایی بودم و این سومین خاستگار بود
من تک دختر بودمو مامانم عجله ی زیادی واسه ازدواج من داشت
بهروز از خونواده ی پولداری بود برا همین مامانم قبول کرد 
ولی بابام همچنان میگفت من بچه ام
خب واقعا هم بچه بودم
ولی من عاشق بهروز شده بودم خیلی منو دوس داشت 
دیگه هرشب با خونواده ها میرفتیم میگشتیم
خیلی خوب بود تا اینکه بحث رسمی کردن نامزدی اومد وسط 
و پدرم گفت چون بهروز خونه و کار و ماشین داره 
پس فقط میمونه سربازی...
قرار شد بهروز بره سربازی و مرخصی اول که گرفت 
ما نامزدیمونو رسمی کنیم
طول این دوماه بهروز همش تماس میگرفت 
بعد از دوران آموزشی بهروز افتاد تهران
دلتنگش بودم اما راهی نبود باید میرفت
خب صبرکردم و منتظر بودم که برگرده اما تماس هاش کم شد 
و منم بخاطر پدرم نمیتونستم تماس بگیرم.
دوماه گذشت و خبری از بهروز نشد!
برای همین سراغشو از دختر خالش گرفتم
مادر و پدرشم جواب درستی بهم نمیدادن
دختر خالش گفت بهروز عاشق یه دختر تهرانی شده و قراره ازدواج کنه
دنیا رو سرم خراب شد...!!! آرزو هام همه نابود شد
باهاش تماس میگرفتم و گریه میکردم اونم بهم بد و بیراه میگفت
تااینکه خودکشی کردم خبربه گوشش رسید و به من گفت بیا ببینمت
وقتی رفتم با زنش اومده بود و باز افسردگی من شدت گرفت
میدیدمش بیهوش میشدم و این دست خودم نبود
درسم اُفت کرده بود داغون بودم
همش باهاش تماس میگرفتم و اونم فحش میداد
تا اینکه نفرینش کردم و... 
یه هفته نشد گفتن تصادف کرده و تو بیمارستانه 
من  نبخشیدمش... پیغام فرستاد منو حلال کن .
ولی حاضر نشدم ببخشمش
بعد از چند وقت خبر رسید که خانمش مشکل داشته . . .
باهام تماس میگرفت که میخوام طلاقش بدم بیام خاستگاری تو 
اما این بار نوبت فحش دادن من بود .
هنوزم که هنوزه حاضر نشدم ببخشمش
شاید تقاص کارایی که در حقم کرده بود رو پس داده... شايد!!!‏

    داستان عاشقانه تَقاص (واقعي)

    این داستان کاملا واقعی و خیلی قشنگه

    دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودم
    منو تو امامزاده دیده بود 
    شب که من طبق معمول داشتم شیطونی میکردم 
    دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم . 
    دیدم میاد دوروبرم و خیلی نگام میکنه و میخنده
    خلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستم
    موقع رفتم به خونه با موتور تریل انداخت دنبال ماشینمون 
    و .......

    به ادامه مطالب مراجعه کنید

    دنبالمون تا خونمون اومد که ادرس رو یاد بگیره 
    از اون به بعد هروقت بیرون میرفتیم میدیدمش که تو کوچمون میچرخه
    تا اینکه یه روز مامانش تماس گرفت که میخوان بیان خاستگاری ...
    من سوم راهنمایی بودم و این سومین خاستگار بود
    من تک دختر بودمو مامانم عجله ی زیادی واسه ازدواج من داشت
    بهروز از خونواده ی پولداری بود برا همین مامانم قبول کرد 
    ولی بابام همچنان میگفت من بچه ام
    خب واقعا هم بچه بودم
    ولی من عاشق بهروز شده بودم خیلی منو دوس داشت 
    دیگه هرشب با خونواده ها میرفتیم میگشتیم
    خیلی خوب بود تا اینکه بحث رسمی کردن نامزدی اومد وسط 
    و پدرم گفت چون بهروز خونه و کار و ماشین داره 
    پس فقط میمونه سربازی...
    قرار شد بهروز بره سربازی و مرخصی اول که گرفت 
    ما نامزدیمونو رسمی کنیم
    طول این دوماه بهروز همش تماس میگرفت 
    بعد از دوران آموزشی بهروز افتاد تهران
    دلتنگش بودم اما راهی نبود باید میرفت
    خب صبرکردم و منتظر بودم که برگرده اما تماس هاش کم شد 
    و منم بخاطر پدرم نمیتونستم تماس بگیرم.
    دوماه گذشت و خبری از بهروز نشد!
    برای همین سراغشو از دختر خالش گرفتم
    مادر و پدرشم جواب درستی بهم نمیدادن
    دختر خالش گفت بهروز عاشق یه دختر تهرانی شده و قراره ازدواج کنه
    دنیا رو سرم خراب شد...!!! آرزو هام همه نابود شد
    باهاش تماس میگرفتم و گریه میکردم اونم بهم بد و بیراه میگفت
    تااینکه خودکشی کردم خبربه گوشش رسید و به من گفت بیا ببینمت
    وقتی رفتم با زنش اومده بود و باز افسردگی من شدت گرفت
    میدیدمش بیهوش میشدم و این دست خودم نبود
    درسم اُفت کرده بود داغون بودم
    همش باهاش تماس میگرفتم و اونم فحش میداد
    تا اینکه نفرینش کردم و... 
    یه هفته نشد گفتن تصادف کرده و تو بیمارستانه 
    من نبخشیدمش... پیغام فرستاد منو حلال کن .
    ولی حاضر نشدم ببخشمش
    بعد از چند وقت خبر رسید که خانمش مشکل داشته . . .
    باهام تماس میگرفت که میخوام طلاقش بدم بیام خاستگاری تو 
    اما این بار نوبت فحش دادن من بود .
    هنوزم که هنوزه حاضر نشدم ببخشمش
    شاید تقاص کارایی که در حقم کرده بود رو پس داده... شايد!!!

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی