پنجشنبه 13 آذر 1399

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.
آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.
یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند 
ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.
مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.
بقیه داستان در ادامه مطلب ...جادوی عشق ...,جادوی عشق,داستان های عاشقانه,داستان های کوتاه عاشقانه,داستان های غمگین,نوشته های عاشقانه,نوشته های کوتاه عاشقانه,مطالب عاشقانه,عاشقانه ها,تنهایی,تنهایی98,
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 149
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 256
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,481
  • بازدید دیروز : 2,352
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 5
  • آی پی امروز : 51
  • آی پی دیروز : 71
  • بازدید هفتگی : 12,088
  • بازدید ماهانه : 7,182
  • بازدید سالانه : 538,837
  • بازدید کل : 2,130,012
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 13 آذر 1399
  • آی پی شما : 3.238.184.78
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


جادوی عشق ...
  • تعداد بازدید : 408
  • سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.

    آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

    یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند 

    ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

    مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.

    بقیه داستان در ادامه مطلب ...

    به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.

    پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.

    اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید 

    خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید 

    دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!

    ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.

    آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد 

    و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. 

    سالها از پی هم گذشت 

    و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود 

    که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

     

    مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ,

    دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

    زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ,

    ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.

    پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.

    در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد 

    و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد 

    و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد 

    تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

    دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.

    روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند 

    و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

    سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

     

    بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , 

    وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , 

    در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : 

    ** عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , 

    چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , 

    به سرعت در قفس را گشود : 

    آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید. **

    ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:

    نه , بیا بیرون , بیا بیرون ، این ببر تو نیست.

    ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.

    این یک ببر وحشی گرسنه است.

    اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. 

    ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.

    اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , 

    اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.

    چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود 

    و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

     

     

    برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , 

    تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.

    محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.

    عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است 

    که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.

     

    محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند 

    و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

    بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم

    تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.

    در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

    مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , 

    ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : 

     

    معجزه ی عشق را امتحان کن !...

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی