close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه و آموزنده بی شقایق هم زندگی باید کرد
جمعه 25 آبان 1397
بعد از دو ساعت نوشتن و پاک کردن داستان جدیدم قلم را روی میز گذاشتم. انگشتانم خشک شده بود کرم را برداشتم تا به دستهایم بمالم که با دیدن زخمی که روی انگشت شصت و اشاره ام بوجود آمده بود عرق سردی تمام بدنم را پوشاند و متعاقبش لرزه ای وحشتناک تمام وجودم را فرا گرفت. برای مدتی منگ بودم زخم ها همان هایی بودند که روی انگشتان پایم ظاهر شده بودند.... بقیه در ادامه مطالبنشستم روی زمین و به خدا التماس کردم که انگشتانم را از من نگیرد. لنگ لنگان به سوی تلفن حرکت کردم تا به فریبرز زنگ بزنم تمام تلاشم را کردم تا…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1528
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 244
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 2,910
  • بازدید دیروز : 5,769
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 1
  • آی پی امروز : 31
  • آی پی دیروز : 46
  • بازدید هفتگی : 23,834
  • بازدید ماهانه : 58,003
  • بازدید سالانه : 219,090
  • بازدید کل : 968,062
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 25 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.146.195.24
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 

*********************

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی (اوریفلیم) سایت تنهایی98

از تاریخ 96/6/6 شروع به کار میکند.


تمامی محصولات اصل و اورجینال بوده و کاملا گیاهی هستند.


به مدیریت : ملیکا (زهرا) رشیدی

برای سفارش و مشاوره رایگان با آیدی تلگرام

telegram.me/ZahraRsh73

در ارتباط باشید


آدرس اینستاگرام لوازم آرایشی ما :

oriflame_soed_m@

برگزار کننده مسابقات بزرگ اوریفلیم به همراه اهدای جوایز ویژه


فروشگاه گل کاغذی

با سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های عزیز سایت تنهایی98


سایت تنهایی98 مفتخر است که همراهان و دوستدارانی همچون شما را دارد که همیشه

باعث پیشرفت و دیده شدن این سایت بودید.و در همه ی امور ما را یاری کردید.


اینبار این سایت قصد دارد تا در جشن ها و شادی های شما شریک شود

و به شما در برپایی جشنی زیبا برای تولد ، نامزدی و... یاری دهد.

از این پس میتوانید تم های تولد و جشن مورد علاقه ی خود را از اینجا و با قیمت مناسب و کیفیت عالی تهیه کنید.



برای مشاهده ی نمونه های بیشتر میتونید به کانال تلگرام 

https://t.me/tanhaee98_Decorative_flower

مراجعه کنید.

داستان کوتاه و آموزنده بی شقایق هم زندگی باید کرد
  • تعداد بازدید : 126
  • بعد از دو ساعت نوشتن و پاک کردن داستان جدیدم قلم را روی میز گذاشتم. انگشتانم خشک شده بود کرم را برداشتم تا به دستهایم بمالم که با دیدن زخمی که روی انگشت شصت و اشاره ام بوجود آمده بود عرق سردی تمام بدنم را پوشاند و متعاقبش لرزه ای وحشتناک تمام وجودم را فرا گرفت. برای مدتی منگ بودم زخم ها همان هایی بودند که روی انگشتان پایم ظاهر شده بودند....

    بقیه در ادامه مطالب

    نشستم روی زمین و به خدا التماس کردم که انگشتانم را از من نگیرد. لنگ لنگان به سوی تلفن حرکت کردم تا به فریبرز زنگ بزنم تمام تلاشم را کردم تا خونسردیم را حفظ کنم ولی تا صدای فریبرز را از آنسوی خط شنیدم اشک از چشمانم جاری شد و با هق هق گریه جریان زخم انگشتانم را بهش گفتم. حرفایش تسکین دهنده بود، گفت: نگران نباش از نوشتن زیاده و ربطی به بیماریت ندارد. ازش خواستم هر چه زودتر بیاید خانه که گفت: تا بیست دقیقه دیگر در خانه است. شاید حق با او بود و خودکار باعث زخمایم شده بود ولی اگر اینگونه نبود چه؟ بی شک می مردم.

    ماشین را در پارکینگ آپارتمان پارک کردم و با سرعت از پله ها به بالا رفتم. یکدفعه داداشم مهیار جلویم سبز شد، بی شک باز آمده بود تیغم بزند ولی اصلا حوصله اش را نداشتم، بی توجه به طرف آسانسور رفتم اما از رو نرفت و جلویم ایستاد و با آن چهره سیاه شده و چشمان خماری که داشتند بسته می شدند با ته مانده قدرتش گفت: پول، پول لازم دارم. منتظر آسانسور بودم، بی اعتنایی کردم تا شرش را کم کند، باز خواسته اش را تکرار کرد آنقدر رو داده بودم بهش که آسترهایش را هم می خواست.

    گفتم: گمشو، به التماس افتاد دیگر تحملم تمام شد هر چه باشد داداش بزرگم بود یک تراول صدی جلویش پرت کردم شیرجه رفت روی تراول، سوار آسانسور شدم به طبقه هفتم رفتم. تا وارد نیشیمن شدم با چشمان سرخ و دماغ باد کرده نسترن روبه رو شدم. به طرفم آمد و گفت: فربیرز این و دیگه نمی تونم تحمل کنم من همون نسترنیم که تحمل یک کک رو روی صورتم نداشتم با پام کنار اومدم ولی دستم نه من اگه ننویسم میمیرم نه فریبرز نباید بذاری. با هزار ترفند آرامش کردم. ولی خودمم ترسیده بودم زخم ها درست از همان هایی بودند که روی انگشتان پایش رویده بودند. سوار ماشین شدیم و به طرف مطب دکتر نسترن حرکت کردیم.

    دکتر بعد چند آزمایش و عکس روی صندلیش روبروی دو جفت عاشق نشست. از صورتش چیزی نمی شد خواند. اگر خبرش بد هم بود چهره اش معمولی بود چقدر بیمارهای بودند که او از زندگی جوابشان کرده بود. دکتر کمی در صندلی بزرگش جا به جا شد و گفت: نمی دونم چطور بگم ولی متاسفانه انگشتان شما باید قطع شود.

    با گفتن این حرف فریبرز سرش را در میان دو دستش گرفت و چشمانش کم کم تر شد و نسترن از پنچره اتاق دکتر به بی نهایت آسمان خیره شد. نسترن انگار در خلسه بود حتی یک قطره اشک دیگر نداشت که بریزد. دکتر ادامه داد: یک خبر خوش هم براتون دارم تازگیها دانشمندان آلمان دارو و روش درمانی کشف کردند که به امکان زیاد می تواند بیماری شما را برای همیشه از بین ببرد. و اگر شما به اروپا بروید به احتمال فروان این دو انگشت اخرین اعضای خواهد بود که از دست می دهید.

    سه ماه از روزی که دو انگشتم را قطع کرده اند می گذرد، دو هفته دیگر هم عازم آلمان هستیم با جستجویی که در اینترنت انجام دادم متوجه شدم نود پنچ درصد افرادی که از دارو و روش درمانی که دکترم گفته استفاده کردند برای همیشه از شر بیماریشان رهایی یافته بودند، آن پنچ درصد بقیه که درمان نشده بودند، بیماریشان خیلی خیلی عود کرده بود.

     

    بعد از قطع انگشتانم با جدیت شروع کردم به نوشتن با دست چپ این اواخر با دست چپ به همان تندی و زیبایی دست راست می نویسم و قرار است سال آینده کتابم چاپ شود، می خواهم اسمش را بگذارم بی شقایق هم زندگی باید کرد.

     

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی