close
تبلیغات در اینترنت
کتاب رمان سحر
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398
عنوان : کتاب رمان سحرموضوع : رمان عاشقانهنویسنده : آیدا ماههزبان : فارسینوع مطلب : EBookنوع فایل : PDFحجم : 1.39 مگابایتتعداد صفحات : 193توضیحات کتاب :ساعت 7 صبح بود که سرویس مدرسه آمد دنبالم. زود کفشم رو پوشیدم و رفتم سوار سرویس شدم. بعد از پانزده روز تعطیلی واقعا دلم براي بچه ها و مدرسه تنگ شده بود. تا سرویس وایساد زود پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. همه ي بچه ها تو حیاط بودند و داشتند با هم حرف می زدند. هر چی گشتم دوستامو ندیدم .رفتم طبقه دوم وداخل کلاس شدم .من هفده ساله…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 250
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 351
  • بازدید دیروز : 1,939
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 5
  • آی پی امروز : 63
  • آی پی دیروز : 157
  • بازدید هفتگی : 351
  • بازدید ماهانه : 25,693
  • بازدید سالانه : 234,572
  • بازدید کل : 1,310,281
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 30 اردیبهشت 1398
  • آی پی شما : 34.229.76.193
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


کتاب رمان سحر
  • تعداد بازدید : 361
  • کتاب رمان سحرعنوان : کتاب رمان سحر
    موضوع : رمان عاشقانه
    نویسنده : آیدا ماهه
    زبان : فارسی
    نوع مطلب : EBook
    نوع فایل : PDF
    حجم : 1.39 مگابایت
    تعداد صفحات : 193

    توضیحات کتاب :
    ساعت 7 صبح بود که سرویس مدرسه آمد دنبالم. زود کفشم رو پوشیدم و رفتم سوار سرویس شدم. بعد از پانزده روز تعطیلی واقعا دلم براي بچه ها و مدرسه تنگ شده بود. تا سرویس وایساد زود پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. همه ي بچه ها تو حیاط بودند و داشتند با هم حرف می زدند. هر چی گشتم دوستامو ندیدم .رفتم طبقه دوم وداخل کلاس شدم .
    من هفده ساله بودم و کلاس سوم دبیرستان و رشته کامپیوتر، می خواندم. من تا وارد کلاس شدم تعجب کردم، هیچکدام از بچه ها تو کلاس نبودند! کیف رو روي نیمکتم گذاشتم و بیرون آمدم. داشتم از کنار نمازخانه رد می شدم که صداي بچه ها رو شنیدم. زود رفتم در رو باز کردم.
    دیدم بچه داخل نماز خانه دارن با جوراب همدیگر رو می زنند، تا منو دیدن می خواستند جوراب رو به طرفم پرتاب کنند؛ که من در نماز خانه رو بستم. بعد در رو باز کردم رفتم تو با بچه ها احوال پرسی کردم. بعد رفتم کنار صدف و فاطمه که دوستاي صمیمی من بودند، نشستم. صدف حالت چشماشو تنگ کرد بعد گفت:
    خلاصه داستان :
    این داستان از زبان یک دختره به اسم سحرو داره سال سوم هنرستان در رشته کامپیوتر رو می گذرونه!
    قراره که از طرف مدرسه به مدت بیست روز بچه ها رو به اردو ببرن،که سحر هم جزء از آنهاست،توی این سفر اتفاقاتی براش میفته که بهتره خودتون بخونید.…..

    دانلود کتاب در ادامه مطلب

    کتاب رمان سحردانلود کتاب رمان سحر 
    دانلود کتاب پسورد : www.iranmeet.com

    نویسنده : m_admin تاریخ : جمعه 03 خرداد 1392 امتیاز :
    برچسب ها : کتاب رمان سحر ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی