close
تبلیغات در اینترنت
سایت داستان
دوشنبه 03 تیر 1398
دم در بزرگ دادگاه که رسید حس بدی همه ی وجودش رو فرا گرفت. شاید نباید اینقدر تند می رفت.شاید بهتر بود کمی بیشتر صبر می کرد.یاد آخرین روز دعواشون افتاد.اون روزها خیلی کم طاقت شده بود. به خاطر مریضی فرهاد ،پسرعموش ،خیلی ناراحت بود.فرهاد پسر عموی بزرگش بود که مدتها پیش وقتی در رقابت با کامران سر خواستگاری از نرگس برنده نشد،سفر به خارج رو به موندن تو ایران ترجیح داد و حالا برگشته بود و هیچ کس از برگشتن و مریضی اون خبر نداشت.نرگس تنها کسی بود که در خفا پرستاری فرهاد رو هم می کرد. بقیه داستان…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 251
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 4,272
  • بازدید دیروز : 1,368
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 2
  • آی پی امروز : 134
  • آی پی دیروز : 144
  • بازدید هفتگی : 4,272
  • بازدید ماهانه : 52,510
  • بازدید سالانه : 296,342
  • بازدید کل : 1,372,051
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 03 تیر 1398
  • آی پی شما : 3.83.236.51
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


کدام هستید؟ شیشه یا آئینه
  • تعداد بازدید : 284
  • کدام هستید؟ شیشه یا آئینه
    جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: «چه می‌بینی؟»
    گفت: «آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.»
    بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: «در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟»
    گفت: «خودم را می‌بینم!»

     

    عارف گفت: «دیگر دیگران را نمی‌بینی، در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده‌اند. اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی شیشه‌ای را با هم مقایسه کن؛ وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی یا ...) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
    داستان کوتاه 2014
  • تعداد بازدید : 212
  • تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت ، گفت :

    آقا ببخشید، مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه

    من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا

    این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید

    قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا

    اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه، پیر زن رو پیدا کردم

    گفتم این امانتی مال شماس، گفت حامد پسرم تویی؟

    گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

    دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری

    شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟

    پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟

    تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت ۴ ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده

    باید تسویه کنید

    حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن

    آخر چک و نوشتم دادم دستش

    ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم

    هر چند که پسرش خیلی  …  بود

    اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه

    رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد

    بیا تو مادر

    داستان عاشقانه و کوتاه ایستگاه عشق…
  • تعداد بازدید : 250
  •  

    باز رسیدیم به ایستگاه 
    بارون همه جا رو خیس کرده بود 
    شب بود…
    راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم… 
    خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم…
    بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم
    یادته… عشقم بودی… 
    مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری… رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
    گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت…

    حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!! 
    هوا سرد بود… ولی کاپشنم تنم بود…!!! 
    رسیدم خونه… جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود 
    یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود… 
    یه چایی داغ بعدشم خواب… 
    صبح فردا رسید… حس بدی بود
    سرما خورده بودم تنهای تنها…

    داستان سه پیشنهاد
  • تعداد بازدید : 326
  • Zendegi داستان سه پیشنهاد

    آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد.

    خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری.

    تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت

    بقیه داستان در ادامه مطالب

    رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم
  • تعداد بازدید : 306
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت دوم و سوم

    در ادامه مطالب

    ستاره خودشو مظلوم کرد و با نیشخند بدجنسی که با مظلومیت مصنوعی چهره ش تناقض داشت گفت:
    -جون تو یه آهنگ از قهقرای موسیقی ایرونی پیدا کردیم راست کار خودته...
    بلافاصله پشت گیتار با سر انگشتای کشیده ش ضرب گرفت و با نیشخند شروع کرد خوندن:
    -آهــــــ...نَیِــــر؛ نَیِِِِــــِر؛ دیگه بسه!
    بیا یه بار وفا کن!
    نیر بیا جونمو بستون یا دردم دوا کن.........

    رمان ستاره دنباله دار قسمت اول
  • تعداد بازدید : 216
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت اول در ادامه مطالب

      

    مقدمه:

    گاهی دلم می خواهد

    وحشــیانه غرورت را پاره کنم!

    قلب ترا
    در مشتم بگیرم
    و بفـشارم
    تا حال مرا لحظه ایی بفهمی…!

     

    خلاصه:
    ستاره بعد از زلزله و ازدست دادن پدرش یه جورایی سرپرست خانواده خودشو می بینه و در این بین از غرورو زیاد دست کمک کسی رو قبول نمی کنه، تا این که

    بعد از سالها سروکله ی عموی خانواده پیدا می شه و باعث می شه تا ستاره برای کم نیوردن دست به کار عجیبی بزنه و......... 

    داستانک جدید و خواندنی ” اندکی صــبــر “
  • تعداد بازدید : 277
  • دم در بزرگ دادگاه که رسید حس بدی همه ی وجودش رو فرا گرفت.

    شاید نباید اینقدر تند می رفت.شاید بهتر بود کمی بیشتر صبر می کرد.یاد آخرین روز دعواشون افتاد.اون روزها خیلی کم طاقت شده بود.

    به خاطر مریضی فرهاد ،پسرعموش ،خیلی ناراحت بود.فرهاد پسر عموی بزرگش بود که مدتها پیش وقتی در رقابت با کامران سر خواستگاری از نرگس برنده نشد،سفر به خارج رو به موندن تو ایران ترجیح داد و حالا برگشته بود و هیچ کس از برگشتن و مریضی اون خبر نداشت.نرگس تنها کسی بود که در خفا پرستاری فرهاد رو هم می کرد.

    بقیه داستان در ادامه مطالب