close
تبلیغات در اینترنت
قسمت چهارم داستان صابی و هاجر
چهارشنبه 28 آذر 1397
قسمت چهارم داستان صابی و هاجر چشامو بستم و باکلی استرس پیامو باز کردم... چندتا نفس عمیق کشیدم و آروم چشامو باز کردم،وقتی که عکسشو دیدم انگاری یه تیکه از قلبم جدا شد و افتاد. نیلوفر واقعا زیبا بود.موهای سیاه،چشمای درشت و سیاه،صورتی کشیده با ترکیبی ناز و...هرچی بگم کم گفتم،این دختر با همه چیزش منو جادو کرده بود. نشسته بودم رو مبل و با دهن باز داشتم زیبایی این دختر ناز رو نگاه میکردم و خالقش رو تحسین و شکر.انقدر غرق در دیدن عکس نیلوفر بودم که هیچی از اطرافم رو حس نمیکردم. یه هو دیدم داداش کوچولوم با…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1528
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 244
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,000
  • بازدید دیروز : 5,455
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 2
  • آی پی امروز : 69
  • آی پی دیروز : 84
  • بازدید هفتگی : 10,080
  • بازدید ماهانه : 40,879
  • بازدید سالانه : 287,324
  • بازدید کل : 1,036,296
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 28 آذر 1397
  • آی پی شما : 52.55.177.115
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 

*********************

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی (اوریفلیم) سایت تنهایی98

از تاریخ 96/6/6 شروع به کار میکند.


تمامی محصولات اصل و اورجینال بوده و کاملا گیاهی هستند.


به مدیریت : ملیکا (زهرا) رشیدی

برای سفارش و مشاوره رایگان با آیدی تلگرام

telegram.me/ZahraRsh73

در ارتباط باشید


آدرس اینستاگرام لوازم آرایشی ما :

oriflame_soed_m@

برگزار کننده مسابقات بزرگ اوریفلیم به همراه اهدای جوایز ویژه


فروشگاه گل کاغذی

با سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های عزیز سایت تنهایی98


سایت تنهایی98 مفتخر است که همراهان و دوستدارانی همچون شما را دارد که همیشه

باعث پیشرفت و دیده شدن این سایت بودید.و در همه ی امور ما را یاری کردید.


اینبار این سایت قصد دارد تا در جشن ها و شادی های شما شریک شود

و به شما در برپایی جشنی زیبا برای تولد ، نامزدی و... یاری دهد.

از این پس میتوانید تم های تولد و جشن مورد علاقه ی خود را از اینجا و با قیمت مناسب و کیفیت عالی تهیه کنید.



برای مشاهده ی نمونه های بیشتر میتونید به کانال تلگرام 

https://t.me/tanhaee98_Decorative_flower

مراجعه کنید.

قسمت چهارم داستان صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 184
  • قسمت چهارم داستان صابی و هاجر

    چشامو بستم و باکلی استرس پیامو باز کردم...

    چندتا نفس عمیق کشیدم و آروم چشامو باز کردم،وقتی که عکسشو دیدم انگاری یه تیکه از قلبم جدا شد و افتاد.

    نیلوفر واقعا زیبا بود.موهای سیاه،چشمای درشت و سیاه،صورتی کشیده با ترکیبی ناز و...هرچی بگم کم گفتم،این دختر با همه چیزش منو جادو کرده بود.

    نشسته بودم رو مبل و با دهن باز داشتم زیبایی این دختر ناز رو نگاه میکردم و خالقش رو تحسین و شکر.انقدر غرق در دیدن عکس نیلوفر بودم که هیچی از اطرافم رو حس نمیکردم.

    یه هو دیدم داداش کوچولوم با دستای کوچیکش داره میزنه رو پام

    داداشم با اون زبون شیرینش:داداش کر شدی؟مامان صدات میکنه.

    با این رفتارش کلی خندیدم و گرفتمش بغلم و بوسش کردم.

    من:جانم مامان؟

    ادامه این داستان واقعی را در ادامه مطلب بخوانید...


    من:جانم مامان؟

    مامان:ما حاضریم منتظر تو هستیما زود باش آماده شو بریم دیگه

    من:شما برین من خودم پیاده میام

    بابا که نشسته بود رو مبل تک نفره ای که همیشه مینشست و داشت از آخرین لحظه ها هم استفاده میکرد و روزنامه میخوندگفت:بچه هوای بیرون سرده سرما میخوری

    میخواستم فکر کنم راجب همه چیز و اینجور مواقع بیشتر پیاده روی میکردم

    من:نه بابا شما نگران نباشین

    مامان:باشه ما میریم تو هم زود بیای ها همه اونجا منتظر تو هستن زشته

    من:چششششم

    اونا تا بیان برن پایین سوار ماشین بشن من اومدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن

    به نیلوفر اس دادم:واقعا زیبایی

    نیلوفر:اومد؟

    من:آره اومد عزیزدلم

    نیلوفر:زشتم نه؟

    من:دیوونه این چه حرفیه تو واقعا زیبا و نازی،زبان من قاصر است ز وصف جمالت

    نیلوفر:میسی عزیزم،توهم یه کاری کن تا امشب بتونی بفرستی

    من:چشششم،داریم میریم خونه خاله برای شام،اجازه میفرمایین؟

    نیلوفر:بله آقا خوش بگذره،فعلا

    من:فعلا

    یار همیشگیم هندزفریمو از جیبم درآوردم و گذاشتم گوشم و یکی از آهنگای غم ماحسون رو پلی کردم که با حال و هوام تو اون شب سازگار باشه.

    ذهنم درگیر بود.یه احساس خاصی به نیلوفر داشتم احساسی که تا به حال برام پیش نیومده بود،احساسی که برای من یه حس ناشناخته بود.نمیدونستم عشق بود یا احساس وابستگی،ولی بدجور فکر و ذهنمو مشغول کرده بود.

    همیشه از خدا میخواستم عشقی برام بسازه که مثل عشقای رویایی باشه و بدون ذره ای هوس.

    از یه طرف عقل میگفت اگه عشق باشه درست نیس چون فاصله زیادی نسبت بهش داری و این وسط کسی که تباه میشه تویی نه اون.

    از یه طرفم دل میگفت تو که همیشه از خدا عشق رویایی میخواستی حالا که خودش با پای خودش اومده جلو تو هم محکم بگیر و ولش نکن.اگه فاصله ای هم باشه بهتره چون هیچوقت عشق پاکت به هوس آلوده نمیشه.

    نمیدونستم چیکار کنم.فقط تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که منم عکسمو براش بفرستم و واکنشش رو ببینم بعد تصمیم بگیرم.

    آروم آروم قدم میزدم و با آهنگ زمزمه میکردم.انقدر ذهنم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدم خونه خاله بزرگم!جالب بود منی که پیاده اومده بودم زودتر از خانوادم رسیده بودم!هندزفریمو از گوشم برداشتمو سعی کردم همون آدم شوخ و پرانرژی همیشگی باشم.آخه همه عادت داشتن به شیطنتام و شوخی کردنام،اگه کمی ناراحت بودم یا پکر بودم همه میفهمیدن پس سعی کردم خوب باشم و لبخند همیشگی رو صورتم باشه.

    چند دقیقه ای دم در منتظر بابا اینا شدم تا بیان و بریم تو.خلاصه رفتیم تو مثل همیشه همه خانواده مادری جمع بودن و بچه های فامیل سرو صداشون خونه رو برداشته بود.بعد از سلام و احوال پرسی و شوخیای من با دایی هام بلاخره همه نشستیم و مشغول صحبت شدیم.

    نشسته بودم کنار داماد خالم و میگفتیم و مخندیدیم.یادم افتاد که گوشی پسر خالم زیاد برنامه میخوره شاید بتونه ام ام اس کنه

    به پسر خالم با هزار علامت واشاره فهموندم بره حیاط و منم از جمع عذر خواهی کردم و اومدم تو حیاط.

    پسرخالم یه سال ازم کوچیکتره و مثل داداشیم باهم.مجبور شدم بیشتر قضیه رو باسانسور براش تعریف کنم.گیر داده بود باید منم عکسشو ببینم منم که رو نیلوفر غیرت خاصی پیدا کرده بودم قبول نمیکردم.باکلی خواهش و تهدید!گوشیشو گرفتم و عکسموبرای نیلوفر ام ام اس کردم.

    چون میدونست سرم شلوغه جواب نداد.

    رفتیم تو خالم گفت بیاین سفره رو بندازین،ای بابا باز شروع شد مثلا مهمونیم ها(تو خانواده مادری هم نوه ی بزرگ پسر بودم و جز من و پسرخالم پسر دیگه ای نداشتیم و همیشه تو مهمونیا این وظایف بدبختانه برعهده ما دوتا بود).سفره رو پهن کردیم و چیدیم و جمعش کردیم(واقعا سخت ترین کار دنیا این سفره جمع کردن بعد از غذاست هم شکم پره و هم هرچیزی که خوردی زهرمارت میشه!والا!)خلاصه با کلی زحمت این مهمونی رو هم با خوبی و خوشی رد کردیم و طبق معمول من پیاده راه افتادم سمت خونمون.

    تو راه اس دادم به نیلوفر:دیدی چقدزشتم؟

    نیلوفر:آآآآآی به آقای ما نگو زشت خودم چشاتو از کاسه درمیارما

    خداروشکر تا اینجا نتایج رضایت بخش بود.انگار نسبتا خوشش اومده بود.

    رسیدیم خونه کمی اس بازی کردیم.من که شور و حال خاصی داشتم نیلوفرم نسبتا یخش واشده بود و خوش اخلاق تر شده بود.

    شب بخیر گفتیم و اون خوابید ولی من هر چقدر از این پهلو به اون پهلو شدم خوابم نبرد.فکرم مشغول نیلوفر بود. دلم میگفت عاشق شدی و عقلم قبول نمیکرد.

    نمیخواستم به خودم دروغ بگم و انکار کنم،آره من عاشق شده بودم،نیلوفر همیشه تو فکر و ذهنم بود نمیتونستم حتی لحظه ای فراموشش کنم.با این فکرا خوابم برد.

    این سه روزی که به رفتنم مونده بود مثل برق و باد گذشت.تو این سه روز پریسا هم چندباری اس داد و من یا جوابشو ندادم یا خیلی سرد و کوتاه جواب میدادم.

    فردا صبح ساعت5باید راه می افتادیم تابتونیم به ارومیه برسیم برای اینکه جا نمونیم و بعدا مشکلی برامون پیش نیاد خیلی زودقرار بود راه بیافتیم و از اونجا همگی با هم بریم فرودگاه تبریز که پروازمون از اونجا بود.قرارشد همه با مینی بوسی که آموزش و پرورش در اختیارمون گذاشته بود بریم و خانواده ها با ماشین شخصی نیان که وسط زمستون خطرناک بود.

    از ظهر کلی مهمون داشتیم.فامیلای دور و نزدیک،همسایه ها,عمه هام و عموهام و دایی هام و خاله هام  خلاصه بیشتر آشناها که بیشترشون تو شهرای خیلی دور بودن و به خاطر من دردونه فامیل جمع شده بودن.تو اون شلوغی دست پسر خالمو گرفتمو آوردمش تو اتاقم و چندتا عکس ازم گرفتو چندتا هم قبلا گرفته بودم همشو براش فرستادم و یه شارژهزاریم براش گرفته بودم اونم به عنوان رشوه بهش دادم تا عکسارو فردا صبح برای نیلوفر بفرسته.

    نیلوفر خیلی بداخلاق و بهونه گیر شده بود .همش میگفت که داری تنهام میذاری و من تازه بهت عادت کردم.

    اومدم بیرون و یه شارژدوهزاری گرفتم زدم تو گوشیم و زنگ زدم به نیلوفر و یه ساعت کامل باهم حرف زدیم و با کلی ناز کشیدن بلاخره راضیش کردم تا این چندروزه رو باتنهایی سرکنه.قول دادم برگشتنی جبران کنم.

    رفتم خونه که پر بود از مهمون،نشستم پیششون و تا شب همینجوری مهمون میومد ومیرفت.انقدر باهمه روبوسی کرده بودم که صورتم میسوخت،یکی با سیبیل،یکی با ریش،یکی سه تیغ و...جوری که تا فردا شبش صورتم میسوخت!

    شب دوستامم اومدن ونشستیم تا آخر شب کلی گفتیم و خندیدیم.تو اون گیر و دار گیر داده بودن باید لباتو ببوسیم وگرنه شبم اینجا میخوابیم وحلالت نمیکنیم!بعد از کلی مسخره بازی روبوسی کردیم و ازشون حلالیت گرفتم و تا دم در راهیشون کردم و رفتن.آآآخییی تموم شد!!!

    بانیلوفرم قبلا شب بخیر گفته بودیم.

    خیلی خسته بودم.یه دوش گرفتم و اومدم نشستم تو آشپزخونه پیش مامانم و خاله کوچیکم.گشنم بود و یه کم غذا خوردم و نشستیم حرف زدن.خیلی واضح بود مامان خیلی نگرانمه و نمیخواد به روش بیاره،اگه کمی سر به سرش میذاشتم حتما گریش میگرفت.قوربونش برم مادره دیگه دل نگرونیای خودشو داره.

    ساعت2 شده بود.رفتم خوابیدم و4 هم بیدار شدم و چمدونم رو که قبلا آماده کرده بودیم رو بردم گذاشتم طبقه پایین تو ماشین.

    اصلا احساس خستگی یا خواب نداشتم و کاملا پرانرژِی بودم.

    تا5همه کلی بهم نکات از خود مواظبت کردن رو یاد دادن!و خلاصه 5 شد و راهی شدیم.ساعت 5 صبح هفت هشتا ماشین بودیم.رفتیم و اونجاهم با همه خدا حافظی کردم و دست مامان بابا و بابابزرگ مامان بزرگم بوسیدم و سوار مینی بوس شدیمو خانواده هامون راهیمون کردن.ماهم همگی ماتم زده نشسته بودیم و جیکمون در نمیومد.خوابمم نمیبرد یه کم بخوابم.بچه هارو جمع کردم دور خودم و یه کم سر به سرهمدیگه گذاشتیم و گفتیم و خندیدیم تا یه کم از اون حالت دپرس بودن در اومدیم.

    وسطای راه بودیم که زنگ زدن نیاین ارومیه مستقیم برین تبریز.

    بیچاره راننده دور زد و برگشت  از راهی که اومده بودیم رفتیم تبریز.توراهم با نیلوفر مشغول اس بازی بودیم و قرار شد تا ظهر که میریم چندتا عکس برام بفرسته.رسیدیم فرودگاه تبریز و نشستیم تو سالن انتظار .به نیلوفر اس دادم من تبریزم.من که نمیتونستم از فرودگاه برم بیرون فکر میکردم حداقلش میاد به دیدنم ولی اصلا انگار نه انگار.خیلی گرفته و پکر بودم و دوستام هرکاری کردن نتونستن از این حالت درم بیارن.

    ساعت 2 بود.بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز نیلوفر عکسارو فرستاد و بادیدن عکسا کمی حالم بهتر شد.نزدیکای ساعت3بود که رفتیم به ترمینال اعزام حجاج و سیم کارت عربستان گرفتم و قبل عوض کردنش به خونه زنگ زدم که دیگه دارم سیم کارتمو عوض میکنم رسیدم اونور خودم بهتون زنگ میزنم شمارمو داشته باشین.

    دلم نمیومد سیمکارتمو عوض کنم.باورم نمیشد دارم از نیلوفرم جدا میشم.عوض کردن سیمکارت مساوی بود با تنهایی با ازدست دادن نیلوفر.چه معلوم شاید نیلوفر دیگه ولم میکرد و میرفت.

    زنگ زدم به نیلوفر و تا سوار شدن به هواپیما داشتیم باهم حرف میزدیم.دلم نمیومد قطع کنم و اونم خیلی ناراحت بود.سوار هواپیما شدیم و گفتن لطفا گوشیاتونو خاموش کنید.آخرین لحظاتمم با نیلوفر سپری کردم و شماره دوستمم بهش دادم تا اگه خواست شماره عربستانمو ازش بگیره و با کلی ناراحتی خداحافظی کردیم.

     

    هواپیما تیک آف کرد و بلند شد به سوی عربستان ولی من دلم و فکرم و ذهنم تو تبریز مونده بود....

    ادامه دارد

     

    این نوشته رو دوستی به نام yalniz نوشته و داستان زندگی خودشه و کاملا واقعیه

    به گفته ی ایشون

     راه ارتباطی من:yalnizboy1@gmail.com

     

    منتظر نظرات دلگرم کنندتون هستم.

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط Ngs در تاریخ 1392/10/30 و 23:10 دقیقه ارسال شده است

    شکلک


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی