close
تبلیغات در اینترنت
رمان ستاره دنباله دار قسمت چهارم و پنجم
دوشنبه 03 تیر 1398
رمان ستاره دنباله دار قسمت چهارم و پنجم در ادامه مطالب   ستاره صاف ایستاد و با لبخند غمگینی جواب داد:-اون شب خیلی تغییر کرده بودم..صدسال یادش نمونده شب عروسی شما تو مستی پیش کی سفره دلشو وا کرده...یلدا خنده شو خورد و با جدیت گفت:-بی خیال؛ دختره که خیلی وقته تو زندگیش نیست. شاید...ستاره با اخم مانع ادامه ی صحبت خوش بینانه ی یلدا شد:-بس کن یلدا...ما مثل دو قطب هم سان یه آهن رباییم، همدیگه رو دفع می کنیم تا جذب..یلدا با شیطنت ابرویی بالا انداخت:-تا قبل از اعترافاتش تو مستی که ازش خوشت می اومد.......................................…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 251
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 4,292
  • بازدید دیروز : 1,368
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 2
  • آی پی امروز : 134
  • آی پی دیروز : 144
  • بازدید هفتگی : 4,292
  • بازدید ماهانه : 52,530
  • بازدید سالانه : 296,362
  • بازدید کل : 1,372,071
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 03 تیر 1398
  • آی پی شما : 3.83.236.51
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


رمان ستاره دنباله دار قسمت چهارم و پنجم
  • تعداد بازدید : 294
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت چهارم و پنجم

    در ادامه مطالب

     

    ستاره صاف ایستاد و با لبخند غمگینی جواب داد:
    -اون شب خیلی تغییر کرده بودم..صدسال یادش نمونده شب عروسی شما تو مستی پیش کی سفره دلشو وا کرده...
    یلدا خنده شو خورد و با جدیت گفت:
    -بی خیال؛ دختره که خیلی وقته تو زندگیش نیست. شاید...
    ستاره با اخم مانع ادامه ی صحبت خوش بینانه ی یلدا شد:
    -بس کن یلدا...ما مثل دو قطب هم سان یه آهن رباییم، همدیگه رو دفع می کنیم تا جذب..
    یلدا با شیطنت ابرویی بالا انداخت:
    -تا قبل از اعترافاتش تو مستی که ازش خوشت می اومد.......................................

    ستاره برای پرت کردن حواسش دستی به مانتو شالش کشید:
    -آره از دور دل می بره از نزدیک زهره..

    با مکثی کلافه "بی خیالی" گفت و برای دست دادن و رفتن از یلدا اجازه می خواست.
    -برو به سلامت..در مورد پول هم با احسان صحبت کردم باهات تماس می گیرم...
    -باشه..خدافظ..
    یلدا بعد از رفتنش مستقیم به طرف همراهش رفت و تماس احسان و جواب داد:
    -معلوم هست کجایی؟ چرا هر چی زنگ زدم جواب ندادی؟
    احسان بعد از مکث کوتاهی جواب داد:
    -سلام عزیزم، حال منم خوبه..حال دخترم چطوره؟
    یلدا با لبخند عمیقی روی مبل نشست:
    -کی گفته دختره؟ پسره من خوابشو دیدم..
    احسان با زبون بازی جواب داد:
    -اصلا هرچی..مهم این که تو مامانشی...
    یلدا سرخوش خندید:
    -آی آی زبون باز...مهم بودم تا زنگ می زدم جوابم می دادی!
    احسان-عزیزم باور کن دستم بند بود مگه می شه شمارت و ببینم جواب ندم، تو بگو مگه چی شده؟
    -هیچی..ستاره اومده بود پولی رو که تو بهش داده بودی و پس بده ک..
    به سرعت حرفشو با سوال تمام کرد:
    -احسان تو این همه پول از کجا اوردی؟
    احسان با مکث تقریبا طولانی جواب داد:
    -ای بابا چه عجله یی داشت حالا...
    -جواب منو بده احسان!
    -خب ..خب راستش..بخوام بگم باید خیلی چیزا رو بگم
    -یالا اعتراف کن احسان..داری عصبیم می کنی عزیزم..
    -خب راستش..این آوید ما..اون روز ستاره رو دیده و انگار پسندیده چون تا فهمید ستاره پول لازمه پول ریخت حسابم

    یلدا با صدای هیجان زده از خوشی جیغ کشید:
    -دروغ می گی؟ واقعا؟ واقعا!؟
    -نه بابا دروغم چیه..از اون روز به بعد زیادی تو نخشه حالا تو چرا خوشحالی؟
    یلدا-هیچی..هیچی..خب خیلی خوبه..ستاره و آوید واییییی..خیلی بهم می یان..وای مرسی احسان..
    -دست آوید درد نکنه داره خیال همه رو راحت می کنه با زن گرفتنش...عزیزم دارن منو صدا می کنن باید برم، کار نداری؟!
    یلدا-نه فقط..مواظب بابای پسرم باش!
    -باشه عزیزم توام مواظب مامان دختر من باش
    -احسآن
    احسان با خنده قطع کرده بود و یلدا رو با دنیایی از افکار شادی بخش تنها گذاشت...


    خبر پیوند کلیه ی مجید نجم به تن حنانه همسر مرحوم حسین نجم با بیش ترین سرعت ممکن تو فامیل پیچید و جمعی از فامیلا رو به عیادت مادرش کشوند. 

    اگرچه ستاره تمام مدت با نارضایتی نامحسوسی کنار تخت مادرش مسکوت و بدون عکس العملی ناظر اشارات مستقیم و غیر مستقیم بازخورد کار خداپسندانه ی عمو جانِ تازه از سفر برگشته ش بود و تو دلش حرص می خورد و به روی خودش نمی اورد.
    حتی نگاه های استفهامی مهتاب هم قفل سکوتشو نشکست...تنها با لبخند اجباری نگاه های نگرانشونو بدرقه می کرد.
    عادت کرده بود به تظاهر کردن به محکم بودن، به حرف نزدن و گله نکردن، عادت کرده بود حتی پشیمونی برادرشو ندید بگیره،
    عادت بدی بود اما سالها بود که در پناه این عادت و پنهان شدن در حجاب خونسردی و بی تفاوتی یاد گرفته بود سکوت کنه، تحمل کنه و با ندید گرفتن سر خیلی از زخم های قدیمی رو باز نکنه.

    در کمال تعجبش نیره خانم با جفت پسراش به عیادت مادرش اومده بودن، مهتاب خجالت زده و سر به زیر شیرینی تعارف می کرد و شهاب از کنار عموجان ویلچرنشینش جُم نمی خورد...
    نیره خانم کنارش ایستاد و دستشو گرفت:
    -خوبی ستاره؟
    تو دلش نالید آه از لبخندهای از سر اجبار، هیهات از پرسش "خوبی؟" هایی که جوابش ناله بود و زاری نه با لبخند نمایشی:
    -خوبم نیر جون، راضی به زحمت نبودیم
    نیره خانم با لبخند نصف نیمه یی از سر اضطراب صورت بی حال و بی رنگ ستاره جواب داد:
    -چه زحمتی؟ یاسمین و افشین می خواستن بیان منم باهاشون اومدم
    جواب ستاره سر تکون دادن و به کف اتاق خیره شدنش بود اما نیره خانم با ریز بینی بازوشو گرفت و به نرمی از اتاق بیرونش کشید و دنبال خودش از ساختمون خارجش کرد، و روی نیمکتی نشوندش و با گفتن "یه دقیقه بشین کارت دارم" چند دقیقه تنهاش نگذاشته با کمپوتی به دست کنارش روی نیکمت نشست و دست انداخت دور شونه هاش و یکوری بغلش گرفت:
    -چی شده دختر؟ انقدر رنگ پریده و بی جونی انگار دور از جون توام مریضی!
    چرا؟ نمی دونست اما با مختصر تردید کوتاهی سرشو خم کرد و روی شونه ی نیره خانم گذاشت.
    حالا از نظرش موقعیتش بهتر بود، چهره ی پریشونش دیدن نداشت موقع انکار کردن:
    -چیزیم نیست..خوبم، جون نیر!
    نیره خانم-جون خودت دختره ی بی چشم و رو...می خوای دروغ بگی جون منو قسم می خوری ؟ می شناسمت دختر، بگو چی شده؟
    دلش از شهاب و روزگار گرفته بود، بدجور زندگی سمت و سویی در پیش گرفته بود که مقابله باهاش یک تنه در توانش نبود، دلش زندگی چندماه گذشته شو می خواست، همون زمان که نگرانی بزرگش سیگار کشیدن شهاب و لب از لب باز نکردن مهتاب بعد از این همه سال بود. نه الان که از ترس جرات فاصله گرفتن از مادر شو نداشت. زلزله پدرشو گرفته بود اما دست سرنوشت داشت کل خانواده شو جور دیگه یی ازش جدا می کرد.
    با تمام دلگیری هاش با چشم بسته لب زد:

    -نمی خوام کسی خانواده مو ازم بگیره حتی اگه اون فرد برادر پدرم باشه
    نیره خانم فشاری به دستش داد:
    -دخترخوب چرا فکر می کنی می خوان چیزی رو ازت بگیرن...عموت فقــ..
    ستاره با بد بینی باقی حرفشو ادامه داد:
    -فقط داره با خودشیرینی منو جلوی همه بی عرضه جلوه می ده..از وقتی سرو کله ش پیدا شده شهاب دیگه حرفمو نمی خره..ایستاده تو روم به من می گه..می گه...
    لعنت به تظاهر! لعنت به بغض بزرگی که تو گلوی جا خوش کرده بود و خوردن نداشت، بغضی که تلخ تلخ بود و گاهی با کوچکترین اشاره یی راه نفسشو می بست باید بیرونش می ریخت اما...لعنت به تظاهر...


    نیره خانم با مکث کوتاهی زمزمه کرد:
    -وقتی بابام مرد؛ احمد هشت سالش بود و من پنج سال..مامانم با دوست بابام ازدواج کرد و نمی دونی چی کشیدیم و چی دیدیم و چقدر تحقیر شدیم...احمد زودتر از من دست و پاشو جمع کرد و رفت، همسن الانای شهاب بود، مرد بود، غرور داشت، نمی تونست بشینه کنار بهش بگن نون خور اضافه..اما من..تا دوسال بعدش فقط سرکوفت و تحقیر شنیدم و مامان بنده خدامم که نمی دونست طرف ما رو بگیره یا شوهرشو؟سکوت می کرد و سکوت، وقتی همین مسعود اومد خواستگاریم هیچی نداشت، شوهر مامانم قبول کرد که فقط دکم کنه برم اما..خدا می دونست چه سالهای خوبی رو بعد از ازدواج تجربه کردم...می دونی می خوام چی بگم؟ می خوام بگم.. مادر توام آدمه، این همه سال بی سرو همسر سرکرده بخاطر شماها..ولی توام قبول کن یه روزی بالاخره شهاب و مهتاب می رن پی زندگی خودشون پس چه بهتر که مادرت زیر چتر عموت باشه..
    ستاره با غصه لب زد:
    -فکر می کردم هیچی نتونه ازم بگیرشون..
    نیره سرشو بوسید:
    -دور از جونشون، باید خوشحال باشی باری از دوشت برداشته شد این همه وابستگی به صلاح خودتم نیست..نمی خوای ازدواج کنی؟ بگرد یه کرمونی آقا و نجیب پیدا کن دیگه کسی نتونه از شهرتم جدات کنه!

    وقتی با لذت و رضایت بخاطرشون کارمی کرد و زحمت می کشید درمونده شده بود از این که چطور باید به دیگران ثابت می کرد خانواده ش باری روی دوشش نیستن!

    با مامان گفتن نخراشیده یی هر دو زن توجاشون تکونی خوردن، ستاره با اخم صاف نشست و آوید با لنگه ابروی بالا رفته به هر دو زن خیره شده بود. نیره خانم با نفس عمیقی خنده شو از شوخیش با ستاره خورد و جدی گفت:
    -چیزی شده آوید جان!؟
    آوید با مکثی لبخند منحصر به فردی زد و با افکار شیطانی با گفتن "خسته شدم سرپا" کنار مادرش جا گرفت و مثل ستاره سرشو روی شونه ی راستش گذاشت، ستاره با پوف عصبی از جاش بلند نشده نیره دستشو گرفت:
    -بشین ببینم تا آب میوه تو نخوری هیج جا نمی ذارمت بری.
    -ولی نیر..
    -بشین رو حرف من حرف نیار..بزار منم ببینم بچه م چی می خواد مهربون شده!
    ستاره با تمسخر گفت:
    -پرستاره رو دیدی نیر جون؟ همون که قد بلند داشت و چشماش رنگی بود!
    پشت بندش چشمکی به نیره زد، نیر خانمم با هوش و ذکاوت ذاتیش گرفت و جواب داد:
    -خب آره دیدمش، ماشاا.. خیلی ناز وملیح بود، چطور؟
    ستاره با لبخند یکوری جواب داد:
    -تو این یه هفته که باهاش دوست شدم، پسر فرماندار خواستگارش بوده رد کرده 
    نیره خانم هم سری به تایید تکون داد:
    -آره والا اگه دختر من بود که بهش گفتم کمتر آقازاده رضایت نده!
    آوید بی حوصله پرید وسط بحث خانما:


    ستاره لبخندشو از فعل جمعی که آوید به کار برده بود خورد و با اخم ظریفی صاف نشست و مستقیم به روبروش خیره شد، نیره خانمم با نیشخند جواب داد:
    -بچه می ترسونی پسرم؟ اگه بهت بله داد برو بگیر!
    آوید-خیلی ها بله دادن یادم نمی یاد قبل ترها انقدر مشتاق دیده باشمت!
    نیره خانم با مکثی که اشاره واضح پسرش و بیاد بیاره دلخور لب زد:
    -من همیشه راضی بودم به رضایت بچه هام؛ اگه رو حرف پدرت حرف نمی زدم چون...
    آوید-چون مثل مادرت طابع حتی افکار غلط شوهرتی!!
    نیره خانم-آویـــد گوش ایستاده بودی!؟
    ستاره از جاش بلندشد:
    -من بهتره برم..
    آوید بلند شد جلو روش و علاوه بر ستاره ابروهای نیره خانمم بالا کشید:
    -کجا خانم؟ ای بابا شما چقدر زودرنجی...من از حرفای شما هیچی نشنیدم من وسط صحبتای مامانم رسیدم!
    ستاره بدبین گفت:
    -پس از کجا می دونستید من داشتم حرف می زدم که دارید گوش دادنشو انکارمی کنید!؟
    آوید که کم اورده بود گویا برای سکته دادن کامل نیره خانم از فرط تعجب، برخلاف بدخلاقی ها و بدخلقی هاش لبخند دل فریبی نثار صورت اخمالوی ستاره زد و گفت:
    -من دو دقیقه دیگه یادم می ره چی بود، چی شد شما نمی خواد جایی بری!
    ستاره با تردید مکثی کرد، دلیل این رفتار گرم و صمیمانه رو نمی تونست به هیچ وجه از آویدی که همه از بداخلاقی و کج خلقی هاش شاکی بودن باور کنه.
    فاصله رو صفر کرد و شمرده شمرده تو صورت آوید با لبخند به ظاهر دوستانه ش با بداخلاقی گفت:
    -پس الان من از این جا می رم و امیدوارم تا دودقیقه دیگه بنده رو به کل فراموش کرده باشید!
    دورش زد و به سرعت ازش گذشت و با قدم های ترسیده و ناباور اون جا رو ترک کرد.
    آوید دستی تو موهاش کشید و رو به طرف صورت علامت سوال شده ی مامانش چرخید و با لبخند گفت:
    -خوشم اومده ازش...دختر باحالیه، نه!؟
    نیرخانم به سختی رضایتشو پنهان کرد و با صورت بی تفاوتی گفت:
    -مناسب اخلاق تو نیست هر کی رو بگی آوید ولی ستاره نه، خیلی دوسش دارم اما حروم بدخلاقیای تو می شه پسرم!
    آوید کنار نیهر خانم نشست و بیشتر به مامانش چسبید:
    -مامان اینو بگیر واسم قول می دم خوش اخلاق می شم!
    نیره خانم از ترس شنیدن ضربان قلب بالاش از خوشحالی به گوش آوید بااخم سرپا ایستاد:

    -می گم نه! اصرار نکن تو یه دختر می خوای مطیع و حرف گوش کن..خواهرش به نظرم واسه تو بهتره، آخه می دونی آوید جان؛ ستاره زیادی رکه؛ غد و یه دنده هم هست...واسه تو نمی پسندمش!

    آوید خنده شو از اثرات آموزه های ستاره به مامانش خورد و با جدیت گفت:
    -نکته همین جاست من از یه دندگیش خوشم اومده!
    باقیشم تو دلش ادامه داد که بزنم دک و دنده هاشو خورد کنم توهم دختره ی توهمیِ گستاخ!!
    نیره خانم-بی خیال این دختر؛ بیا بریم پرستاره واسم آسون تره تورو بندازم بهش تا به ستاره!

    باقی حرفشو با خنده گفته و خندون و سرحال آوید و با فک فشرده از عصبانیتش تنها گذاشت!


    -ســـتاره!؟؟
    -داد نکش مامان؛ برات خوب نیست..وقتی گفتم نمی یام بدون شک نمی یام.
    حنانه خانم-من بگم تو چرا نیومدی؛ هان!؟
    ستاره-بگو یه جا تازه استخدام شده بهش مرخصی ندادن!
    حنانه خانم-دروغ بگم؟ ستاره راضی می شی بخاطر لجبازی تو من دروغ بگم؟
    ستاره بی تفاوت شونه یی بالاانداخت:

    -دروغ نگو..هم تو، هم من و همه ی اون کسایی که این مهمونی مسخره رو راه انداختن قصدشون دور کردن ما از خونه و شهرمونه..من همچین مجلسی شرکت نمی کنم که بخاطر چهار تا ریش سفید هر چی گفتن بگم چشم!
    حنانه خانم دلواپس چادرشو کنار انداخت:
    -درست نیست ما بدون تو بریم!
    با پوزخند از جاش بلند شد و خطاب به شهاب که اخم کرده تو راهرو استاده بود داد کشید:
    -چرا درست نیست؟ مردتون که حاضر و آماده ایستاده بره دیدار عمو جونش..پاشید برید دیگه، من چکاره حسنم؟
    شهاب-ببین ستاره هی دهن منو باز نکنا!
    ستاره-باز کن تا باز بزم تو دهنت، هر چی بیشتر نمک به حرومی کنی منم محکم تر می زنم در عوضش..
    دستای حلقه شده شده ی مهتاب و دور بازوش پس زد:
    -برید دیگه..برید تنهام بزارید..برید تا با سلام و صلوات دستتون و بزارن تو دست عمو جونتون!!!
    حنانه خانم-خفه شو ستاره!
    ستاره با لبخند استهزا آمیزی رو به مادرش گفت:
    -من خفه شم چرا آخه دروغ می گم؟ مگه تو بعد این همه سال خوشگل نکردی تیک و تیک می خوای پاشی بری دست بوس همونا که پدرمنو تو بدترین شرایط طرد کرده بودن، همونا که خیالشون نبود ما چطور و کجا زندگی می کنیم و تا زمین نلرزید، حضرات یادشون نیومد ما هم این جا آدمیم!
    از فشار ناخوناش تو دستش برای جلوگیری از اشک ریختن کم نکرد و تو دلش با خودش دائم تکرار می کرد الان وقت گریه نیست تا گریه نکنه، و از گفتن باز بمونه. الان وقت فریاد کردن بود:
    -همونا که تا پدر من مُرد؛ عمو شدن، عمه شدن، پدربزرگ شدن و یادشون اومد از اون پولای تو حساب خوابوندشون خرج ما کنن. ولی بگو کی؟ بعد از زیر آوار له شدن پدر من و شوهر تو...
    حنانه خانم اشک ریزون از فریادهای ستاره گفت:
    -ستاره جان
    ستاره بی توجه به پشت کردن شهاب و سکوتش، گوشه ی دیوار کز کردن مهتاب و اشکای سرازیر روی صورت تازه اصلاح کرده ی مادرش با نفرت بیش تر فریاد کشید:

    -ازشون مـتـنـفـرم؛ از مردای اون فامیل از هر چی اسم مَرده تو اون خاندان متنفرم...
    دست کشید به سمت شهاب و با تمسخر اضافه کرد:

    -فکر کردم این فرق داره دیدم نه..اینم عین همونا نون به نرخ روز خوره..
    شهاب عصبی خیز برداشت سمتش؛ مهتاب و حنانه با گریه بینشون ایستادن، شهاب از غیرت بدون کلام داد می کشید و ستاره از تاسف سر تکون می داد.
    حنانه خانم-بسه بسه...شهاب برو تو حیاط برو..برو این چند روز تنها که بمونه عقلش سرجاش می یاد!
    شهاب از خدا خواسته بی حرف از خونه بیرون رفت و ستاره نقاب بی خیالی به صورت مسیر مستقیم حموم و در پیش گرفت:
    -منو از تنهایی نترسونید....
    حنانه خانم چادرشو پوشید و با کشیدن دست مهتاب با صورت درهم و متاسف جواب داد:

    -آره راست می گی؛ چون تاریکی اصلی تو قلبته!
    حتی از جمله ی پر مفهوم مادرش نایستاد. به در حمام که رسید حنانه خانم با بغض ادامه داد:
    -همون ده سال پیش ازدواج کرده بودم..الان خودمو مقصره این اخلاقای تو نمی دونستم
    لعنت به تظاهر، با بی تفاوتی به سمت صورت سرخ از گریه ی مهتاب و صورت درهم مادرش که با اخم نگاش می کرد؛ چرخید و سرد و نفرت انگیز لب زد:
    -الانم دیر نشد، بدو بدو خودت و برسون عمو جان حتما یه فکری به حال هممون می کنه.
    اشکی از گوشه ی چشم مادرش پایین افتاد:
    -خیلی بی انصاف شدی ستاره!

    ..لعنت به تظاهر..
    خونسرد چرخید سمت حموم:
    -رفتین در و هم پشت سرتون ببندین...
    در حموم و بست و بهش تکیه دادو زمزمه کنان رو به سقف لب زد:

    -وقت گریه نیست...وقت گریه نیست..وقت گریه نیست...
    لبلاساش و از تن خارج نکرده صدای محکم کوفتن در اصلی زهر خندی به لبش نشوند، عمو جان با لبخندای جذابش بدجوری همه رو طلسم خودش کرده بود و کار دست همه اعضای خانواده داده بود...


    یک هفته یی از قهر مادرش گذشته بود و هنوز به خونه برنگشته بودن و اون جور که طبق پیامک یاسمین خبرش رسیده بود و مامانش ازش شاکی بود و تا رسما از مادرش عذرخواهی نمی کرد قصد برگشتن نداشتن.
    بماند که از اون شب به بعد به جز شماره عمه هاش تماسی رو جواب نمی داد و با بدجنسی ترجیح داده بود عموهای نگرانش نصیحتاشون و حضوری خدمتش برسونن.

    از سر کار به خونه می رفت که با دیدن آگهی مدرسه بزرگسال با کنجکاوی بی خیال رفتن به خونه یی که کسی چشم انتظارش نبود، راه سمت مدرسه بزرگسال کج کرد و امیدوار بود شاید از فیض حضور عمو جانش بعد از مدتها بتونه به ارزوی پدرش جامه عمل بپوشونه.
    به خونه که رسید هوا تاریک شده بود. دستش واسه باز کردن در خونه با شنیدن اسمش تو هوا خشک شد و با بهت پشت سرش چرخید.
    آوید با لبخند جذابی به ماشین مشکی رنگش دست به سینه تکیه داده بود و چشم ازش بر نمی داشت، گیج و با افکاری سرگردون جواب داد:
    -سلام جناب نجفی! شما کجا این جا کجا؟
    آوید کمر راست کرد و با فرو کردن دستاش تو جیب شلوارش با فیگور رندانه یی واسه بردن دل دختر جوان جواب داد:
    -همین دم در باید جواب بدم؟
    ستاره سرتاپاشو از پرروی بی حد و حصرش از نظر گذروند و با پوزخندی جواب داد:
    -من که مشکلی ندارم!

    آوید هم متعاقبش شونه یی از بی تفاوتی بالا انداخت:
    -منم مشکلی ندارم اما شاید واسه شما خوبیت نداشته باشه!
    ستاره اخم کرده جواب داد:
    -من مسئول افکار دیگران نیستم..خب راه گم کردین!؟
    آوید با لبخند اعصاب خورد کنی جواب داد:

    -اومدم پولمو بگیرم!
    ستاره شوک زده با دهنی باز استفاهمی پرسید:
    -بله!؟
    آوید قدمی به جلو برداشت و بیش تر نزدیک دختر سرسخت مقابلش شد تا بوی عطر معروف و گرون قیمتشو به رخ دختر جوون بکشه: 

    -از احسان شنیدم دنبال بانی خیری که پول واسه کلیه مامانتون قرض داده بود می گشتید...خب من در خدمتم!
    ستاره مبهوت هیبت اتو کشیده و دل فریب مرد مقابلش، قدمی به عقب برداشت و با رنگ و روی پریده به سختی با اخمی جواب داد:
    -من..من..نمی دونستم...یعنی..من..نمی خواســ...
    آوید نیم قدمی جلو تر رفت:
    -من دلم خواست و کمک کردم..حالام واسه پرسیدن یه سوال این جام..
    ستاره که تقریبا به در تکیه داده بود به سختی پرسید:
    -چه سوالی...؟!
    آوید کمی فاصله گرفت و با دست کشیدن بین موهاش گفت:
    -همین جا وسط خیابون باید بپرسم؟ یعنی یه لیوان آب هم تو خونتون پیدا نمی شه!؟
    ستاره دودل و مشکوک با نگاهی وحشت زده به اطرافش در خونه رو باز کرد و اولین نفر داخل شد، به ثانیه نکشیده با دیدن تاریکی و سکوت خونه به کار به نسبت احمقانه ش پی برد.


    چراغای خونه رو روشن کرد و با صدایی که برای خودش ناآشنا بود تعارفش کرد واسه داخل شدن. آوید با کنجکاوی چشم از باغچه ی گوشه ی حیاط و ظاهر قدیمی خونه و داخل به نسبت لوکس ترش بر نمی داشت، با راهنمایی دست ستاره روی مبل تکی نشست و با لبخند موذی به دختر جوان که با اضطراب در حال آماده کردن چیزی بود زل زد..
    ستاره زیر نگاه بانفوذ و جدی آوید با هول سینی شربت و روی یکی از گل میزا گذاشت و بدون تعارف کردن روی مبل دیگه یی نشست و با سر اشاره داد:
    -بفرمایید!
    آوید با صدایی که ته رگی از خنده داشت:
    -با این مهمون نوازیت هر چی کرمونی بود زیر سوال بردی!
    ستاره عصبی لب زد:
    -خیلی خوب می شد اگر من دلیل این همه صمیمت یهویی رو می فهمیدم، نه!؟
    آوید لیوان شربتش لب نزده شو میون راه به سینی برگردوند و با مکث و نگاه عمیقی به ستاره برخلاف صمیمت چند لحظه قبلش با جدیت پرسید:
    -باید اعتراف کنم خیلی خوب منو می شناسی! خیلی دوست دارم بدوم این همه شناخت و مدیون چی هستم!؟
    ستاره کلافه تو جاش تکونی خورد:
    -بخاطر کارم با ادمای زیادی در تماسم...شما فکر کن یه خرده استعداد روانکاوی آدما رو هم دارم..
    -که استعداد داری!؟ خیلی جالبه..
    از مکث به وجود اومده ستاره با احتیاط پرسید:
    -قبل از سوال شما باید من بپرسم چرا به من کمک کردین!؟
    آوید متفکر جواب داد:
    -خب بخوام صادق باشم..باید بگم چون احتیاجش داشتی
    مکثی کرد و با هول دان میز به عقب و پا روی پا انداختنش با جدیت ادامه داد:
    -من فکر می کنم یه کسی مثل شما که همه جوره مورد تایید خانواده ی منه می تونه تنها کسی باشه که با کمکش زندگی جفتمون یه تکون بخونه

    ستاره گیج سری تکون داد:
    -من از زندگیم راضیم هیچ نیازی به تکون خوردنش ندارم!
    آوید کمی به جلو نیم خیز شد:
    -یه نگاه به خودت بکن، بیست و پنج سالته به چی رسیدی این همه سال؟ هیچی! این همه دویدی، چی بهت دادن!؟ هیچ! 

    ستاره اخم کرده سرپا ایستاد:
    -زندگی خصوصی من به هیچ کس مربــو..

    آوید بی توجه به ستاره باسماجت ادامه داد:
    - عمرت و صرف ساختن چیزی کردی که مال خودت نبود، اما الان من همه جوره تامینت می کنم فقط به شرطی که تو بتونی...
    آوید با مختصر تردید از عکس العمل اولیه ستاره از پیشنهادش باقی صحبتشو خورد اما ستاره با گیجی و کلافگی مشهودی پرسید:
    -چی رو بتونم؟!
    آوید با نفس عمیقی حرفی رو که خودشم زیاد بهش مطمئن نبود بیرون پرت کرد:
    -که با من ازدواج کنی!


    ستاره چند لحظه چشماشو بست و باز کرد و با ناباوری خنده یی کرد:
    -یعنی چی؟ شما حالتون خوبه؟ نکنه باز مستی؟!
    آوید با ریز بینی پرسید:
    -بازم مستم؟ نه چرا باید مست باشم؟! 

    ستاره مسخره خندید:
    -آخه شیش و هشت می زنی؟!
    آوید با کنترل اعصابش نفس عمیقی کشید و با آروم ترین لحنی که توان داشت گفت"

    -با شناختی که از اطرافیانم نسبت به شما دارم، قبل اعتماد ترین دختری هستی که می تونی کمک کنی..
    ستاره گیج و حیرون با بدبینی پرسید:
    -معلوم هست منو چی فرض کردین!؟
    آوید کلافه سرپا شد و نگاه وحشت زده ی ستاره رو دنبال خودش کشید، کلافه از نگاه ترسیده ی ستاره هر دو دستشو توی موهاش فرو کرد و با سرعت شروع کرد حرف زدن:
    -ببین ستاره خانم؛ حرفاتونو اون روز توی بیمارستان شنیدم و واقعا متاسفم که خانوادتون از خودگذشتگی هاتونو ندید گرفتن اما پیشنهادی که من واسه شما دارم یه جورایی ساختن آیندتونه...تا یه حدودی باید رد جریان باشین که من دختری رو دوست داشتم خانواده م علی الخصوص پدرم باهاش مخالف بود و با خودخواهی دوسال از من جداش کرد اما الان برگشته و من دلم می خواد کنارش باشم اما..تنها نمی تونم و به کمک احتیاج دارم..می خوام با من ازدواج کنید..یه جورایی می شید سرپوش زندگی دوم من و منم قول شرف می دم نذارم هیچی رو از دست بدید...از لحاظ مالی تامینتون می کنم، می خواید کار قبلی تونو ادامه بدید یا درس بخونید..من قسم می خورم هیچ رقمه تنهاتون نذارم..فقط..دهن خانواده ی منو ببندید..
    از سکوت ستاره؛ نگاه ناباور و دلگیرش سرشو زیر انداخت و بی خیال زدن باقی حرفش شد.

    ستاره اما تموم تنش درد می کرد، خیلی بیش تر از سالها پیش که زیر آوار تا پای مرگ رفته و برگشته بود، به سختی نفسم می کشید با خفه ترین صدایی که واسه خودشم غریبه بود سرد و یخ زده پرسید:
    -چطور؟
    نگاه ناباور و متعجب آوید تا صورت بی روح و خونسردش بالا اومد، به سختی آب گلوش و قورت داد و بریده بریده پرسید:
    -چــ...ــی چطور؟
    ستاره با احساس کوفتگی شدید دست گرفت صندلی مبل و به سختی سرپا خودشو نگه داشت، غرورش زانوهاش و برای محکم ایستادن و نلرزیدن قسم می داد. قدم دوم و برای بهتر دیدن عمق فاجعه ی احساس قلبیش به جلو برداشت و سینه به سینه ی آوید با صدای خشکی پرسید:
    -با چی می خوای دهن خانواده ت و ببندی!؟ 

    آوید گیج و خیره تو دره ی عمیق و بی انتهای چشمای بی تفاوتش، با لحنی که زیاد بهش اطمینان نداشت زمزمه مانند جواب داد:
    -با تظاهــ...
    از سیلی ناغافل ستاره توی صورت اصلاح کرده ش مبهوت با دستی روی گونه ش تو جاش خشک شده بود و چشم از صورت ستاره برنمی داشت. 

    ستاره با کنترل بغض و برای پنهان کردن دل شکستگی عمیقش با نفرت سرتاپاشو نگاهی انداخت:
    -زیادیت نشه؟!

    -ستاره خانــ..
    -گمشو از خونه ی من بیرون..پولتو همین فردا پرت مب کنم تو صورتت..فقط از جلو چشمم گم شو..
    آوید-من..
    ستاره خرد و خاک شیر به سختی تکیه زد به دسته ی مبل و لرزش زانوهاش و مخفی کرد، آوید بارها و بارها برای کنمترل خودش دست به صورتش کشید و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد لب زد:
    -هیچ کس تا بحال....

    با چند قدم بزرگ ازش فاصله گرفت اما با اندک امیدواری چند قدم رفته رو برگشت و با ته مونده ی غرورش لب زد:
    -هر دومون به یه اندازه از خانواده هامون ناامیدیم..این یه فرصت واسه جفتمونه در کنارش به هر چی می خوایم برسیم...فکر کردی چراالان اومدم؟ چون خبر نداری امروز فرداست مادرت ازدواج کنه و تو بمونی و حوضت...بازم رو پیشنهاد من فکر کن خانم قلدر!

    بدون این که منتظر جوابی بمونه با سرعت از خونه بیرون زد و تا وقتی که صدای در حیاط بلند شد، ستاره هنوز بی هدف به سقف خیره شده بود و زمزمه می کرد:
    -وقت گریه نیست..وقت گریه نیست..وقت گریه نیست..
    از صدای بکس و باد و علامت کنده شدن لاستیکای ماشینی روی آسفالت کوچه شون، ناخودآگاه به جلو خم شد، دوون دوون خودشو به سرویس بهداشتی رسوند و ساندویچ ظهر خورده شو بالااورد، چشماش سنگین بودن و نبض پیدا کرده بودن، همه جای سرش احساس درد می کرد.
    کثیفی شلوارش بهونه شد واسه زیر دوش آب سرد ایستادن، سرشو بالا گرفت، شال و مانتوش خیس از آب شده بودن، قطرات دوش آب روی صورتش بیش تر واسه باریدن تحریکش می کرد، با چشمای بسته بزرگ ترین کابوس زندگیشو تصور کرد، دلش آروم نگرفت، کابوس جسد پدرش هم نتونست از گریه کردن واسه فاجعه یی که به سرش اومده بود جلوگیری کنه.
    دست به دیوار گرفت و عاجز با زانو کف حموم نشست و در تعجب بود که چرا مثل همیشه دوش آب سرد از حرارت تن و قلب گر گرفته ش نمی تونه کم کنه.
    دستش برای باز کردن راه نفسش تا یقه ی مانتوش بالا اومد، عصبی و با دستای لرزون لباساش و از تن خارج کرد و عریان زیر دوش آب سرد کف حموم نشست و با کنترل نفس نفس زناش به سختی سعی می کرد مثل همیشه با بی توجهی به مصیبتی که دامن گیرش شده بود به خوب بودن اوضاع تظاهر کنه اما با یادآوری زلزله ی چندصدهزار ریشتر چند لحظه قبل که دامن گیر زندگی عاطفیش شده بود، فکش که لرزید چشماش بی کنترل و اجازه سوخت و آتشفشان خاموش قلبش با گدازه های اشکی از چشماش فواران کرد و زجه زنان رو به سقف نالید:
    -خُــدا......
    تظاهر افاقه نمی کرد وقت گریه رسیده بود...


    اونقدر بی حال و هوش بود که نمی تونست دست سردی رو که روی پیشونیش نشسته بود و پس بزنه.
    به سختی پلکای متورم و دردناکشو از هم باز کرد و با دیدن صورت همیشه نگران و گریون مهتاب تظاهرش به لبخند زدن، به متمایل شدن لبش به بالاهم ختم نشد.چشماش بسته شد...
    ***
    با حس شدید دستشویی چشماشو با خستگی از هم باز کرد و تو تاریکی دست روی زمین گذاشت بلند نشده دست دیگه یی زیر بازوش و گرفت و همه جا روشن شد، به محض عادت کردن چشماش به نور از دیدن صورت غمگین و اخم کرده ی شهاب کنار خودش متعجب نگاهش دور اتاق چرخید مهتاب خواب بود اما مادرش با چادر نماز به سر و تسبیح به دست پای سجاده با کنجکاوی تو چشماش دلیل شوریده حالیشو می کاوید.
    به خودش مسلط شد می خواست دستشو از دست شهاب آزاد کنه، برادرش با فشاری به بازوی محصورش لب زد:
    -حالت خوب نیست فقط می خوام کمکت کنم.
    حنانه خانم چادر نمازشو کنار گذاشت و با اشاره به مهتاب غرق خواب بازوی ستاره رو از دست شهاب بیرون کشید و برای بلند شدن کمکش کرد.
    جلوی مادرش مقاومت معنی نداشت، مادرش با سکوت تا در دستشویی توی حیاط مشایعت کرد.
    بعد از تمام شدن کارش برای آب زدن به دست و روش از دیدن ظاهرش توی آینه چشماش گرد شد، رنگش به شدت پریده بود و لباش مات و بی رنگ شده بود و به شدت می لرزید.
    نگاهش از چشمای متورمش گرفت و با آب سرد چندین بار صورتشو شست و از سرویس بهداشتی خارج نشده دستای گرم حنانه خانم نگهش داشت، با مختصر ضعفی قبل از پرسشی شروع کرد به توضیح داد:
    -خوبم..دیروز ساندویچ خوردم مسموم شدم انگار.الان خوبم!
    حنانه خانم کنار گوشش زمزمه کرد:
    -تب و لرزت هیچ ربطی به مسمومیت غذایی نداره دخترم! هر چی شنیدی رو بریز دور من بدون رضایت شماها هیچ تصمیمی نمی گیرم..
    متعجب کمی از مادرش فاصله گرفت و با کنجکاوی پرسید:
    -کدوم تصمیم؟ چی شده؟!
    حنانه خانم که به محض رسیدن خونه و با دیدن ستاره و حال خرابش فکر می کرد جریان خواستگاری رسمی مجید برادر شوهرش به گوش دخترش رسیده و باعث حال خرابشه، پشیمون از بد موقع حرف زدنش زمزمه کرد:
    -فکر می کردم بچه ها بهت گفتن..راستش..اون جا که بودیم..عموهات..عموت..یعنی..
    باقی حرفش زدن نداشت، با بیچارگی تو چشمای غمگین ستاره باقی حرفشو خورد، ستاره با نفس عمیقی سرشو به طرف باغچه چرخوند و زمزمه کرد:
    -می دونستم..می دونستم سلام گرگ بی طمع نیست
    -ستاره دخترم..
    ستاره-دخترم چی هان؟ دخترم چی؟
    حنانه مبهوت از دیدن اشکای ستاره؛ از حرف زدن باز موند.
    صدای شهاب هر دوشونو از جا پروند:
    -باز چه خبره!؟
    ستاره بدون گرفتن نگاهش از صورت ناباور مادرش با صدای دورگه از گریه اادامه داد:
    -بدون صلاح مشورت با من!؟ با منی که اون قدر بی عرضه م که برادرمو حین ارتکاب به جرم بگیرن؟ بامن؟ با منی که این همه سال جز پول دراوردن کار دیگه یی از دستم بر نیومد؟

    حنانه-ستاره..
    ستاره با مشتی به سینه ی خودش وسط حیاط جیغ زد:
    -نظر منو می خوای؟ آره؟ بگو باشه! بگو باشه که پس فردا هر چی شد نگن تقصیر منه..منی که تمام زندگیم شماها بودین و تمام فکر و ذکرم کم وکسری هاتون بود..
    حنانه به سرعت بغلش گرفت:
    -چته تو دختر! چیزی نشده..
    ستاره شوک زده یه کلام تکرار می کرد:

    -بگو باشه..فقط بگو باشه..بزار یه مرد بالا سرشون باشه خیال منم راحت می شه..می گی باشه؟
    سرشو بالا گرفت و تو صورت خیس از اشک مادرش با تاکید پرسید:
    -باشه؟ می گی باشه!؟
    حنانه نگاه سردرگمی به شهاب که با بدبینی به ستاره و عکس العملش خیره شد بود انداخت و برای راضی کردن ستاره جواب داد:

    -آره عزیزم..هر چی تو بخوای همون می شه...
    شهاب ناراضی بل گرفت:

    -مامـــان من نمی ذارم!

    -خفه شو شهاب بیا کمک کن ببریمش داخل..
    رو به ستاره ی لرزون توی بغلش که به هزیون افتاده بود با بهت پرسید:
    -چه کار کردیم باتو؟!..عزیزم...


    ستاره خوابش برده بود اما هنوز هق هق گریه ی مهتاب که از خواب بیدار شده بود آروم نگرفته بود.
    شهاب کنار مادرش که روی ستاره رو آروم بالا می کشید گفت:
    -مامان؛ عمو خوبه قبول اما من نمی خوام باهاش ازدواج کنی..من نمی ذارم..
    حنانه با نفس عمیقی به طرف صورت پسر نوجوونش برگشت و تو صورت اخم کرده ی پسرش گفت:
    -فکر کردی ستاره سرپوش بزاره به گوش من نمی رسه..
    شهاب کمی خجالت زده از موضعش عقب نشینی کرد:

    -مامان همش بخاطر شــ.
    حنانه خانم با جدیت و حفظ موضع قاطعانه ش جواب داد:

    -بخاطر من؟ بخاطر من دست به جرم و جنابت بزنی؟ 
    شهاب-چطور ستاره...
    حنانه نفس حبس کرده شو رها کرد و با اخم عمیق تری جواب داد:

    -وقتی به پدرت اصرار کردم اجازه بده شاگرد آرایشگر بشم قبول نمی کرد..غرورش نمی ذاشت زنش کمک خرجش باشه..می دونی چطور راضیش کردم! براش همچین روزی رو مثال زدم! روزی که بدون مرد بمونیم و اون نباشه...قبول کن شهاب جان اگر ستاره نبود..اگر این هنر و این همه سخت کوشیش نبود ..باید زودتر از اینا زیر بلیط خانواده پدرت می رفتیم...نمی گم اونا بدن اما می دونم این ازدواج خیلی بیش تر بخاطر توئه و خواهرات..قبول کن برای عموهات مهمه پسربرادرشون زیر حمایت خودشون بزرگ بشه...

    شهاب گیج از نفهمیدن نصف بیش تر حرفای مادرش پرسید:
    -پس چرا الان می خواین ازدواج کنی؟
    حنانه با سر اشاره یی به ستاره داد:
    -خوب ببینش...داره پای ما نابود می شه..یه روز مرد که شدی می خوای تشکیل خانواده بدی خواه یا ناخواه جدا می شی..حقته پسرم! حق هر آدمیه...حق خواهرتم هست..تا الان سکوت کردم..اما دیگه نمی ذارم بار مشکلات این خانواده رو دوشش باشه...بفهم پسرم بحث من نیست؛ بحث شماهاست!
    مهتاب روی دوزانو خودشو به مادرش رسوند و با نگرفتن نگاهش از ستاره ی رنگ پریده با سر تصمیم مادرشو تایید کرد..
    نگاه شهابم تا صورت ستاره رسید و مکث کرد، مادرش راست می گفت..
    ستاره هم حق زندگی داشت...


    یک ماه بعد....


    ستاره-نیومدنم دلیل عدم رضایتم نیست...فقط نمی خوام تو همین جمعی حضور داشته باشم..
    ستاره بی توجه به صدای دلخور سنا خانم تو گوشش به لاک زدن انگشتای پاش سرگرم بود:

    -ولی عمه به فدات..قبول کن ظاهر خوبی نداره نیومده!
    با رضیت به انگشتای پاش خیره شد و فکری جواب داد:

    -مهم نیست عمه..چون از دید من اینم ظاهر خوبی نداره که ببینم عموی تازه از گرد راه نرسیده م شوهر مامانم بشه..
    سنا با صدای هیجان زده یی که انگار مچ گرفته باشه تو گوشی پیچید"

    -ببین؛ ببین می گی راضی هستی پس این حرفا چیه؟
    -عمه سنا من رضایت دادم کسی پاسوز من نشه...پس فردا نگید شهاب تو کوچه خورد زمین دماغش شکست تقصیر ستاره بوده..

    -والا عمه دنگ در می یاری..شهاب که پسره اومده چرا تو نباید این جا باشی؟
    با غصه جواب داد:

    -شهاب بچه ست عمه، همش شش سالش بود که بابارو از دست دادیم..ولی من...عمه ناموسابی خیال اومدنم شو ..
    صدای نیمه دلخور خندون عمه ش جواب داد:

    -ستاره؛ باز این جوری حرف زدی؟ پاشو بیا قربونت برم..من دلم تنگته اصلا..اون سری هم نیومدی..عمه دوماهه ندیدمت پاشو بخاطر دیدن من بیا..
    شیشه لاکشو بست و کناری گذاشت:

    -عمه فردا می یام دنبال بچه ها می بینمت دیگه چه اصراریه...
    عمه ش استغفرا.. گفت و سرخورده ار راضی نشدن ستاره گفت:
    -الحق که مثل پدرت یه دنده یی دختر؛ وقتی ایستاد تو رو آقام شک نداشتم اگر شده قید دنیارو بزنه ولی با مادرت ازدواج می کنه..
    ستاره با پوزخند جواب داد:
    -خوش بحالش دست کم شجاعت رسیدن به آرزوهاشو داشت..
    -خدابیامرزش این جوری نگو عزیزکم...توام باید یواش یواش یه فکری به حال خودت بکنی..قراره نیای این جا با مادرت اینا زندگی کنی، درست نیست اون جا تنها بمونی..
    نیشخندی زد و خوشحال از سوژه واسه عوض کردن بحث گفت

    -آی عمه کی می یاد من سیاه سوخته رو بگیره آخه..
    -این جوری نگو خدا قهرش می گیره دختر..سبزه روشن کجاش سیاه سوخته ست؟
    ستاره با خنده جواب داد:
    -آهان؛ سفید مایل به تیره ست!؟
    -من حریف زبون تو نمی شم فقط بدون راضی نیستم اون جا تنها بمونی..
    پوفی از اصرارهای عمه ش کشید و سعیشو برای عوض کردن بحث باز به کار گرفت:

    -تنها نمی مونم عمه، یه خواستگار پروپا قرض دارم همشهری خودمم هست...بله رو می گم شماهام از فکر و خیال تنهایی من در بیاین..
    سناخانم-ای بابا تو هرکاریت کنن یه جور بند اون جا می شی، نه!؟
    بااخمی که با لحن شادش تناقض داشت جواب داد:

    -عمه این جا شهر منه! کمتر یک ساعت پیاده روی می رم پیش بابام کلی از خواهرشوهر بازیا تو و عمه حسنارو واسش می گم و باهم می خندیم...چطور ترکش کنم!؟

    -خدابیامرزش...نصیبه و قسمت...خواستم بگم عموت قصد کرده بره مشهد، شهاب و مهتاب پیش منن
    ستاره-به روی جفت چشام..فردا مزاحمت می شم..
    سناخانم-مراقب خودت باش تو جاده
    -چه فکر کردی مایکل شوماخریم واسه خودم...
    -من که در تعجبم مامانت چطور اجازه خریدن ماشین داد؟
    -پول سالن مونده بود تو بانک تمام وسایلم که فروختم مورد خوبی بود گرفتمش مهتاب و تابستون قول داده بودم بفرستمش گواهینامه بگیره..به درد اون و شهابم می خوره..
    سناخانم با لحن غصه داری گفت:
    -گفتی مهتاب دلم کباب می شه می بینمش...این بچه از حرف افتاده این همه سال..زلزله نبود، خونه خراب کن بود..خدایا شکرت...

    -خداروشکر عمه..خداروشکر اگر ترسیده زبونش بند اومده اما شکرش عین بابا از دستش ندادیم..بخدا با همین سکوتش قوت قلب خونه ست...
    سناخانم نفس عمیقشو تو گوشی پرت کرد و باعث مور مور شدن گوش ستاره شد:

    -آره ؛ خدا حفظش کنه..خیلی آرومه...این علی پدرسوخته هم هروقت دیدمش میخکوب این دختر بود.
    ستاره-علی غلط کرد..چشاشو از کاسه در می یارم به خواهرم چپ نگاه کنه..
    از صدای غیرتی و حرص زده ش عمه ش بلند بلند خندید:
    -تو اگر پسر می شدی ستاره خدا به داد ماها می رسید..
    ستاره سرحال نیشخندی زد:

    -چرا به داد تو؟ به داد دخترات می رسید! فک کردی می ذاشتم دست غریبه بهشون برسه..خودم جفتشونو برات خوشبخت می کردم..
    عمه ش قهقهه زد:

    -ستـــاره بلا نگرفته حیا کن...
    پلکی زد:

    -عمه چیه خو...واسه خودت می گم کی از بچه برادرت نزدیک تر هان؟ شناسم هستم!
    خودشم از انتهای صحبتش به خنده افتاد.

     

     

    قسمت پنجم

     

    سنا خانم بعد ازخنده هاش گفت:
    -پسرهم بودی نمی تونستی جفتشونو بگیری...اسلام نمی ذاره عمه!
    ستاره-این جوریاست...یعنی اگه رو یکیشون هوو می اوردم مشکلی نداشتی!
    خنده ش با جیغ عمه ش یکی شد:
    -عمه اسلام گفته چهارتام بگیرم مورد نداره..
    سناخانم-نه انگار خوب شد پسر نشدی عمه، اسلام یه شرط رعابت عدالت صلاح دیده اجازه بده!............................................

    ستاره-عمه اروم تر این سوالمو جواب بده عمو بهرام هوس گرفتن دومی رو نکنه، حالا خدایی خودمونیم این عدالت قصه ش چیه!؟
    عمه ش جو گیر با صدای آروم تری پچ پچ کنان تو گوشی گفت:

    -چه می دونم عمه؛ این همسایه روبرویی ما یه مرد دو زنه ست..از هردوشونم بچه داره و راست می ره و می یآد..یه شب پیش اینه یه شب اون..
    -یا واسع المغفره اغفرلی...اون وقت این بد آموزی نداره تو کوچه تون؟
    عمه ش خفه خندید:

    -افشار که می گه مرد خوبیه با انصاف و خوش برخورده؛ زبون چرب و نرمیم داره من دیدمش به نظرم سومی رم بگیره آخ نمی گه..
    ستاره با هیجان ماشا ماشا می گفت و می خندید و صدای عمه ش و دراورد:

    -ای وروجک ...من و سرگرمم کردی یادم رفت غذام رو گازه.مراقب خودت باشیا گلم..باشه؟
    ستاره-باشه عمه..حواستم به عمو بهرامم بیشتر جمع کن..شاید به بهونه کار زیاد دومی رم گرفته هنوز صداش در نیومده..
    قبل از این که عمه ش فحش بارونش کنه با گفتن خدافظ خدافظ و قهقهه زنان گوشی رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید.
    کتاب دفتراش پهن زمین بودن، هنوز کسی از قصد ادامه تحصیلش خبر نداشت و از ذهنش جای امیدواری بود اگر از پسش بر نیومد دست کم مسخره دست یاسمین نشه..خوب می دونست هیچ وقت درسش خوب نبود اما اگر تصمیم به دست اوردن چیزی رو می گرفت عادت کرده بود به دستش بیاره..
    دراز کش سر دفتر دستک هاش پهن شده بود و به سرعت نت برداری می کرد که با شنیدن صدای زنگ خونه، با کش و قوسی چیزی سرش کرد و در و بازکرد، مرضیه خانم مادر رضا بود. از افکار شیطانیش عمیق تر لبخند زد و با صمیمت بیشتری تعارفش کرد تو، مرضیه خانم چادر به سر وارد شد و به گرمی بغلش گرفت:
    -خوبی دختر؟ از کار زدی بیرون خونه نشین شدی!؟
    ستاره-نه مرضیه خانم تو یه زبانکده نیمه وقت منشی شدم. می گذره خداروشکر
    مرضیه خانم-به سلامتی ولی حیف بود سالن و بستی. یگانه خانم کارش به نسبت تو تعریفی نداره
    -شماها لطف دارید ..بخاطر مامان مجبور شدم پولش نیاز بود..
    -راستی مامانت خوب شد اونم نیستش این روزا
    به سختی سعی کرد لبخند بزنه:
    -والا دستش گیره کار خیره...رفته تهران
    -به سلامتی مهتاب جون و عروس می کنه!
    تو دلش پوزخند زد اما با حفظ حالت عادیش جواب داد:
    -نه راستش..چطور بگم...با عموم ازدواج کرده
    مرضیه خانم بهت زده یکی زد پشت دستش:
    -راست می گی؟ چکارا !! تا جوون تر بود هر چی ما گفتیم گفت نه..برا برادر خودم کم اصرارش کردم یه کلام گفت نه..
    مرضیه خانم از سر تاسف مکثی کرد و با شدت هیجان ادامه داد:
    -راست می گن حلال زاده به دائیش می ره این رضای ما هم نشد که بشه غلام این خونه..
    -شرمنده می کنید مرضیه خانم..تا قسمتشون چی باشه
    -آره والا کی فکرشو می کرد این همه مدت دختر عموش جلو چشمش انگار نه انگار..به ماه نکشیده عقدش کرد..راستش اومده بودم کارت عروسی بدم خدمتتون..حیف شد مامانت اینا نیستن
    لعنت به تظاهر، لبخند زورکی زد:
    -به سلامتی..دیدین گفتم قسمته؛ انشاا.. خوشبخت بشه!
    مرضیه خانم-سلامت باشی عزیزم..سلام به مامانت برسون بگو بی وفا رفتی تهرونی شدی همسایه هات و فراموش کردی..
    ستاره-چه فراموشی..
    مرضیه خانم-والا شوکه شدم گفتی ازدواج کرده
    ستاره-یهویی شد عموم خیلی اصرار می کرد اینام..
    مرضیه خانم-بچه ها چی؟ مهتاب شهاب؟!
    ستاره لبخند واقعی تری زد:
    -فردا می رم دنبالشون...
    مرضیه خانم-باز خداروشکر گفتی عموته؛ اگه غریبه بود می ترسیدم کم محلتون کنه
    حرفی نداشت بزنه از سر ناچاری به سختی به تعریف کردن از کارت عروسی و سادگیش مشغول شد، خودشم دقیق نمی دونست این که تو این وضعیت رضارم از دست داده قسمته یا تاثیر آخرین جمله ی "از سر راه زندگیم برو کنار"ی که اون روز تو کلانتری تو صورتش با جدیت و از سرغرور گفته بود.
    مرضیه خانم که رفت حتی حوصله شام درست کردن هم براش باقی نمونده بود، بی حرکت جای اون روز آوید روی مبل نشست و اون قدر فکر کرد که وقتی به خودش اومد خونه تو تاریکی کامل فرو رفته بود.


    نگاه ساعت کرد هشت شب بود، لباس پوشید و بی هدف سوئیچ ماشین و برداشت و از خونه بیرون زد. 

    به خودش شک می کرد اگر جایی غیر از محل دفن پدرش سردر می اورد، کنار قبر زانو زد و پیشونی به سردی سنگ چسبوند:
    -الو، الو، اون دنیا؟ داخلی بهشت و برام وصل کنید! می خوام با بابام حرف بزنم...اسمش حسینه..حسینه نجم! فرزند علی...پدر ستاره..همون ستاره یی که خودش تو هفت آسمون هیچ ستاره یی نداره...همون ستاره یی که خسته ست...ستاره یی که تنها مونده، ستاره یی که راه گم کرده ست...
    سر بلند کرد، اسمون سیاه و بی ستاره بود رو به آسمون زمزمه کرد:
    -گریه کنم یا نکنم!؟ آخر ماجرا رسید!؟گریه کنم یا نکنم؟ قصه به انتها رسید!؟ 
    این انتهای قصه ی منه خدا...ایــنه؟ این که هر چی دوست دارم و با دردناک ترین شکل ممکن ازم بگیری و با لبخند ژکوند از اون بالا بالاها تماشام کنی ببینی کی کم می یارم؟ یا کی عقب می کشم!
    دستای خالی شو بالا گرفت:
    -می بینی قربونت برم؟ می بینی نوکرتم؟ می بینی دستامو که خالی خالی ن..نه ادعایی دارم نه غروری!! منم و من! هر زجری کشیدم میدونستم اون جایی و همه چی رو می بینی..
    بادستاش صورت خیس از اشکشو پاک کرد و ادامه داد:
    -وقتی اون روز شوم شهرم به مخروبه تبدیل شد، وقتی دوستا و همکلاسی هام زیر آوار جا موندن و دیر به دادشون رسیدن..می دونستم تو هستی..و تنهامون نذاشتی...من بچه ی سختیم اما خدا..اما خدا..امان از قلبم..که نمی فهمه..این روزها حرف منو گوش نمی ده...همش ناله..همش گلایه..همش فنگ و فتنه می شه بین دستای خالی من و فاصله شون تا آسمون..می دونم هستی..می دونم می بینی..می دونم حتی اونی که ازش یاد گرفتم صاف و محکم بایستم داره منو می بینه..
    به حالت تسلیم دستاشو بالا گرفت:

    -هیچی نمی خوام..هیچ وقت نخواستم؛ خواستم!؟
    دستاشو با ناامیدی پایین انداخت و به اسم پدرش روی قبر دستی کشید و زمزمه کرد:
    -فقط تنهام نذار...


    با سونوگرافی و مشخص شدن جنسیت جنینِ یلدا، هر کی به شکلی خوشحال بود، احسان مصنوعی اخم می کرد و جدی اعتراف می کرد دلش دختر می خواست. یلدا با لبخندهای ملیحش به هیجانات یاسمین خیره بود. عمه سنا و خاله حسناش هر چند دقیقه یک بار خوردن قرص های کم خونی شو یادآوری می کردن.
    ستاره هم به ذوق کردن ها و قربون صدقه رفتن های یاسمین واسه خواهرزاده یی که هنوز ندیده بودش، لبخند می زد.
    عمه سناش دستی روی پاش گذاشت و لبخندزنون گفت:
    -عمه انشاا.. روزی خودت!
    ستاره با حاضر جوابی چشمکی به احسان زد و لبخند زنون گفت:
    -چی؟ یه پسرکاکل زری؟ عمرناش..فقط دختر!
    یلدا به قصد زدنش به سمتش متمایل شد و ستاره بیشتر به عمه ش چسبید و سرحال می خندید.
    عمو حمیدش سمت چپش نشست و سرشو بوسید:
    -چه خبر عمو؟
    -خبرا پیش شماست! این هفته سر چندنفر کلاه گذاشتی!؟
    جمع خندید و حمید خان نجم دست انداخت دور شونه هاش و یکوری به خودش چسبوندش:
    -یعنی می شه من زنده باشم روزی رو ببینم که یه نفر زبون تورو چیده عموجان!
    یاسمین با صدای بلند الهی آمینی گفت و بیش تر جمع و خندوند.
    ستاره چشم غره یی به یاسمین رفت و با چاپلوسی بیشتر به عموش چسبید:
    -نَگـــو!! اون وقت دیگه نمی تونم سربه سر زن عمو بزارم شارژ بشی ها از من گفتن بود..
    زینب خانم خندون وارد جمع شد:
    -من خودم باعث و بانی خیر می شم. می گردم این مرد و پیدا می کنم یه خاندان و از دست زبونت نجات بده!
    این بار نفرات بیشتری آمین گفتن ستاره با ابروهای بالا رفته تشر رفت:
    -چتونه؟ انگار سر دل اینا نشستم..چمه به این خوبی!؟
    همزمان رو کرد به عمه ش:
    -عمه من بدم؟ منی که جیک جیک می کنم برات؟
    حمید از سر دلتنگی دوباره بغلش گرفت:
    -چی می شد همین جا پیش خودمون بودی و من هرروز می دیدمت!؟
    با حاضر جوابی پروند:
    -اون وقت کی سر مردم و کلاه می ذاشت!؟
    از زیر دست عموش در رفت و با سرخوشی وارد آشپزخونه شد و مشغول ناخونک زدن به سیب زمینی ها بود که امیر گوشی به دست وارد آشپزخونه شد و با گفتن یه لحظه گوشی! رو به ستاره پرسید: 
    -ستاره خانم؛ آوید می گه می خواد شماره شما رو داشته باشه! بدم بهش!؟

    سیب زمین تو گلوش گیر کرد، همون جور که سرفه می کرد با سر علامت نه داد که بیش تر توجه امیر و به خودش جلب کرد، امیر با شک و تردید سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و خطاب به پشت خط گفت:
    امیر-می گه نه!
    -...
    امیر-یعنی چی آوید زشته!
    -...
    امیر کلافه گوشی رو سمت چشمای از تعجب گرد شده ی ستاره گرفت:
    -می شه باهاش صحبت کنید زده به سرش!
    ستاره به سرعت خودشو عقب کشید و با صدایی که توجه کسی رو جلب نکنه جواب داد:
    -من چه حرفی دارم آخه!
    صدای فریاد آوید از تو گوشی به گوش جفتشون رسید. امیر گوشی رو روی اپن گذاشت و با نیشخند شیطنت آمیزی گفت:
    -برادر منو نشناختین وقتی یه چیزی رو بخواد هر جور شده به دستش می یاره الانم اگه حرف نزنین تهدید کرده پا می شه می یاد این جا...
    مکثی کرد:
    -البته این که چرا و واسه چی شو! کی می دونه!
    با لبخند موذی جفت ابروهاشو بالا انداخت و به سرعت از آشپزخونه خارج شد. ستاره دودل گوشی رو برداشت:
    -معنی این کارا چیه!؟
    -سلام!
    ستاره از حرص پوفی کشید و آروم و با احتیاط بدون این که توجه کسی رو جلب کنه از آشپزخونه خارج شد و حیاط پشتی عمه ش پشت دیوار ایستاد تا کسی نبینش:
    -علیک سلام..می گم این کارا یعنی چی!؟
    آوید-خب؛ خب شما یه جواب درستی به من ندادین منم حق دارم دیگه...انتظار آدمو کلافه می کنه..
    ستاره از پرروییش حرص زده غرید:
    -نگفتم؟ گفتم که نه؛ واضح نبود؟ پولتونم ریختم به حساب!
    آوید بر عکس صدای عصبی ستاره با آرامش بیش تری جواب داد:
    -پول برام مهم نیست جواب بله مهمه!
    از آرامشش ستاره عصبی تقریبا داد زد:
    -مگه زوره؟!
    برخلاف تصورش شخص پشت خط هم از زور بودن ماجرا دلش پر بود:
    -آره پس چی؟! زوره که من هر کی رو نشون می دم حالا مامانم طاقچه بالا می ذاره ردش می کنه..زوره...خیلیم زوره
    ستاره با بیچارگی جواب داد:
    -اصلا به من چه آخه...مگه تقصیر منه؟
    آوید آروم تر جواب داد:
    -نه تقصیر شما نیست. تقصیر بخت و اقبال منه.. آخه شما برای من دست کمی از گنج ندارید امکان نداره پدرمادرم شما رو رد کنن..
    عصبی از وقاحت آوید، با نفس عمیقی سعی کرد قاطع و محکم جواب آخر و داده باشه:

    -ببینید من تا الان برای شما احترام قائل بودم اما دیگه بسه..مشکلات شما به من هیچ دخلی نداره..خودتون یه جور حلش کنید!
    آوید بالاخره صداش کمی بالاتر رفت:
    -مشل من جواب منفی شماست تا مثبت نشه شما بخوای نخوای درگیری!
    ستاره از حرص پایی تو دیوار کوفت:
    -خودخواهی تون داره بیش ار حد می شه. نمی خوام اصلا همچین وضعیتی رو قبول کنم..
    آوید با لحن نرم تری گفت:
    -این همه زن؛ شوهراشون ماموریته.. چه می دونم هفته به هفته نیستن. چی این وسط کم می یاد اگه شمام همین طور کمکی به من کرده باشید..
    ستاره بعد از چند ثانیه مکث با صراحت جواب داد:
    -نِمی خوام! از این واضح تر..
    صدای تحکمی آوید تو گوشش پیچید و چشماش و گرد کرد:
    -باید بخوای..چون چیزی ازت کم نمی شه هیچی، اضافم می شه ..من هر جور بخوای ساپورتت می کنم ..هر جور دوست داری متناسب با عرف اجازه می دم زندگی کنی...اگر من حرفی زدم..
    ستاره ناباور خنده یی کرد:
    -اِ چه جالب مرسی از لطفتت!
    صدای بی توجه آوید به مزه پرونیش، جدی تر تو گوشی پیچید:
    -ببین من یه خونه می خرم به نامت..خودمم بالا سرت اجاره می کنم و در صلح و صفا زندگی می کنم...در کمال سلامت اخلاقی هم هستم هر جور بخوای بهت سند می دم..فقط با من ازدواج کن تا دهن اینارو ببندم...
    ستاره با ضعف تکیه داد به دیوار:
    -من نمی دونم دیگه چجور باید جواب بدم دست از سر من بردارید..
    صدای خونسرد آوید به حرف دراومد:
    -واضحه! باید از جملات دیگه یی استفاده کنید مثلِ "باشه" ،"ازخدام بود اتفاقا" یا "وای چه موقعیت خوبی، تو خوابم نمی دیدمش" و غیره...
    ستاره خنده شو از کم نیوردن آوید خورد و با تمسخر لب زد:
    -نه بابا!! نچایی یه وقت...
    آوید-خیالی نیست. به یه جای گرم و نرم می چسبم سرما فراموشم می شه..
    از خجالت گوشی رو قطع کرد و با نفس عمیق کشیدن سعی می کرد فراموش کنه چی شنیده، تو دلش واسه سلامت اخلاقی آوید انگشت زشتی کشید و وقتی به جمع برگشت خیلی نامحسوس گوشی امیر و بهش برگردوند..
    تا عصر هم تا وقت رفتن از نگاه کردن به امیر و ایما اشارات مسخره ش دوری می کرد...


    یه هفته یی از ازدواج مامانش گذشته بود.
    بعد از مدتها با خیال راحت و بی هیچ اضطرابی به درس خوندن مشغول بود، بماند که هنوز بجز مهتاب کسی در حال درس خوندن ندیده بودش.
    شهاب که بعد از آخرین جرو بحثشون بیش تر وقتشو بیرون خونه می گذروند و تا حدودی ازش دوری می کرد.
    شهاب با وجود نصیحت های رضا پسر همسایه شون و رضا پسرعموش که تا حدودی هم سن و سالش بود باز هم از ستاره دوری می کرد و ترجیح می داد با دوری گرفتن و چشم تو چشم خواهر بزرگ ترش نشدن از زیر عذرخواهی بخاطر آخرین حرفاش شونه خالی کنه چرا که وضعیت بغرنجی با نسنجیده حرف زدنش برای خودش ساخته بود. یک طرف خواهر بزرگ ترش بود که به شدت دوسش داشت و طرف دیگه غرورش که به همون اندازه براش عزیز بود.
    پس با میل و رغبت از ستاره هرروز بیش تر فاصله می گرفت و ستاره از همه جا بی خبر اون قدر سرگرم درس خوندنش بود که به دور شدن های برادرش اهمییتی نمی داد.
    ***

    صبح جمعه گیج خواب بود که با صدای زنگ بیدار شد. در و باز نکرده از دیدن عمه هاش و بچه هاشون رسما از تعجب دم در خونه به شکل علامت سوال در اومده بود که همه با سرصدا داخل شدند.
    نیم ساعت نگذشته دست جمعی مشغول خونه تکونی شده بودن و ستاره به خیال این که عمو و مامانش قراره بعد از مسافرت به خونه مشرف بشن. بی خیال حموم رفت و بعد از مدتها به خودش رسید، جوری که از دیدنش نیش عطیه و یاسمین باز شد و عمه هاش کلی هم کشیدن و صورتشو گلگون کردند، خجالت زده گفت:
    -چه خبره بابا..خوشگل ندیدین؟ این بی جنبه بازی ها چیه آخه!؟ خودتون و کنترل کنین. عمه سنا از تو انتظار ندارم دیگه، زشته عیبه خودت وجمع کن..
    یلدا با لبخند عمیقی دستشو به کناری کشید و با لحن همیشه آرومش گفت:
    -بیا بشین اینقدر زبون نریز..
    ستاره کنار یلدا با میل و رغبت نشست و با پررویی گفت:

    -اینا ندید بدیدن به من چه...وای آخرش خوشگلی و دردسراش منو می کشه...
    علاوه بر جمع خودشم از لوس بازیاش می خندید، بعد از کمی در گوشی با یلدا حرف زدن صدا بلند کرد و با ذهنیت مادر تازه عروسش گفت:
    -خب دوستان؛ واسه عروس خانم ناهار چی درست کنیم خوبه!؟
    همه نگاه معنی داری با همدیگه رد و بدل کرد و یاسمین برای فضولی کردن پیش قدم شد:
    -اِ پس خبرا به گوشت رسیده...
    ستاره-ای بابا دیگه کسی نمونده که ندونه...
    یاسمین ازته دل خندید:
    -همش از صدقه سری منه...یادت نره باید واسه عروسیم آرایشگرم بشی...وای به حالت اگه بد بشم..
    ستاره با بی خیالی شونه یی بالا انداخت:
    -اوهوکی..کی می ره این همه راهو...من هیچ وقت بدون نوبت هیچ کس و قبول نمی کردم برو رد کارت وقتم پره...
    عمه حسناش نزدیکش شد و سرشو بوسید و رو به یاسمین با خوشحالی گفت:
    -راست می گه خاله..بچم خودش قراره عروس بشه وقت نمی کنه تو اون هاگیر واگیر بیاد برا تو..
    ستاره با دهن باز و پلک زنون با ناباوری پرسید:
    -کدوم خری قراره عروس بشه!؟


    یاسمین رو به عطیه کرد و با خنده گفت:
    -چه خودشم می زنه به اون راه...پس واسه کی خوشگل کردی تو!؟
    ستاره اخم کرده رو بهش توپید:

    -واسه عمه هام تورو سننه!؟
    یاسمین رو به مامانش کرد و گفت:

    -مامان می بینیش؟!
    عمه سناش بدون توجه به بچه بازی یاسمین، با لبخند دلگرم کننده یی رو به ستاره گفت:
    -دختر خوب امروز واسه چی ما این جاییم ..قراره برات خواستگار بیاد..
    آن چنان از جاش پرید که عمه حسناش تکونی تو جاش خورد و بهت زده گفت:
    -چته بچه مگه جن دیدی؟
    نگاه سرگردونش تو جمع چرخید:
    -واسه من!؟
    یاسمین-پ ن پ من!!
    داد کشید:

    -مزه نریز یاسمین 
    رو به عمه حسناش کرد و گفت:
    -عمه جان نباید به منم چیزی بگین..بدونم با چی طرفم!؟

    عطیه قههه می زد:
    -با چی؟ اگه زشت نیست من می دونم؛ من بگم!؟
    سنا خانم چشم غره یی به عطیه رفت و با حفظ خونسردیش رو به اخمای درهم ستاره گفت:
    -عزیز دلم..واسه پسر نیره جون..الان یه هفته ست داره زنگ می زنه جواب می خواد ما گذاشتیمش تا مادرت بیاد و دیشب که بهش گفتم اون بنده خدام گفت تو راضی باشی اونم از خداشه عروس شدنت و ببینه.

    ستاره ناباور از حرص جیغ کشید:
    -عوض مامانم چرا به من نگفتین؟ من آدم نیستم!؟
    حسنا خانم دستشو گرفت و به بغلش کشید:
    -جیغ نزن قربونت برم..چیزی نشده یه خواستگاری سادست نخواستی بگو نه...
    یاسمین متعجب از عکس العمل ستاره با اخم گفت:
    -این هوچی بازیا چیه..بابا آوید به این خوبی والا من چقدر خوشحال شدم امیر می گفت چشمش تورو گرفته
    از بغل حسنا خودشو بیرون کشید و با صورت ملتهب رو به یاسمن داد زد:
    -امیر غلط کرده با تو!
    حسنا-ســتاره!!
    یاسمین تکونی تو جاش خورد:
    - مواظب حرف زدنت باشا؛ چوب خطط پر بشه دهنمو باز کنم اون وقت خودت پشیمون می شی ها
    یلدا بغض کرده از جاش بلند شد و دست ستاره رو چسبید:
    -بسه دیگه. یاسمین تمامش کن...بیا بریم ستاره کارت دارم
    بی توجه به یلدا رو به یاسمین گفت:
    -زنگ بزن بگو نیان. بگو کنسله..پاشون برسه این جا آبروریزی می کنم..
    سناخانم عصبی از منم زدن های ستاره از جاش بلند شد:
    -خدا عقلت بده دختر؛ چته تو؟ واسه یه خواستگاری ساده انقدر هوار هوار راه انداختی؟
    به سختی بغضشو از خواستگاری به ظاهر ساده خورد و با حالت به نسبت آروم تری رو به عمه سناش جواب داد:

    -ساده؟ نخیرم..واسه یه خواستگای ساده بسیج نشدین اول صبح این جا..بگید نیان وگرنــ..
    سنا خانم از کوره در رفت:
    -به روح حسین اگه آبرو ریز بکنی دیگه برادرزاده ی من نیستی! کی رو تهدید می کنی بچه ی منو!؟ این دیوونه بازیا چیه! دردت چیه آخه تو؟ مگه عهد عتیقه زورت کنیم..یه خواستگاریه نمی خوای بگو نه و تمام!
    حسناخانم با میانجه گری وارد بحث شد:
    -بسه سنا..نمی بینی داره به خودش می لرزه؟ عمه جان ترس نداره قربونت برم...
    بلافاصله روبه برادرزاده ش صدا بلند کرد:
    -عطیه ؛ اون جا وانستا یه لیوان آب قند بیار بچم فشارش افتاده...مهتاب قربونت عمه گریه نکن..

    تو بغل عمه حسناش به سختی لرزش صداش و کنترل کرده بود:
    -بی سوادم درست ولی شعور دارم..من
    عطیه بااخم و نگرانی لیوانو گرفت سمتش:
    -بخور ورپریده غر نزن..نگاه تروخدا رنگ به روش نمونده..آوید بچه بدی نیست من دیدمش خیلیم آقا و بااحترامه..قربونت هیولا که نیست انقدر ترسیدی...بگو نه و تمام..

    یلدا به آرومی ستاره رو از بغل عمه ش بیرون کشید:
    - اعصابت ضعیف شده طبیعیه، بیا بریم یه خرده دراز بکش...
    از سکوت جمع برای نشکستن دل یلدا به طرف اتاقش رفت و با کمک یلدا دراز کشید و به سقف زل زد. یلدا بعد از بستن در اتاق کنارش دراز کشید و قطره اشک چکیده از چشمش و قبل از گم شدن تو شقیقه ش با انگشت مهار کرد: 
    -منم اندازه بقیه مقصرم باید می گفتم ولی..ولی ..فکر کردم...دوسش داری
    از شدت ضعف و عجز پلکاشو بست و با بغض لب زد:
    -شنیدی مستی و راستی؟ شب عروسیتون مست بود از زنی که دوسش داشت گفت؛ جلو من گفت...یلدا به من گفت...اون گریه می کرد واسه این که اون دختر گم و گور شده بود، منم گریه می کردم چون مردی رو که پنهانی پیش خودم دوسش داشتم و عاشقش شده بودم دلش با یکی دیگه بود..
    مکث کرد و انگار با گریه از خودش پرسیده باشه آروم گفت:
    -چطور باید راضی باشم...!؟
    یلدا دست انداخت دور گردنش:
    -اون مال قدیم بوده ...باور کن دختره دیگه تو زندگیش نیست بعدشم اونه که الان می خواد با تو ازدواج کنه پس حتما با گذشته ش کنار اومده و تورو دیده خوشش اومده...
    صد هزار سال هم می گذشت به یلدایی که باردار بود واقعیت آوید و قصد واقعیش از ازدواج و نمی گفت. 
    لبخند تلخی در جوابش زد و آروم پرسید: 
    -تو خودت طاقتشو داری؟ خودت و بزار جای من..می تونی کنار بیای؟
    جواب یلدا سکوتش بود . ادامه ی حرفای ستاره اشکاش...


    حنانه خانم هنوز با صورت شرمنده برای دیرکردش در حال عذرخواهی کردن بود اما برای ستاره دیگه فرقی نمی کرد، یه حسی بهش می گفت این دور ایستادن های بدموقع مامانش فقط دلیلش خراب شدن ماشین تازه خریداری شده ی عم مجیدش تو جاده نیست.
    با تمام دلواپسی آشکار توی صورت مادرش، ته نگاهش اطمینانی رو می دید که انگار سربزنگاه وقت امتحان گرفتنش اومده باشه.
    به مادرش حق می داد بخاطر حرفای نه چندان خوبی که آخرین بحثاشون باهاش رد و بدل کرده بود ازش دل چرکین باشه، خصوصا با آخرین لجبازی بچگانه ش و حضور نرسوندن برای عقدش، اما انگار حالا که بحثای مهم تری در حال شکل گیری بود دلش می خواست همون ستاره ی ده ساله بشه که با کوچک ترین بغض کردنش مادرش بغلش می گرفت و دلداریش می داد به روزی که همه چیزی درست می شه.

    بدون کوچک ترین توجهی به صحبتای مادرش با عطیه و یاسمین بی حوصله سینی چای بدست از آشپزخونه خارج شد، لبخند بی جونش برای اولین بار نثار عمو مجیدش شد وقتی سینی رو ازش گرفت و از شر پذیرایی راحتش کرد.
    کنار مهتاب نشست و نگاهشو تا جایی که می تونست معطوف زمین کرد، کی رو باید می دید؟ آویدی که تا جایی که تونسته بود به خودش رسیده بود یا لبخندهای مضطرب نیره خانم از سردی برخوردش حین احوالپرسی؟ 
    عمو حمیدش سر بحث و محکم در مورد وضعیت ایران خودرو وماشینای نوش گرفته بود و بی خیال نمی شد وانگار یه جورایی غیر مستقیم دیر کرد برادرش و که چند دقیقه بعد از مهمونا رسیده بودن و توجیه می کرد.
    از نظر ستاره آقای نجفی پدر آوید مرد مهربون و خوش مشربی به نظر میرسید لبخند دل گرم کننده ش از لحظه ی ورودشون حتی با توجه به جو سنگین حاکم از صورتش محو نشده بود. 

    با نگاه کنجکاوی جمع و نگاهی کرد و روی ستاره مکث کرد:
    -دخترم شما حالتون خوبه!؟
    سرشو بلند کرد و تو چشمای به نسبت آشنای آقای نجفی خیره شد، از برق تایید عجیب نگاهش با لبخند زورکی تشکر کرد اما نگاهشو نگرفت. آقای نجفی پلکی به نشونه ی تایید زد و رو به عمو مجیدش سر موضوع اصلی بحث رفت:
    -والا این پسر ما کشت خودشو بس که کلافه تو جاش تکون می خوره بهتره بااجازه ی همگی بریم سر بحث شیرین خواستگاری!
    به آنی صورت آوید همزمان از خشم و خجالت سرخ شد و خنده ی جمع و بلند تر کرد.
    ستاره با پوزخند سرشو پایین تر انداخت و ترجیح داد صحبتای مرسومه رو نشنیده بگیره اما وقتی که عمو حمیدش با صدای بلند مخاطبش قرار داد، سرشو بلند کرد و زره جنگشو پوشید.
    حمیدخان-عمو جان، آقا رو راهنمایی کن اتاقت واسه صحبتای بیش تر!
    خیرگی چند جفت چشمو به خوبی روی خودش احساس می کرد، خیلی بی تفاوت و خونسرد پرسید:
    -صحبت بیش تر در مورد چی؟!
    عمیق تر شدن لبخند آقای نجفی همزمان با بیشتر گره خوردن گره اخمای آوید شد.
    عمو حمیدش با حفظ حالت عادیش پرسید:
    -دختر گلم الان وقت خوبی واسه شوخی نیستا!
    ستاره شونه یی بالا انداخت:
    -شوخی نمی کنم ...جدی دارم می گم صحبت بیش تر درمورد چی!؟
    حسنا خانم با رنگ و روی پریده پادرمیونی کرد:
    -ستاره!! خواستگاری آقا آوید دیگه...
    آهانی گفت و با اخمی رو کرد به آویدی که از شدت حرص خوردن در حال انفجار بود و با بی تفاوتی گفت:
    -من جواب شمارو قبلا ندادم!؟ چندبار باید بگم نه؟!
    امیر، افشین و احسان همزمان پقی زدن زیر خنده و به سرعت با نگاه های خشمگین بزرگ ترای جمع با گرفتن دست جلو دهنشون به سختی از زدن قهقهه جلوگیری می کردن. شهاب که از اول مهمونی اخم کرده نشسته بود با عکس العمل ستاره و طرز برخورش اخماش از هم باز شد و با کنجکاوی به ستاره خیره شد.
    آوید بالاخره با جدیت و محکم دهن به جواب دادن باز کرد:
    -گفتم که جوابی نشنیدم!
    ستاره خونسرد رو به نیره خانم و ابروهای از بهت بالا کرده ش کرد و گفت:
    -گوشاش سالمه دیگه!؟
    منتظر تایید نموند رو به بقیه جمع گفت:
    -به شاهدی همه ی شماها!
    از نو رو کرد به چشمای غضب آلود آوید و قاطعانه اضافه کرد:
    -من با شما ازدواج بکن نیستم! برو خدا روزیتو یه جا دیگه بده!


    سکوت جمع به ثانیه نکشیده؛ امیر و افشین از شدت خنده با ببخشیدی به حیاط پناه بردن و احسان سرشو پشت گردن یلدا از شدت خنده پنهان کرده بود و به شدت شونه هاش می لرزید.
    ستاره از سکوت جمع سرپا نشده، آویدم روی دو پا محکم و صاف مقابلش ایستاد:
    -مشکلی نیست؛ عرض کرده بودم خدمتتون این قدر می رم و می یام تا جواب مورد علاقه مو بگیرم!
    منتظر جواب ستاره نموند و جمعو با چشمای گرد شده تنها گذاشت.
    ستاره از حرص پایی زمین کوفت و عقب گرد کرد اتاقش بره که با صدای آقای نجفی به طرف جمع چرخید. 

    از قیافه ش هیچی نمی تونست بخونه، بیش تر به وجد و تعجب نشستهبود تا ناراحتی بابت علنی رد کردن خواستگاری پسرش، ستاره توجه بیش تری به جزییات چهره ش کرد با لبخند مهربون و نگاه آرامش بخشش هیچ شباهتی به پسر همیشه اخم کرده ش نداشت.
    نجفی-من واقعا کنجکاو شدم بدونم دلیل نه گفتنتون چیه!؟
    از سکوت ستاره بلافاصله اضافه کرد:
    -آوید تحصیل کرده ست، دستش به دهنش می رسه، شرکت جمع و جوری رو با دوستاش می گردونه..اهل خلافم نیست..شک ندارم از عهده ی زندگی بر می یاد همون طور که از بیست سالگی به این ور واسه خودش زندگی کرده، پس مشکل کجاست!؟
    ستاره مبهوت کنجکاوی آقای نحفی سر قضیه نه گفتنش با خودش هر جور حساب می کرد آوید ازش سر تر بود و بهونه یی واسه رد کردنش نداشت و ناخودآگاه هم از زدن دلیل اصلیش خودداری می کرد، از آخرین حربه ش واسه بستن پرونده ی خواستگاری استفاده کرد:
    -مشکل وابستگی من به این شهره...به خاک پدرمه..من ترجیح می دم قراره ازدواج کنم با همشهری خودم باشه که از محل سکونتم و جایی که توش بزرگ شدم دور نمونم؛ همین!
    کلافه از لبخند رضایت آمیز آقای نجفی سرشو پایین انداخت، اما با جواب آقای نجفی با دهن باز سر بلند کرد و شوکه بهش خیره شد:
    -یعنی اگر آوید بیاد این جا سکونت کنه، شما تو تصمیمتون تغییری لحاظ می کنید، درسته؟!
    -من...من..
    آوید-مشکل همینه؟ من حاضرم بیام این جا زندگی کنم!
    مبهوت آوید شد، کی برگشته بود؟ همراهشو که گویا زنگ خورده بود تو جیب کتش انداخت و به سختی لبخند پیروزش و روی لب حفظ کرده بود و با چشمای پیروزش بهش خیره ش مونده بود.
    ستاره درمونده نگاه گیجی به باقی جمع کرد، عمو مجیدش از جاش بلند شد و کنار ستاره ی گیج و مبهوت ایستاد:
    -بااجازه از جمع من فکر می کنم دیگه کافی باشه..عجله کار شیطونه جناب نجفی بهتره وقت بیش تری به این موضوع اختصاص بدیم.
    آوید تکونی تو جاش خورد و کلافه گفت:
    -چه وقتی آقای نجم؟! همه چی که اوکیه چرا تعلل!؟
    نیره خانم با در جواب بی قراری پسرش با خنده رو به جمع گفت:
    -آوید جان مادر! شما این همه سال صبر کردی یه هفته وقت بدی عروس خانم بیش تر فکر کنه چیز ازت کم نمی شه ها..
    سنا خانمم با رنگ و روی پریده تایید کرد:
    -والا آدم سر از کار این جوونا در نمی یاره..
    یگانه پارازیت انداخت:
    -چوب خداست سنا خانم، یه عمر آوید رو همه نه می ذاشت
    با خنده ادامه داد:
    -حالا باید جونش دربیاد تا آره بگیره

    جمع با خنده ی زورکی تایید کرد و هر کسی چیزی می گفت، آوید نه تنها دخالتی نمی کرد بلکه با پررویی تمام رو به یگانه خواهرش کرد و گفت:
    -همه که با اولین خواستگارشون با سر قبول نمی کنن خواهر من، تحمل می کنن تا..
    نگاهش با نگاه متاسف ستاره یکی شد و با بدجنسی ادامه داد:
    -یکی باب میلشون پیدا کنن!
    یاسمینم که از اول جمع ساکت بود علاوه بر جمع هو می کشید و شیرین زبونی می کرد:
    -والا بخدا مردم شانس دارن!
    ستاره دستای عموشو دور شونه ش معذب کنار زد و به ارومی جمع و تنها گذاشت و تو اتاقش سنگر گرفت و گوشه ی دیوار پاهاشو بغل کرد.
    به دقیقه نکشیده مهتاب کنارش زانو زد و با اشارات دست بهش فهموند وقت شامه، تو چشمای دلواپس خواهرش خیره شد و زمزمه کرد:
    -تو لااقل باور کن مهتاب..داره دروغ می گه..می دونم منو دوسم نداره..هیچ وقت منو ندید...هیچ وقت...

    چشمای قهوه یی رنگ مهتاب از تعجب گرد نشده بغلش گرفت:
    -این جوری نگام نکن...هیچ وقت این جوری نگام نکن..این نگاه یعنی پس چرا سکوت کردی؟ چرا نمی ندازیشون بیرون..چرا می ذاری تو صورتت دروغ بگه..چون من جوابی ندارم خواهر کوچیکه...هیچ جوابی ندارم...دلم می گه نگو عقلم می گه بگو...منم....فقط می خوام شجاعت رسیدن به آرزومو داشته باشم..یعنی اشتباهه؟!


    کم طاقتی آوید برای هر کسی جز ستاره، مظهر عشق اساطیری بود که بالاخره آوید در دامش اسیر شده بود و شنونده رو در لحظه ی اول مبهوت و بعد به لبخند معنی دار وا می داشت.
    اما ستاره درگیر دو حس خواستن نخواستنی بود که بالاخره هفته به آخر نرسیده از دیدن خواب پدرش که با اصرار دستشو تو باغ پرگلی کشید و تنهاش گذاشت. وقتی از خواب پرید با گرفتن استخاره یی جواب مثبتشو شخصا پای تلفن با آوید درتماس گذاشت و در عوض مهریه تنها چیزی که طلب کرد، حق طلاقی بود که آوید بعد از مکث کوتاهی با گفتن یه کاریش می کنم تاییدش کرد.
    اولین ترم درسی شو با موفقیت و راضی پشت سر گذاشته بود، با توجه به استعلام از آموزش پرورش با قبولی امسالش می تونست با انتخاب رشته وارد مقطع دبیرستان بشه و طی گذروندن واحدهای درسی بالاخره در سن 27، 28 سالگی دیپلم بگیره...
    دومین ماه پاییز بود دو سه ماهی می شد که شهاب و مادرش کرمان زندگی نمی کردن و با وجود عدم رضایت دیگران با مهتاب که ترم آخر درسی شو می گذروند تنها زندگی می کرد.
    بعد از تموم شدن تایم کاریش باقی وقتشو عوض فکر کردن به اینده یی که با وجود آوید و تصمیمای عجیب غریبش انتهای خوشی نمی دید به سیستم خوردن و درس خوندن رو اورده بود و بعد از مدتها وزن اضافه کرده بود و سوژه ی خنده ی یلدا و مهتاب شده بود گرچه از دید خودش ده کیلو اضافه وزن در عرض دو ماه صورت خوشی نداشت و اگر این رویه ادامه دار می شد بقول یاسمین باید درخواست دوخت لباس عروس می داد.
    از صدای زنگ خونه با نگاه کردن به ساعت و متعجب از این که کی می تونست باشه، با احتیاط جوری که مهتاب بیدار نشه به طرف در رفت و وقتی در و باز کرد از دیدن قیافه ی خسته و تقریبا بیهوش آوید سرجاش خشکش زد.
    -می شه بیام تو!؟
    خشک و سرد جواب داد:
    -نخیر! ساعت یازده شبه!
    -خیلی خب..
    به ماشین تکیه داد و خونسرد گفت:
    -کی قراره سلام کردن یاد بگیری!?
    -هر وقت شما یاد گرفتین کی و چه زمانی رو واسه مهمونی رفتن انتخاب کنید!
    آوید کلافه دستی تو موهاش کشید:
    -نیومدم مهمونی..اومدم بگم این جا که چیز خوب پیدا نکردم..مجبور شدم کرمان قرارداد ببندم..همین!
    ستاره-عذر می خوام چی رو اون وقت!؟
    آوید-خونه رو دیگه اکیوسان!
    ستاره-آهان..خب..دیگه!؟
    آوید خسته پلکی زد:
    -هیچی؛ همین!
    ستاره سری تکون داد و معذب از وضعیت گفت:
    -واقعا می ارزید این همه دردسر؟ بهتر نیست خیلی شفاف با خانوادتون صحبت کنید این موش گربه بازی هارو بزارید کنار!
    آوید با زهر خندی در ماشین و باز کرد و رو به ستاره توش نشست و متفکر جواب داد:
    -می ارزه چون یه خوبی که داره کم تر کسی سرمون هوار می شه اما..درمورد پدرم باید بگم..وقتی یه حرفی رو بزنه تو تمام سالهای زندگیش امکان نداشته ازش بگذره..وقتی می گه گندم نه! یعنی نظرش تغییری نخواد داشت.

    توی دلش اسم گندم و بارها هجی کرد، دختر خوشبختی که قرار بود همه چیزو بی سرو صدا و هیچ دردسری صاحب بشه...
    معذب تکونی تو جاش خورد و با بی تفاوتی گفت:
    -در کل واسه من فرقی نمی کنه بقول شما قرار نیست چیزی رو از دست بدم اما اگر جایی درز کنه جفتمون باید حساب پس بدیم؛ امیدوارم اون قدر مرد باشید که تهش پی همه چیز بایستید!
    آوید-می دونی مشکل کجاست؟ فکر می کنی چون بهت در مورد ازدواج اصرار کردم آدم بی خودی هستم اما باید بهت بگم تو عمرم جلوی هیچ کسی این جور در نیومدم و درم نخواهم آمد..الان وضعیتم یه چیزی بین جهنم و برزخه..می شه گفت مجبورم بابتش..

    ستاره بی هدف به زمین خیره شده بود و جبری که خودش درگیر بود و جبری که آوید ازش دم می زدم و مقایسه می کرد.
    آوید مکثی کرد و با کمی کنجکاوی پرسید:
    -انتظار داشتم اون روز در مورد اصل ماجرا حرف بزنی، یه جورایی خودمو آماده کرده بودم به محض گفتنت تکلیفم و با پدرم مشخص کنم.. ولی حرفی نزدی، چرا!؟
    انتظار همچین سوالی رو به هیچ وجه نداشت، مکثی کرد و با اخمی جواب داد:
    -دیروقته شمام بیکاری گویا..من رفتم داخل! خدافظ!
    در و به سرعت بست و بهش تکیه داد، در ماشین بسته شد و بعد از چند دقیقه با استارت خوردن ماشین حرکت کرد.
    عصبی از کم اوردنش وارد خونه نشده صدای ضعیف پیام خوردن تلفن همراهش دنبال خودش کشوندش. در کمال تعجبش آوید مختصر مفید "ممنون" نوشته و سند کرده بود.
    لبخند پخش نشده روی صورتشو خورد و با حذف کردن پیام به خودش این امیدواری رو داد که هیچی قرار نیست از دست بده...

    از بوق های گاه و بی گاهی که بعضی هموطناش از دیدن ماشین گل زده، بهشون می زدن چرتش پاره می شد اما باز هم با سماجت با خواب در حال جدل بود.
    خسته بود اما از خوابیدن می ترسید و اگر می خواست با خودش صادق باشه شاید اصلی ترین دلیلش نه هایی بود که برای راه نیافتادنشون اون وقت شب جلوشون اورده بودن و آوید با بی تفاوتی؛ خونسردی و در آخر با لجبازی نصف شب به جاده زده بود.
    حتی جرئت نگاه کردن به آوید و نداشت، دامادی خوش خلق و خوش اخلاقی که بعد از عقد و صحبت خصوصیش با پدرش از این رو به اون رو شده بود.
    جوری با اخم و غضب با عکاس برخورد کرده بود که عکاسشون پیش ستاره اعتراف کرده بود نصف بیشتری از فیگورای خاص رو از ترس عکس العمل شوهرش پیشنهاد نداده.
    نگاهش به دستای لاک خورده ش از اون بالاتر به دستبند ظریف طلایی که هدیه ی مهتاب و شهاب بود خیره موند، با چشمای بسته شب گذشته رو مرور کرد، شبی که تو خواب هم نمی دید، در کنار آوید داشته باشه..لباس عروس بپوشه، زیر دست آرایشگر بشینه و در آخر آوید و پوزخندش از تغییراتش به دنبالش بیاد و بعد از عقد با تغییر صد و هشتاد درجه یی اخلاق آوید مواجه بشه..
    اگرچه شک نداشت که هر چی بود بی ربط به گفتگوی پدر و پسر نبود اما به شدت برای پرسیدن جریان تو این وضعیت آوید و اخمایی که به شدت درهم بود و دستی که از شدت فشار دنده سفید شده بود، می ترسید و ترجیح می داد به وقت بهتری موکولش کنه ...این روی سگ اخلاق آوید و ندیده بود و الحق ترسیدن هم داشت.

    بیش تر سعی کرد ذهنشو با شبی که صرف نظر از قسمت فورمالیته بودن ماجرا، خیلی بهش خوش گذشته بود مشغول کنه، رقص خجالت زده ی شهاب که به زور رضا و احسان جلوش صورت گرفته بود. 

    سرخ و سفید شدن های مهتاب وقتی دیگران ازش تعریف می کردن و اشاراتی به مادرش که عروس بعدی مهتاب خواهد بود.
    همه و همه براش شب خوبی رقم زده بود حتی اگر آوید به بهونه ی خستگی از زیر رقصیدن در رفته بود و عکس العملای بی اراده ش وقتی ستاره با کیوان و امیر به گوشه یی به شوخی و مسخره کردن دیگران می ایستادن، اون جور دور کردنش از کیوان و پسرای جمع همه و همه در عین مصنوعی بودن باز هم حس خوبی رو بهش منتقل کرده بود.
    شب کاملی بود داماد اخمالو و خوش تیپی که با حساسیت تمام از کنار عروسش جم نمی خورد و فقط چشم غره هاش نثار مردایی بود که برای دست دادن با ستاره دست بلند می کردن و با حالت آوید با لبخند زورکی به سرعت دستشو پایین می نداختن.

    اما ستاره سرحال بود که بعد از مدتها فامیل و دست جمعی می دید، حتی اگر جای خالی پدرش عموش نشسته بود و اون قدر با مادرش با احترام و مردونه رفتار می کرد که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده بود.
    با تمام احساسات متناقضش از تصمیمش پشیمون نبود، مادرش احتیاج به تغییر روحیه داشت، عمه سناش راست می گفت عکسای پدرش باید به انباری منتقل می شد. بس بود هر چقدر مادرش با عکسای پدرش ساعت ها گریه و درد و دل می کرد. 

    گریه های مادرش؛ مهتاب و شهاب تو بغلش، قسمت خنده دار ماجرا چشم غره های بزرگ مآبانه ی یاسمین بهش بابت نیش بازش بود، شاید تنها عروسی بود که بدون کوچک ترین اثری از دلتنگی با روی خوش با نزدیکانش خداحافظی می کرد.
    عروسی که بخاطر فرمالیته بودن ازدواجش زیاد دل نگرانی های خاصی بابت ازدواج نداشت و تمام فکر و ذکرش آینده ش بود و بحث مستقل زندگی کردنش.

    با خودش تکرار کرد که به محض رسیدن در اولین فرصت به درس خوندن مشغول بشه چون وقت زیادی تا امتحاناتش باقی نمونده بود و فرصت کمی برای خوندن یک عالمه کتاب جدید داشت.حالا که زندگیش جدا شده بود باید بیش تر به آینده فکر می کرد تا با برنامه ریزی درستی به هرچی که آرزوشو و داشت برسه...


    بالاخره بعد از طی چندین ساعت خسته کننده به کرمان و بعد از طی مسیر به ساختمونی که طبق گفته ی آوید طبقه سومش مال ستاره بود، رسیدن .

    بعد از پارک ماشین ستاره با خستگی و گیجی وارد آسانسور شد، آوید کم حوصله هم کنارش جا گرفت و با زدن دکمه ی آسانسور به طبقه ی ستاره رسیدن ستاره مبهوت از خارج شدن آوید به سرعت دنبالش خارج شد و قبل از ورود آوید به خونه ش با اخم و کسلی طعنه زد:
    -بسلامت!
    آوید با خستگی سر بلند کرد و با چشمای خمار خوابش که دل ستاره رو تو سینه لرزوند، کنارش زد و بی توجه وارد شد.
    متعجب و ترسیده از داخل شدن آوید، دنبالش داخل شد و به محض بستن در با احتیاط پرسید:
    -مگه نباید بری بالا!؟
    آوید کتش و روی دسته ی مبل انداخت و بدون حرف وارد آشپزخونه شد بعد ا زپر کردن لیوان آبی همون جور که پاپیون دور گردنشو آزاد می کرد با خرخر جواب داد:
    -باید حرف بزنیم!
    ستاره با نارضایتی به آرومی خم شد و کفشای پاشنه بلندشو کناری گذاشت و با پای برهنه روی سرامیک وسط نشیمن ایستاد و بی حوصله پرسید:
    -چه حرفی!؟
    آوید دست برد به روشن کردن چایساز و با دست علامت داد:
    -برو لباست و عوض کن!
    ستاره با لجبازی اخم کرده جواب داد:

    -نمی خوام..من نمی دونم پدرت چی بهت گفته برج زهرمار شدی ولی محض اطلاعت هیچ ربطــ....

    از صدای خورد شدن لیوان شیشه یی دست آوید که با شدت تو دیوار پرتش کرده بود ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و باقی حرفشو خورد.
    آوید عصبی پا تند کرد و با فریاد به سمتش می اومد:
    -می خوای بدونی چی شده!؟ می گم برات.. دست بالا دست زیاده شنیدی؟ نظیرش پدر منه...نظیرش مسعود نجفیه؛ کسی که با یه اشاره من راضی شد بیاد خواستگاری تو؛ و حالا من فهمیدم که چرا؟ چون برادر نامرد و احمق من؛ مکالمه ی ضبط شده ی اون روز منو و تورو واسه مسخره بازی برا مامان بابام پخش کرده و اونام که فهمیده بودن اصل نقشه ی من چیه..بهم پاتک زدن!
    پشت بندش دور خودش چرخید و فریاد می کشید:
    -اهـــ لعنتی...لعنتی....لعنتــی...
    وحشت زده از عکس العمل عصبی آوید با کم ترین صدای ممکن پرسید:
    -چه پاتکی؟!
    نفس نفس زدنای آوید به آه عمیقی تبدیل شد و خودشو روی اولین مبل پرت کرد و با خم شدنش به جلو و فشار دادن شقیقه هاش بعد از مکث طولانی با صدای دورگه شروع کرد حرف زدن:
    -مشکل مالی تو شرکت داشتیم..چندماه پیش..یکی از شرکا داشت گند می زد، باقی مون سهمامونو به نام یکی دیگه زدیم که سرمایه مون به باد نره، من خَرِ احمقم از پدرم امین تر کی رو داشتم؟ سرمایه ی همه عمر دوندگی هامو با دست خودم به نامش کردم.

    با چشمای سرخ سرخ تو چشمای وحشت زده ی ستاره و دهن بازش ادامه داد:
    -این خونه و هم از تو دارم..چون پولشو ازش گرفته بودم به اسم قرض واسه مشکل تو..وگرنه اینم مثل پس انداز این همه سالم می رفت زیر بلیط به اصطلاح پدرم!
    ستاره بی جون مبل مقابل آوید و برای نشستن انتخاب کرد و پرسشگر پرسید:
    -و الان مشکل دقیقا کجاس؟ پدرت چرا نمی خواد پولتو بده!؟
    آوید با چشم بسته به تکیه گاه مبل تکیه زد:

    -پولم نیست...سهاممه تو شرکت..اگر به نامم برنگردونشون رسما سهامم تو اون شرکت مال پدرمه نه من!
    مکث کرد و حرفشو با نفسش بیرون پرت کرد:
    -لج کرده می گه به نام من نمی کنه!
    ستاره با خوش بینی تمام پرسید:

    -یعنی می خواد به نام من بکنه تو واسه این ناراحتی!؟
    آوید آهی کشید و دودل نگاهشو از چشمای ستاره گرفت:
    -می گه فقط به نام بچه م می کنه..
    ستاره به شدت تو جاش تکونی خورد و بریده بریده گفت:
    -اینم مشکلی نیست؛ تا جایی که من یادم می یاد طی اون مکالمه کسی چیزی از ...

    مکث کرد؛ واسه اسم بردن دودل بود با اشاره به بالا ادامه داد:
    -کسی چیزی نمی دونه...خب شماهام بچه دار بشین!
    آوید با نفس عمیقی از جاش بلند شد وگفت:
    -تنها شانسی که اوردم حرفی از گندم زده نشد، الان بابا و امیر فکر می کنن من فقط کسی رو می خواستم تا تظاهر کنم که زنمه...دهن اونارو ببندم..
    پشت به ستاره پاگرد آشپزخونه ایستاد و بدون این که برگرده تیر آخر حرفای پدرش و برای ستاره ی از همه جا بی خبر پرتاب کرد:
    -گفته فقط به نام بچه ی من و تو می کنه...اونم فقط یه سال وقت داده..در غیر این صورت سهاممو می فروشه و بخاطر ناخلف بودن من؛ برای رضای خدا می بخششون خیریه...
    ستاره خنده ی ناباوری کرد، هنوز تو شوک حرفای آخر آوید بود. امکان نداشت چیزی رو که شنیده باور کنه، به خودش قول داده بود قرار نیست چیزی از دست بده، نباید زیر قولش می زد، عصبی سرپا ایستاد و با صدایی که به زور بالا می اومد جیغ زد:
    -برو بیرون. همین الان از این جا برو بیرون!
    آوید خونسرد حتی بر نگشت نگاهش کنه، با تی بگ، چای سبز در حال ور رفتن بود و توجهی به رنگ پریده و صورت وحشت زده ی ستاره نمی کرد.
    ستاره با قدم های لرزون ایستاد در آشپزخونه، شک نداشت لرزش واضح صداش تمام ترسشو به گوش شنونده ی خونسردش به خوبی می رسونه:
    -گفتی کمکم کن..گفتی قرار نیست چیز از دست بدم..گفتــ..
    آوید جرعه یی چای خورد و لیوان دوم و از روی اپن به سمتش سر داد:
    -الانم قرار نیست چیزی رو از دست بدی...فقط شوهرت یه شب درمیون ماموریته همین! بهتره سعی کنی با همین قدر خودت و راضی کنی!
    پلکش عصبی پرید، تمام عشقش زهر مسموم شد با بی رحمی توی تنش به جریان افتاد، این همه بی رحمی رو از کسی که عاشقش بود باور نداشت، این مردی بود که همه جا با احترام ازش حرف می زدن؟ این مردی بود که معنی دست رنج و می فهمید؟ دست گیری م یکرد از دختری که پول کلیه مادرش و نداشت؟ این چه عشقی بود که کورش کرده بود امکان نداشت کوتاه بیاد به خودش قول داده بود، قرار نیست چیزی از دست بده، با اندک امیدواری با قاطعیتی که با وضعیت به وجود اومده درصدی بُرِش نداشت گفت:
    -من همین فردا طلاق می گیرم!
    آوید خسته لب زد:
    -باشه..به درک همه چی...فقط به روح پدرت قسم بخور که یه راست می ری خونه ی عموت و زیر نظر اون زندگ می کنی؟ تامنم بی خیال همه چی بشم!
    ستاره از حرص با صدایی که گرفته شده بود از جیغاش گفت:
    -نمی رم...من نمی تونم با اونا زندگی کنم
    آوید سری تکون داد، گفت:
    -منم نمی تونم حالا که اسمم تو شناسنامه ت رفته ولت کنم به امون خدا..
    -ستاره عصبی مشتی زد به اپن:
    -خدا چیه!؟ می گم می رم خونه خودمون، نه خانی اومده نه خانی رفته!
    آوید با دست به سینه ش اشاره داد:
    -خان ایناهاش! هنوز جایی نرفته! اگر قراره مسخره پدرم بشم بخاطر طلاق دادنت بهتره بر گردی خونه عموت..در غیر این صورت...
    ستاره اخم کرده ادامه داد:
    -تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی! من این همه سال تنها زندگی کردم اینم روش..
    آوید خسته لیوان خالی چای و کناری گذاشت و با فشار دادن شقیقه هاش گفت:
    -سر درد گرفتم از دستت؛ تو هیچ وقت تنها نبودی همیشه کسی بود مراقبت باشه این که دیگران به چشمت نمی یان این از غرورته..حالا بگو ستاره قسم می خوری یانه!؟
    ستاره مغرور سری بالا گرفت:
    -به هیچ وجه اون جا نمی رم...توام بهتره یه فکری به حال خودت بکنی چون من کمتر 24 ساعت ازت طلاق می گیرم!

    آوید با زهر خندی بر خلاف میلش جواب ستاره رو با بدجنسی داد:
    -مشکلی نیست...البته باید دید امشب قراره چطوری صبح بشه...
    با مکث کوتاهی دق و دلی فشاری که از سرشب تحمل می کرد و با منطقی خواب رفته، سر ستاره خالی کرد:
    -کی می دونه شاید نظرت عوض شد..
    ستاره قدمی بهت زده به عقب برداشت:
    -تو..تو..خیلی...پستی..من از این همه خودخواهی به سادگی نمی گذرم..
    با شتاب به سمت در واحد برای بیرون رفتن عقب گرد نکرده، به عقب کشیده شد و آوید عصبی تو صورتش غرید:
    -نرو رو اعصاب من.. لعنتی..بفهم زیر فشارم..بفهم زندگیم بنــ..
    دست ستاره رو رها کرد و با آستین پیرهنش، تف ستاره رو توی صورتش پاک کرد و تو چشمای بی رمقش از جنگیدن، گفت:
    -عین سگ از این لگد پرونی هات پشیمونت می کنم..
    ستاره سرخورده از ماجراهای اخیر؛ حتی از جاش برای عقب رفتن جم نخورد، آوید با نارضایتی خیره تو چشاش نزدیکش شد، دودل بود برای یک کلام حرف حساب با ستاره زدن، با رفتارهایی که ازش دیده بود شک داشت مدارا روش جواب بده.
    قبل از این که دستش بهش برسه، ستاره با بغضی که دیگه پنهانش نمی کرد رو به آوید زمزمه کرد:
    -یه روز منم بخاطر این خودخواهی هات عین سگ پشیمونت می کنم!
    دست آوید لرزید اما سر جا نشوندن تنها دختری که با غرور و یه دندگیش شش ماهی بود اعصاب براش نذاشته بود انگار براش خیلی بیشتر از سهام شرکتش مهم شده بود و از قضا هیچ رقمه نمی خواست با عقب کشیدنش ستاره به غرورش بخنده یا احساس پیرزوزی بهش دست بده. یه چیزو به خوبی مطمئن بود که از وقتی ستاره محرمش شده ناخودآگاه نمی خواست حتی ثانیه یی به حال خودش رهاش کنه. ستاره زنش بود و قسمت خودخواه وجودیش بدش نمی اومد تمام و کمال زنش باقی بمونه. 

    دست رسیده ش روی شونه شو؛ ستاره با ضربه پس زد، و بغض کرده بدون حرف نگاه ازش نمی گرفت؛ کلافه از نگاه های بغض کرده ی ستاره پوفی کشید و با خستگی گفت:
    -بس کن دیگه؛ این لجبازی هات فقط و فقط به ضرر خودته...تو الان زن منی..بخوای نخوای شناسنامه ت اسم من توشـ
    ستاره بی حوصله با بریدن بهانه هاش، تو صورتش جیغ زد:

    - فقط خفه شو..حالم ازت بهم می خوره..عوضی!

    ستاره به سختی با لباس عروسش از زیر دستش رد شد تا خودشو به راهرو و تنها اتاق خونه برسونه بین حصار دستای آوید گیر افتاد.
    آوید-خسته م کردی هر چی شد پای خودت و لجبازیات..

    نه فایده یی داشت، جیغ زدن، چنگ کشیدن، مو کشیدن...حتی گاز گرفتن...

    زیاد طولی نکشید به باور این که پس زدن هیچ فایده یی نداشت رسید.
    انگار تو سرنوشتش نوشته شده بود آرزوهای رنگی دخترانگیش به صبح نکشیده با مرد محبوش به جبر از دست بره....

    سرش از درد در حال انفجار بود اما خواب به چشمش نمی رفت. بی هدف به طلوع خورشید از بالای پشت بوم خیره شده بود. چهارمین سیگار دستش و با سومی روشن کرد و سیگار زمین افتاده رو با پا له کرد.
    به پاکت سیگار دستش خیره شد، اولین کام اون قدر به سرفه انداختش که بسته رو روی زمین پرت کرده بود اما از کشیدن دست نکشید.
    تلقین تسکینی سیگار باعث شده بود ذره یی از فکر و خیال های پریشونی که آزرده خاطرش می کرد رها بشه و بی خیال فکر کردن به هیچ چیز فکر نکنه.
    هر چه نباید می شد شده بود و با وضعیت فعلی هیچ تصمیمی برای آینده نداشت، پدرش حسابی کیش و ماتش کرده بود و تنها راه برگشت و سمت خودش باز گذاشته بود.
    از سیگار کام عمیق تری گرفت و اخم کرده با خودش فکر کرد؛ از این سخت تر پیش می اومد مغرورتر از اونی بود که عقب نشینی کنه.
    باید تصمیم نهاییشو می گرفت؛ در مورد ستاره تصمیمش به هر قیمت نگه داشتنش بود؛ میل عجیبی به رام کردنش داشت اما در جواب ماجراهای اخیر به گندم هیچ جوابی نداشت که بده، به هیچ کس جوابی نداشت.
    دست سرنوشت به وضعیتی دچارش کرده بود که جز سوختن و ساختن کاری از دستش بر نمی اومد.
    کلافه آهی کشید و سیگار بعدی شو روشن کرد و گوشه ی لبش گذاشت.

    پاکت خالی سیگار و بین دستاش مچاله کرد، آخرین تصویر مچاله شده و به خواب رفته ی ستاره جلو نظرش رنگ گرفت. 
    عصبی بسته رو با بُرد به جلو پرت کرد و به سلامت اخلاقی که ازش دم می زد؛ به سیگار دستش، به سری که به شدت درد می کرد، به زندگی که پدرش براش ساخته بود، پوزخند زد.
    از ویبره ی گوشیش تو جیبش، گوشی رو از جیب خارج کرد و با نگاه کردن به شماره هم پوزخند زد؛ امیر بود. تو گوشی فریاد کشید:

    -مگه نگفته بودم دیگه برادری به اسم تو ندارم؟!
    -آوید جان...
    حال خرابش فقط صدای گریه ی مادرشو کم داشت، عصبی تر دستی تو موهاش کشید و با صدای آروم تر اما با حفظ لحن تلخش ادامه داد:
    -چی شده؟ نه بهتره بپرسم دیگه چه خوابی برام دیدین؟!
    -چی شده آخه؟ چرا هیشکی به من نمی گه چی شده؟ اون از تو که برج زهرمار شده بودی نمی شد یه کلام باهات حرف زد، اونم از پدرت که یه کلام می گه هر کاری کرده از دوست داشتنت بوده.
    مادرشو زیاد منتظر حرفای زهردارش نذاشت و به سرعت جواب داد:

    -دوست داشتنتون دیگه به درد من نمی خوره...من همون دیشب همتون و از دم خط زدم..دیگه نه مادر پنهان کاری دارم! نه برادر خائنی نه پدر..
    مکث کرد و با نفرت اضافه کرد:
    -نه پدری!
    صدای گریه ی مادرش اوج نگرفته عصبی داد زد:
    -گریه کنی قطع می کنم خطم خاموش می کنم..
    -پنهان کار دیگه چه صیغه ییه!؟ ای خدا من بدبخت چه گیری کردم بین شما دو تا آخه.
    آروم تر شده شده بود، جای امیدواری بود مادرش تو نقشه های پدرش جایی نداشت. نیره خانم با استفاده از سکوت آوید اضافه کرد:
    -دیشب چرا رسیدی زنگی نزدی مردم از دلشوره..
    -مهم نبود برام!
    -آوید!! لاااقل بخاطر اون دختر زنگ می زدی.. مادرش مرد از نگرانی
    با پوزخند جواب داد: 
    -مادرش بهتره به شوهر جدیدش برسه...من هیچ جوابی به کسی پس نمی دم..کاری نداری؟!
    نیره خانم ملتمس آمیز لب زد:

    -مامان جان تو چرا این جوری شدی؟ آوید بلایی سر دختر مردم نیاری شرمندمون کنی
    مادرش بی خبر از همه جا بد چیزی رو یادآوریش کرده بود، به اندازه کافی با وجدانش درگیر کار نسنجیده یی که از سر لجبازی کرده بود، شده بود و یادآوری مادرش نمک روی زخمش شد تا بدون ترس از شنیده شدن صداش فریاد بزنه: 
    -بزنم بکشمش به خودم مربوطه...می فهمی!؟ هر بلایی از امروز به بعد سرش بیاد تقصیر امیر و باباست...بهشون بگو دستی دستی دیوونه م کردن...مشاعرمو از دست دادم..هر جور می خوام راضی تون کنم انگار بهتون همش بدهکارم ...5 سال گیر رضایت شماها برای ازدواج با دختر مورد علاقه م بودم.. کی دید من 33 ساله هم شعور دارم می دونم چی بده چی خوب؟..
    مکث کرد و با بغض اضافه کرد:
    -چی می شد یه کم با دل منم راه می اومدین..
    با گفتن "لعنتی" گوشی روی گریه های مادرش قطع کرد و با شدت زمینش انداخت تا کمی از فشار روانی که درگیرش بود کم کنه. برای خود سی و سه ساله ش افسوس خورد که برای رضایتشون از هر راهی می رفت به پشیمونی می رسوندندش....
    برای برداشتن گوشی تیکه تیکه شده ش خم شد روی زمین که دردی تو کمرش پیچید، پیرش کرده بودن اول جوونی و ازش انتظار صبر و تحمل داشتن..
    پای کشان تا واحد گندم خودشو رسوند دستش برای باز کردن در دودل بود، چشماش از خستگی باز نمی شد از طرفی آمادگی سوال جوابای گندم و هم نداشت از پله ها یه طبقه رو پایین تر رفت و وارد خونه ی ستاره شد. 
    از دیدن وضعیت درهم برهم و پخش و پلای کف نشیمن زیر لب غری بخاطر لجبازی و چموشی ستاره زد و وارد اتاق نشده از دیدن رد خون روی سنگ فرش، جا خورد.
    با شتاب نگاهش دور اتاق چرخید و با دیدن تخت خالی قلبش شروع به زدن کرد، اگر ستاره خریتی می کرد، چه جوابی داشت به وجدانش بده.
    پا تند کرد و دستش به دستگیره در حموم نرسیده از صدای گریه یی سرجا خشکش زد.

    با بیچارگی به دیوار تکیه داد و درمونده از تحملی که برای شنیدن صدای گریه هاش نداشت، دستی به فک فشرده ش کشید و با پایین گرفتن نگاهش وارد شد، حدس زدن وضعیت اسفناکی که با لجبازی و کل کل بدموقع واسه خودش ساخته بود، زیاد دور از ذهن آوید نبود.
    برخلاف تصورش برعکس شب گذشته مطیع؛ آروم و بدون حرف برای آماده کردن و بردنش به دکتر باهاش همکاری کرد. 
    بماند که چقدر از دیدن نگاه های خصمانه ی خانم دکتری که ستاره و معاینه کرده بود حرص خورده بود...
    با رسوندنش به طبقه ش؛ پلاستیک دو سیخ اضافه جیگری که بعد از با اخم به خوردش دادن و با گریه خوردن ستاره گرفته بود، بالا گرفت اما حرف نزده در توی صورتش و روی دستش با ضربه بسته شد.


    اعصابی که سر خستگی می رفت که آروم بشه با کار ستاره دوباره بهم ریخته شد و باعث اصابت مشت آوید با در وارد شد.
    با گفتن "گوشی من خاموشه، گوشی خودت و روشن کن از نگرانی درشون بیار" زیر لب غرغر کنان پله ها رو دو تا یکی به طبقه ی چهارم رسوند...
    ستاره هم که از خوردن جگر زورکی که آوید با تهدید به خوردش داده بود و اثر قرصای مسکن گیج خواب بود سرش به بالشت نرسیده خوابش برد...



    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی