close
تبلیغات در اینترنت
رمان های عاشقانه
سه شنبه 25 تیر 1398
ستاره صاف ایستاد و با لبخند غمگینی جواب داد:-اون شب خیلی تغییر کرده بودم..صدسال یادش نمونده شب عروسی شما تو مستی پیش کی سفره دلشو وا کرده...یلدا خنده شو خورد و با جدیت گفت:-بی خیال؛ دختره که خیلی وقته تو زندگیش نیست. شاید...ستاره با اخم مانع ادامه ی صحبت خوش بینانه ی یلدا شد:-بس کن یلدا...ما مثل دو قطب هم سان یه آهن رباییم، همدیگه رو دفع می کنیم تا جذب..یلدا با شیطنت ابرویی بالا انداخت:-تا قبل از اعترافاتش تو مستی که ازش خوشت می اومد....................................... ستاره برای پرت کردن حواسش…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 252
  • افراد آنلاین : 7
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,429
  • بازدید دیروز : 1,394
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی امروز : 111
  • آی پی دیروز : 126
  • بازدید هفتگی : 2,823
  • بازدید ماهانه : 28,476
  • بازدید سالانه : 329,920
  • بازدید کل : 1,405,629
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 25 تیر 1398
  • آی پی شما : 54.161.118.57
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


عاشقانه
  • تعداد بازدید : 286
  • واژه هایی که عاشقانه می شوند …

    ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …

    عاشقانه هایی که می نویسی جز او …

    همه را به یاد عشقشان بیاندازد…

    و تو …

    همچنان بنویسی بدون این که عشق کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …

    داستان عاشقانه جدید قربانی
  • تعداد بازدید : 329
  •  

    هوا سرد بود،سوزناک و بیرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
    - خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
    توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
    در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
    - خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.


    رسید خونه.زنگ زد.همین که داشت عرق صورتش رو پاک می¬کرد،مادر در رو باز کرد و گفت:
    - سلام،چی شده؟
    محسن لبخند تحمیلی روی لباش جاری کرد و گفت:
    - س¬.....سلام مادر،هیچی آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
    - تو مگه کلید نداری محسن؟
    - بی حواسیه دیگه مادر!
    - از دست تو!

    مادر درحالیکه بسمت آشپزخانه میرفت گفت:
    - پسرم یکم بیشتر به خودت برس،چیزی نمونده ها... .یه هفته دیگه موعد پروازت به انگلیسه.
    محسن صدای پدر راشنید که میگفت:تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!
    - چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟
    محسن که انگار تازه متوجه خضور پدرش شده بود،گفت:
    - اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه اید؟
    - علیک . می¬بینی که هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی! 
    - تو پدرتو ندیدی محسن؟
    - چرا چرا دیدم.یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما...
    مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن میگرفت گفت:
    نگفتم تو پریشونی.
    تو هم اینقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟


    بقیه در ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب پایینی کلیک کنید

    رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم
  • تعداد بازدید : 313
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم

    در ادامه مطالب

    ستاره خودشو مظلوم کرد و با نیشخند بدجنسی که با مظلومیت مصنوعی چهره ش تناقض داشت گفت:
    -جون تو یه آهنگ از قهقرای موسیقی ایرونی پیدا کردیم راست کار خودته...
    بلافاصله پشت گیتار با سر انگشتای کشیده ش ضرب گرفت و با نیشخند شروع کرد خوندن:
    -آهــــــ...نَیِــــر؛ نَیِِِِــــِر؛ دیگه بسه!
    بیا یه بار وفا کن!
    نیر بیا جونمو بستون یا دردم دوا کن.........

    رمان ستاره دنباله دار قسمت اول
  • تعداد بازدید : 222
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت اول در ادامه مطالب

      

    مقدمه:

    گاهی دلم می خواهد

    وحشــیانه غرورت را پاره کنم!

    قلب ترا
    در مشتم بگیرم
    و بفـشارم
    تا حال مرا لحظه ایی بفهمی…!

     

    خلاصه:
    ستاره بعد از زلزله و ازدست دادن پدرش یه جورایی سرپرست خانواده خودشو می بینه و در این بین از غرورو زیاد دست کمک کسی رو قبول نمی کنه، تا این که

    بعد از سالها سروکله ی عموی خانواده پیدا می شه و باعث می شه تا ستاره برای کم نیوردن دست به کار عجیبی بزنه و......... 

    داستان عشق پولی
  • تعداد بازدید : 309
  • داستان عشق پولی

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت

    اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است...

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    دانلود رمان عاشقانه افسون کمند
  • تعداد بازدید : 247
  • afsoon kamand دانلود رمان عاشقانه افسون کمند

    نام کتاب : افسون کمند

     حجم کتاب : ۲٫۲۶ مگابایت

     تعداد صفحات : ۲۳۲

     قالب کتاب : PDF

     خلاصه داستان : زندگی یه خاطره می شه ، یه تصویر دور از دنیای دیروز. دنیای دیروزی که فراموش می شه.
    عشقی که گم می شه و جاش خالی می شه. گذشته ای که گم شده و آینده ای که صدات می زنه. آینده ای که به دیروز گره خورده. حقیقتی که واقعیت می شه و دروغی که حقیقت، حقیقتی که پذیرفتنی نیست.و دنبال واقعیت می گردی…
    واقعیتی که شب ها بین خواب و خیال سرگردونه.واقعیتی که گم شده تو خاطره ها.خاطره هایی که ازشون یه رویا شایدم کابوس مونده.و اون نگاه مشکی یه سوء تفاهم نمی تونه باشه…….

    برای دانلود به ادامه مطالب مراجعه فرمایید

    قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر
  • تعداد بازدید : 202
  • قسمت سوم داستان عاشقانه صابی و هاجر


     

    کارمون شده بود هر روز و هرشب اس بازی و حرف زدن تلفنی باهمدیگه(البته فقط با جیب بنده!!!)

    حتی عکس همدیگه رو ندیده بودیم.ولی با این حال منم بهش دل بسته بودم دختر خوبی بود ولی واسه من عالی ترین بود.شوخ بود و شیرین زبون و کاملا زبون باز و شیطون به معنای واقعیه کلمه.همونی که همیشه آرزشو داشتم.

    با اینکه من از یه خانواده متوسط بودم و اون از یه خانواده  مرفه ولی این من بودم که هر روز دوتا شارژ دو هزاری برای هر دوتامون میگرفتم.حتی روزی می شد که من خرج شارژم به 10 تومنم میرسید ولی اون حتی به خیالشم نبود.

    بقیه در ادامه مطالب

    داستان عاشقانه ی قرار آخر
  • تعداد بازدید : 276
  • نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
    سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.
    کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند....

    برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطالب مراجعه کنید

    داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
  • تعداد بازدید : 239
  • با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم. حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد. نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم! تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است. آره ژینانو! دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد! البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند....
     
    بقیه داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد در ادامه مطلب..