close
تبلیغات در اینترنت
داستان
سه شنبه 25 تیر 1398
روباه گفت : آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند، اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماهی هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟ شهریار کوچولو گفت : نه! پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی ایجاد علاقه کردن! شهریار کوچولو با شگفتی گفت : ایجاد علاقه کردن! روباه گفت معلوم است و تو الان برای من یک پسربچه ای، مثل صد هزار پسربچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صدهزار روباه…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 252
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 269
  • بازدید دیروز : 1,394
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی امروز : 41
  • آی پی دیروز : 126
  • بازدید هفتگی : 1,663
  • بازدید ماهانه : 27,316
  • بازدید سالانه : 328,760
  • بازدید کل : 1,404,469
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 25 تیر 1398
  • آی پی شما : 54.162.151.77
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


داستان کوتاه شازده کوچولو و روباه
  • تعداد بازدید : 282
  • داستان کوتاه شازده کوچولو و روباه

    منو اهلی کن
    شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟
    عجب خوشگلی!روباه گفت : من یک روباه هستم.

     

    شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!
    روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، هنوز اهلیم نکرده اند!شهریار کوچولو گفت : اهلی کردن یعنی چه؟

    .......

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان
  • تعداد بازدید : 192
  • دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان

    1 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان 

    2 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : Mitra73

    3 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : 2.1 (پی دی اف) – 0.2 (پرنیان) – 0.9 (کتابچه) – 0.2 مگابایت (epub) 

    11 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub 

    4 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : 217

    14 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

    مثل گیسویی که باد آن را پریشان می کند …
    هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند…
    پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان، روایت یک عشق است ، روایت دختری ست که مانند همه ی دختران سرزمین من؛ در سنین جوانی عشق در وجودش جوانه میزند و او را دگرگون می کند.
    در این مسیر پر فراز و نشیب بزرگ می شود و شخصیت خامش پخته می شود، اما بابت این تجربیات هزینه ی گزافی را می پردازد!
    عشق احساس لطیفی ست؛
    ولی …
    آیا همه ی مردان این سرزمین، لیاقت عشق زلال ما را دارند؟!
    افسوس که تنها کسانی که ما را میرنجانند، عزیزانی هستند که عمری کوشیده ایم تا از ما نرنجند!
    الا یا ایها الساقی،ادر کاسا و ناولها
    که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها …

     

    5 دانلود رمان پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان | Mitra73 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

    دانلود در ادامه مطالب

    ارسال شده توسط کاربر : mohaddese

    داستان آموزنده بادکنک من
  • تعداد بازدید : 288
  • داستان آموزنده بادکنک من
     

    سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
    سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»

    دانلود رمان عشق برفی
  • تعداد بازدید : 294
  • eshgh barfi دانلود رمان عشق برفی | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

     نام رمان : عشق برفی 

     حجم کتاب (مگابایت) : 1.7 (پی دی اف) – 0.2 (پرنیان) – 0.9 (کتابچه) – 0.2 مگابایت (epub)

     ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub 

     تعداد صفحات : 166

    خلاصه داستان:

    داستان در مورد یه دختر ایرانی به اسم ساراست که از بچگی توی آمریکا بزرگ شده اما بردارش به خاطر عشقش به ایران اونجا مونده بوده، با خبر فوت بردارش و همسر برادرش و بچه ی کوچیکشون برمیگرده ایران و این باعث میشه متوجه بشه که خیلی به مادربزرگش شباهت داره ، کنجکاو میشه که بدونه گذشته ی مادربزرگش چی بوده، به همراه دوستش سهیلا دوباره برمیگرده ایران و توی مسیر تحقیقاتش با پسری آشنا میشه به اسم سپند که احساس میکنه همون نیمه ی زندگیشه و دچار کشمکش هایی با پسر خاله اشه که سارا رو دوست داره، اما بعد از به قول خودش وصال… زندگی اون روی خودشو به سارا نشون میده و…

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

    دانلود در ادامه مطالب

    دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق
  • تعداد بازدید : 255
  • adam dozdi دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق | natanayel کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

    1 دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق | natanayel کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : آدم دزدی به بهانه عشق 

    3 دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق | natanayel کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : 2.54 (پی دی اف) – 0.2 (پرنیان) – 0.99 (کتابچه) – 0.3 مگابایت (epub)

    4 دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق | natanayel کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : 256

     

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی دختر پولداری به اسم اِلین وقتی میبینه مجبوره با ماکان که علاقه ای بهش نداره ازدواج کنه

    از خونه فرار می کنه و به عنوان پرستار تو خونه ای مشغول به کار میشه که باعث آشنایش با حامین میشه ولی ماکان به این راحتی نمیتونه ازش بگذره و …

     

    دانلود در ادامه مطالب

     
    عاشقانه
  • تعداد بازدید : 286
  • واژه هایی که عاشقانه می شوند …

    ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …

    عاشقانه هایی که می نویسی جز او …

    همه را به یاد عشقشان بیاندازد…

    و تو …

    همچنان بنویسی بدون این که عشق کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …

    دانلود رمان بغض خاموش
  • تعداد بازدید : 303
  • دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

    دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : بغض خاموش 

    دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۰٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۱ مگابایت (epub)

    دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub 

    دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۵۵

    دانلود رمان بغض خاموش | ه . عربی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

    داستان درباره دختری که در نوجوانی یک شکست عشقی می خوره و بعد از اون از عشق بیزار میشه و پسری که برادرش رو از دست داده و دچار افسردگی شده و اتفاقاتی که برای این دو جوون میفته …

     

    دانلود در ادامه مطالب

    داستان گنجشک کوچولو
  • تعداد بازدید : 186
  •  

    گنجشک کوچولو از پشت شیشه گفت: من همیشه باهات میمونم

    و کنجشک توی اتاق فقط نگاش کرد!

    گنجشک کوچولو گفت: من واقعا عاشقتم

    اما کنجشک توی اتاق باز هم نگاش کرد!

    امروز دیدم کنجشک کوچولو پشت شیشه ی اتاقم یخ زده!

    اون هیچ وقت نفهمید....گنجشک توی اتاقم چوبی بود!

    حکایت بعضی از ماهاست.....خودمونو نابود می کنیم....واسه آدمای چوبی!!

     

    کسایی که نه می بیننمون.....نه صدامونو میشنون....

    قسمت ششم داستان واقعی صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 168
  • قسمت ششم داستان واقعی صابی و هاجر
    دسـتــــ بـه "صورتـمــــ" نـزن ...!

    می تـرسم بیـفتـد ...

    نقـابــــــ ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم ...!

    و بعــد ...

    سیـل ِ اشـک هـایـم "تـــــــــــو" را بـا خـود ببــرد ...!

    و بـاز ...

    من بمانم وتنهــــــايي ...!!!

    ... تنهـــای تنهـــا ...!!!

    قسمت ششم داستان واقعی صابی و هاجر

    سرم افتضاح شلوغ بود و نمیتونستم اصلا حتی یه اس به نیلوفر بدم و این مسئله باعث ناراحتی نیلوفر شده بود.البته بعضی وقتا اس ها کوتاه میدادیم ولی زیاد نمیتونستیم درارتباط باشیم.

    چند روزی گذشت تا بالاخره خداروشکر دیگه مهمونا کمتر شدن و تونستم با نیلوفر حرف بزنم و دل وا موندم آروم بگیره.

    روزا همین جور میگذشت و من بیشتر عاشقش میشدم.عاشق خودش،عاشق رفتارش،عاشق اخلاقش،عاشق شیرین زبونیاش...

    ازرابطمون هیچ کس خبر نداشت جز دخترعمم که با هم خیلی راحتیم

    وقتی عکسشو نشونش دادم گفت:خیلی خوشگله ولی بهش دل بستی؟

    خندم گرفت گفتم عاشقشم...

    بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...


    قسمت چهارم داستان صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 270
  • قسمت چهارم داستان صابی و هاجر

    چشامو بستم و باکلی استرس پیامو باز کردم...

    چندتا نفس عمیق کشیدم و آروم چشامو باز کردم،وقتی که عکسشو دیدم انگاری یه تیکه از قلبم جدا شد و افتاد.

    نیلوفر واقعا زیبا بود.موهای سیاه،چشمای درشت و سیاه،صورتی کشیده با ترکیبی ناز و...هرچی بگم کم گفتم،این دختر با همه چیزش منو جادو کرده بود.

    نشسته بودم رو مبل و با دهن باز داشتم زیبایی این دختر ناز رو نگاه میکردم و خالقش رو تحسین و شکر.انقدر غرق در دیدن عکس نیلوفر بودم که هیچی از اطرافم رو حس نمیکردم.

    یه هو دیدم داداش کوچولوم با دستای کوچیکش داره میزنه رو پام

    داداشم با اون زبون شیرینش:داداش کر شدی؟مامان صدات میکنه.

    با این رفتارش کلی خندیدم و گرفتمش بغلم و بوسش کردم.

    من:جانم مامان؟

    ادامه این داستان واقعی را در ادامه مطلب بخوانید...


    قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 202
  • قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر


     

    کارمون شده بود هر روز و هرشب اس بازی و حرف زدن تلفنی باهمدیگه(البته فقط با جیب بنده!!!)

    حتی عکس همدیگه رو ندیده بودیم.ولی با این حال منم بهش دل بسته بودم دختر خوبی بود ولی واسه من عالی ترین بود.شوخ بود و شیرین زبون و کاملا زبون باز و شیطون به معنای واقعیه کلمه.همونی که همیشه آرزشو داشتم.

    با اینکه من از یه خانواده متوسط بودم و اون از یه خانواده  مرفه ولی این من بودم که هر روز دوتا شارژ دو هزاری برای هر دوتامون میگرفتم.حتی روزی می شد که من خرج شارژم به 10 تومنم میرسید ولی اون حتی به خیالشم نبود.

    بقیه در ادامه مطالب

    چهارشمع
  • تعداد بازدید : 209
  • رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

    برای خواندن ادامه متن به ادامه مطالب مراجعه فرمایید

    قسمت دوم داستان صابی وهاجر
  • تعداد بازدید : 338
  • قسمت دوم داستان صابی وهاجر

     

     

    قسمت دوم:

    از اون شب رابطه ما شروع شد...

    از صبح تا شب کلی اس بازی میکردیم با اینکه حتی صداشو هنوز نشنیده بودم.میگفت قبلا با هیچکسی دوست نبوده و من اولین پسریم که باهاشم ...!

    دومین روز آشناییمون بود،صبح با صدای اسی که داده بود بیدار شدم،یه کم اس دادیم و من خداحافظی کردم و رفتم مدرسه.

    راستش از دیشب دنیام یه جور دیگه شده بود انگار همه چیز زیباتر و پررنگ تر شده بود برام ،نسبت به روز گذشته شادتر و پرانرژی تر بودم.

    حتی این پر انرژی تر بودن انقدر معلوم بود که دوستام تعجب میکردن از رفتارم(البته بچه شر و شیطونیم ها ولی خیلی ساده بودم)

    دیگه حتی درس خوندن و . .

    بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...

    قسمت اول داستان صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 328
  • داستان صابی و هاجر


    سلام

    داستان از اونجایی شروع شد که...

    5بهمن ماه سال 1390 بود بعد از ظهر بود سرکلاس ریاضی با بچه ها نشسته بودیم و طبق معمول فارغ از هرگونه غم وغصه میگفتیم و میخندیدیم.همگی سال سوم رشته تجربی بودیم و درس خون و البته بچه مثبت!با یه معلمی حرف زده بودیم که روزای فرد تو کتابخونه مسجد تا نماز مغرب ریاضی کار کنیم.

    قبل اومدن معلم داشتیم حرف میزدیم که دوستم رضا گفت:صابرامروز یه شماره چن بار بهم زنگ زد وقطع کرد وبعدش اس ام اس عاشقونه داد و ازاین حرفا ومنم اس دادم که شما؟اونم گفت اشتپ شده!بعدش باز اس عاشقونه داد بیا ببین انگار طرف دختره(بیچاره کم رو وخجالتی بود)

    شماره روگرفتم و دیدم که شماره همون دوستمه ولی ایرانسلش بود شماره دوستم کدش همراه اول بود.همون جا فورا یه اس عاشقونه براش فرستادم جواب داد:شما؟

    منم که میخواستم به قول خودمون مخشو بزنم گفتم:ببخشید اشتپ شد!

    جواب داد . . .

    بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...

    دانلود رمان عشق اجباری
  • تعداد بازدید : 265
  • دانلود رمان عشق اجباری | little fairy کاربر نودهشتیا

     

    دانلود رمان عشق اجباری | little fairy کاربر نودهشتیا نام کتاب : عشق اجباری 

    دانلود رمان عشق اجباری | little fairy کاربر نودهشتیا حجم کتاب : ۲٫۸۳ مگابایت

    دانلود رمان عشق اجباری | little fairy کاربر نودهشتیا تعداد صفحات : ۲۹۵

    دانلود رمان عشق اجباری | little fairy کاربر نودهشتیا خلاصه داستان :

    داستان درباره ی دختریه که طی یه تصادف دچار فراموشی میشه و بعد از بهوش اومدنش با رفتار عجیب اطرافیان و آینده نامعلومش رو به رو میشه…

     

     دانلود در ادامه مطالب

    خنده و گریه
  • تعداد بازدید : 196
  • مردی باهوش برای حضار جوک تعریف کرد، حضار دیوانه وار خندیدند.
    بعد از چند لحظه… دوباره همون جوک رو تعریف کرد.
    عده کمی از حضار دوباره خندیدند.
    دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد .
    زمانی که دیگه هیچ یک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت:

    وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید؛

    چطور برای یه مسئله بارها و بارها گریه می کنید؟

    داستان کوتاه نامه شگفت انگیز
  • تعداد بازدید : 210
  •   داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود!

    به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند!

    این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش

    به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود

    نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

     داستان در ادامه مطالب

  • تعداد بازدید : 261
  • www.didareakhar.ir

    دستم را که به دستگیره گرفتم، ناله‌ی مبهم‌اش بلند شد. پایم را روی پله گذاشته و به داخل خزیدم که نفسم بند آمد؛ با صدای خرد شدن چیزی، نگاهم به کف دوخته شد. سوسک‌های زنده و خشک شده، زیر پایم خش خش صدا می‌کردند و خودشان را به کف کفش‌هایم می‌مالیدند. بوی تحمل‌ناپذیر و بدی که از تخلیه نکردنِ چاهِ فاضلاب در فضا پیچیده بود، حالم را بد می‌کرد....


    بقیه داستان در ادامه مطالب

    داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
  • تعداد بازدید : 239
  • با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم. حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد. نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم! تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است. آره ژینانو! دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد! البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند....
     
    بقیه داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد در ادامه مطلب..