close
تبلیغات در اینترنت
داستان های عاشقانه
چهارشنبه 01 خرداد 1398
 علی که وزنش هیچ تناسبی با سن و سالش نداشت، لپ های گوشتی اش سرخ شده و موهای فرفری پرپشتش هنوز خیس بود، شهامت گفتن هیچ حرفی نداشت و فقط با آن دو چشم عسلی معصومانه به مادرش نگاه می کرد. هاجر خانم فانوس کوچکی که کنار ورودی خانه آویزان بود را برداشت و با گفتن این جملات از خانه خارج شد:- سر و صدا نکنیا. نیم ساعت دیگه چکمه هاتو پات کن برو خونه ی کبری خانم اینا وبگو مامانم گفت سبزی ها رو بده. زودم بیا بشین پای درس و مشقت.علی در راه به مسجد روستایشان رفت. نور سبز رنگ ملایم، عطر گل محمدی و تسبیح های…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 250
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 579
  • بازدید دیروز : 1,530
  • گوگل امروز : 10
  • گوگل دیروز : 7
  • آی پی امروز : 139
  • آی پی دیروز : 135
  • بازدید هفتگی : 3,222
  • بازدید ماهانه : 28,564
  • بازدید سالانه : 237,443
  • بازدید کل : 1,313,152
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 01 خرداد 1398
  • آی پی شما : 3.80.223.123
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


داستانک فوق العاده زیبا و مفهومی عشق ۹ نمره ای
  • تعداد بازدید : 182
  • داستانک فوق العاده زیبا و مفهومی عشق ۹ نمره ای

    - چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ پس کی میخوای آدم بشی؟ نکنه دوباره معلمت کتکت زده که اینجوری شدی؟ چرا لال مونی گرفتی حرف بزن دیگه؟
    صدای هاجر خانم بود. زنی قد بلند و کشیده که از اکثر زنان آبادی سر و گردنی بلندتر بود، هم قدش هم زبانش. روسری اش را همچون زنانی که سر درد دارند دور سرش بسته و چند تار موی طلایی اش از حریم روسری جا مانده بودند. همانند خیلی از زنان آبادی چادر به دور کمر بسته بود و در حالی که مشغول پخت نان بود با عصبانیت سمت علی رفت؛ ترس سراسر وجود علی را احاطه کرده بود. لباسهای زمستانی علی را از تنش در میاورد که گفت:
    - خاک بر سرت با این درس خوندنت. یکم از خواهرت زهرا یاد بگیر. اون از بابات که صبح تا شب سر کاره و تا برگرده دلم هزار راه میره اینم از تو که به جای اینکه کمکم کنی همش عذابم میدی....

    بقیه داستان در ادامه مطالب

     

    ارسالی از طرف : Ronak

    دل است دیگر
  • تعداد بازدید : 241
  • دل است دیگر …
    نمیتوان دلتنگی را از او گرفت …
    مگر میشود خیسی را از آب گرفت ؟
    گاهی …
    میریزد و خرد میشود …
    گاهی هم …
    ترک برمیدارد …
    اما باز دل میماند …
    گاهی هم آدم را ناقص اُلخلقه میکند …
    مثل من که دیگر هیچ دل و دماغی ندارم …


    داستان کوتاه گدا
  • تعداد بازدید : 216
  • city داستان کوتاه گدا

    داشتم بر می گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک… رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس،

    توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی

    یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد رسید به من و گفت سلام!

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    عاشقانه
  • تعداد بازدید : 267
  • واژه هایی که عاشقانه می شوند …

    ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …

    عاشقانه هایی که می نویسی جز او …

    همه را به یاد عشقشان بیاندازد…

    و تو …

    همچنان بنویسی بدون این که عشق کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …

    داستان عاشقانه جدید قربانی
  • تعداد بازدید : 307
  •  

    هوا سرد بود،سوزناک و بیرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
    - خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
    توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
    در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
    - خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.


    رسید خونه.زنگ زد.همین که داشت عرق صورتش رو پاک می¬کرد،مادر در رو باز کرد و گفت:
    - سلام،چی شده؟
    محسن لبخند تحمیلی روی لباش جاری کرد و گفت:
    - س¬.....سلام مادر،هیچی آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
    - تو مگه کلید نداری محسن؟
    - بی حواسیه دیگه مادر!
    - از دست تو!

    مادر درحالیکه بسمت آشپزخانه میرفت گفت:
    - پسرم یکم بیشتر به خودت برس،چیزی نمونده ها... .یه هفته دیگه موعد پروازت به انگلیسه.
    محسن صدای پدر راشنید که میگفت:تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!
    - چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟
    محسن که انگار تازه متوجه خضور پدرش شده بود،گفت:
    - اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه اید؟
    - علیک . می¬بینی که هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی! 
    - تو پدرتو ندیدی محسن؟
    - چرا چرا دیدم.یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما...
    مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن میگرفت گفت:
    نگفتم تو پریشونی.
    تو هم اینقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟


    بقیه در ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب پایینی کلیک کنید

    رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم
  • تعداد بازدید : 293
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم

    در ادامه مطالب

    ستاره خودشو مظلوم کرد و با نیشخند بدجنسی که با مظلومیت مصنوعی چهره ش تناقض داشت گفت:
    -جون تو یه آهنگ از قهقرای موسیقی ایرونی پیدا کردیم راست کار خودته...
    بلافاصله پشت گیتار با سر انگشتای کشیده ش ضرب گرفت و با نیشخند شروع کرد خوندن:
    -آهــــــ...نَیِــــر؛ نَیِِِِــــِر؛ دیگه بسه!
    بیا یه بار وفا کن!
    نیر بیا جونمو بستون یا دردم دوا کن.........

    رمان ستاره دنباله دار قسمت اول
  • تعداد بازدید : 202
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت اول در ادامه مطالب

      

    مقدمه:

    گاهی دلم می خواهد

    وحشــیانه غرورت را پاره کنم!

    قلب ترا
    در مشتم بگیرم
    و بفـشارم
    تا حال مرا لحظه ایی بفهمی…!

     

    خلاصه:
    ستاره بعد از زلزله و ازدست دادن پدرش یه جورایی سرپرست خانواده خودشو می بینه و در این بین از غرورو زیاد دست کمک کسی رو قبول نمی کنه، تا این که

    بعد از سالها سروکله ی عموی خانواده پیدا می شه و باعث می شه تا ستاره برای کم نیوردن دست به کار عجیبی بزنه و......... 

    داستان عشق پولی
  • تعداد بازدید : 282
  • داستان عشق پولی

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت

    اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است...

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    داستانک جدید و خواندنی ” اندکی صــبــر “
  • تعداد بازدید : 263
  • دم در بزرگ دادگاه که رسید حس بدی همه ی وجودش رو فرا گرفت.

    شاید نباید اینقدر تند می رفت.شاید بهتر بود کمی بیشتر صبر می کرد.یاد آخرین روز دعواشون افتاد.اون روزها خیلی کم طاقت شده بود.

    به خاطر مریضی فرهاد ،پسرعموش ،خیلی ناراحت بود.فرهاد پسر عموی بزرگش بود که مدتها پیش وقتی در رقابت با کامران سر خواستگاری از نرگس برنده نشد،سفر به خارج رو به موندن تو ایران ترجیح داد و حالا برگشته بود و هیچ کس از برگشتن و مریضی اون خبر نداشت.نرگس تنها کسی بود که در خفا پرستاری فرهاد رو هم می کرد.

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    عشق در بیمارستان “داستان عاشقانه”
  • تعداد بازدید : 189
  • از لحظه ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه می دادند.

    زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

    از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

    یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    جادوی عشق ...
  • تعداد بازدید : 256
  • سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.

    آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

    یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند 

    ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

    مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.

    بقیه داستان در ادامه مطلب ...

    داستان کوتاه چشمان مادر
  • تعداد بازدید : 143
  • داستان کوتاه چشمان مادر

    ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
    ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !
    ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ
    ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ! ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !
    ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ …
    ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟
    ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :
    ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ….
    ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
    ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !
    ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ
    ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ ! ﺭﻭﯼ ﮐﯿﻒ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ A4 ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ……
    ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ

    داستان خواندنی عشق در بیمارستان
  • تعداد بازدید : 214
  •  

    از لحظه ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه می دادند.

    زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

    برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید.....

    قسمت پنجم داستان واقعی صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 257
  • قسمت پنجم داستان واقعی صابی و هاجر

     

    .....سر کلاس زبان نشسته بودیم و کم کم داشتیم آماده میشدیم برای تست زدن که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از جیبم درش آوردم و دیدم یه شمار939غریبس!جواب دادم هرچقدر الو الو گفتم صدایی نمیومد یه هو صدای نازش رو شنیدم.صدایی که با اون تموم رویاهامو ساخته بودم...

    از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تو یکی از کلاسا درو قفل کردم وشروع کردیم به حرف زدن.صداش برام زیبا بود ولی ازش متنفرشده بودم از دروغایی که گفته بود از اینکه یه عمر عشقمو به پاش ریختم ولی بازیچه ای بیش نبودم.داشت همون چرت و پرت های هیشه گیش رو میگفت.

    -چه عجب زنگ زدی؟

    بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.... 

    قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 185
  • قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر


     

    کارمون شده بود هر روز و هرشب اس بازی و حرف زدن تلفنی باهمدیگه(البته فقط با جیب بنده!!!)

    حتی عکس همدیگه رو ندیده بودیم.ولی با این حال منم بهش دل بسته بودم دختر خوبی بود ولی واسه من عالی ترین بود.شوخ بود و شیرین زبون و کاملا زبون باز و شیطون به معنای واقعیه کلمه.همونی که همیشه آرزشو داشتم.

    با اینکه من از یه خانواده متوسط بودم و اون از یه خانواده  مرفه ولی این من بودم که هر روز دوتا شارژ دو هزاری برای هر دوتامون میگرفتم.حتی روزی می شد که من خرج شارژم به 10 تومنم میرسید ولی اون حتی به خیالشم نبود.

    بقیه در ادامه مطالب

    چهارشمع
  • تعداد بازدید : 185
  • رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

    برای خواندن ادامه متن به ادامه مطالب مراجعه فرمایید

    داستان عاشقانه ی قرار آخر
  • تعداد بازدید : 249
  • نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
    سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.
    کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند....

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطالب مراجعه کنید

    گاهی وقتا …
  • تعداد بازدید : 167
  • گاهی وقتا ...,پیام کوتاه پیام متن های غمگین سایت عاشقانه آخرین دیدار سایت عاشقانه جمله های کوتاه احساسی جمله های غمگین و عاشقانه تنهایی اس ام اس های غمگین اس ام اس غمگین اس ام اس احساسی اس ام اس احساس

     

    گــــــــاهـــی بـــــایـــد زل بـــــزنـــــی به آیــــنه

    خیـــــره بشـــــی به چشـــــمای خـــــودت

    بگـــی :

    به درکـــــــ که دوســــتم نـــــداره ..!

    قصه ی تلخ دخترک زیبا رو
  • تعداد بازدید : 259
  • از پله ها که بالا می آمد، انگار کن داشت از لا به لای رمان های عاشقانه بیرون می آمد!

    درست همان دختری بود که بارها وصفش را در رمان های زمان نوجوانی خوانده بودم.

    هرچقدر بالاتر می آمد همه ی دختران سیه چشم رویایی، بیشتر در چهره اش جان میگرفتند.

    فقط گویی، قد بلند را میان همان صفحات کتابها جا گذاشته بود و ریز نقش شده بود. با لطافت سلام کرد و درون چشمانم خیره شد!

    محو چشمان سیاهش بودم که ...

     

    بقیه داستان در ادامه مطلب...

    داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
  • تعداد بازدید : 222
  • با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم. حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد. نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم! تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است. آره ژینانو! دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد! البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند....
     
    بقیه داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد در ادامه مطلب..