close
تبلیغات در اینترنت
سایت رمان های عاشقانه
سه شنبه 25 تیر 1398

 
پسر به دختر گفت :
اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت :
ممنونم...
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...
 
بقیه داستان در ادامه مطلب ...
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • melika
  • ronak
  • kami
  • just-m-p
  • reza
  • elenajoon
تبلیغات
جای تبلیغات شما
تنهایی در صفحات اجتماعی


lenzor.com/tanhaee98



instagram.com/tanhaee98


سیم کارت خود را شارژکنید
❤しѲ√乇❤

I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

♥♥HEART♥♥


╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1526
  • کل نظرات : 145
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 252
  • افراد آنلاین : 7
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,433
  • بازدید دیروز : 1,394
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی امروز : 111
  • آی پی دیروز : 126
  • بازدید هفتگی : 2,827
  • بازدید ماهانه : 28,480
  • بازدید سالانه : 329,924
  • بازدید کل : 1,405,633
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 25 تیر 1398
  • آی پی شما : 54.161.118.57
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
قلب من

قـــلب من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم

 از ته دل دوسـت میدارد.

هیس…!

هیس

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند

بگذار

لحظه ای ارام بگیرم

آغوشــــ تــــ♥ـــــو

سهم “من” از “تو

عشق نیست ،

ذوق نیست ،

اشتیاق نیست ،

همان دلتنگی بی پایانی است

که روزها دیوانه ام می کند!!

فال حافظ
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !

ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ !
 ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ...
ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ ..
ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ...
ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
کدومش قشنگ تره؟؟!!





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
< سایت عاشقانه 72 لاو =============
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
Welcome To Tanhaee98

خداوندا...

تــو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا..

مرا مگذار تـــنها لحظه ای حتی به خود ..

 


داستان عاشقانه و کوتاه ایستگاه عشق…
  • تعداد بازدید : 261
  •  

    باز رسیدیم به ایستگاه 
    بارون همه جا رو خیس کرده بود 
    شب بود…
    راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم… 
    خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم…
    بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم
    یادته… عشقم بودی… 
    مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری… رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
    گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت…

    حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!! 
    هوا سرد بود… ولی کاپشنم تنم بود…!!! 
    رسیدم خونه… جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود 
    یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود… 
    یه چایی داغ بعدشم خواب… 
    صبح فردا رسید… حس بدی بود
    سرما خورده بودم تنهای تنها…

    تو …
  • تعداد بازدید : 230
  • دل درد گرفته ام ان قدر که فنجـــــــــــــــــــان های قهــــــــــــــــــــــــــــوه را سرکشیده ام

     

    امـــــــــــــا

     

     

    تو تــــــــــــــه هیچکدام نبودی…

    داستان کوتاه “نیمه ی تمام”
  • تعداد بازدید : 281
  • 64534234049602398507

    قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

    دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند

    چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

    قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

    دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

    قاضی از جا بلند شد.

    رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!

    دخترک آه کشید: گیج شدم.

    قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

     

    دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟

    داستان عاشقانه جدید قربانی
  • تعداد بازدید : 329
  •  

    هوا سرد بود،سوزناک و بیرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
    - خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
    توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
    در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
    - خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.


    رسید خونه.زنگ زد.همین که داشت عرق صورتش رو پاک می¬کرد،مادر در رو باز کرد و گفت:
    - سلام،چی شده؟
    محسن لبخند تحمیلی روی لباش جاری کرد و گفت:
    - س¬.....سلام مادر،هیچی آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
    - تو مگه کلید نداری محسن؟
    - بی حواسیه دیگه مادر!
    - از دست تو!

    مادر درحالیکه بسمت آشپزخانه میرفت گفت:
    - پسرم یکم بیشتر به خودت برس،چیزی نمونده ها... .یه هفته دیگه موعد پروازت به انگلیسه.
    محسن صدای پدر راشنید که میگفت:تو هم کشتی مارو با این انگلیس رفتن پسرت!
    - چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره ؟
    محسن که انگار تازه متوجه خضور پدرش شده بود،گفت:
    - اِ اِ اِ اِ اِ سلام بابا.شما خونه اید؟
    - علیک . می¬بینی که هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی! 
    - تو پدرتو ندیدی محسن؟
    - چرا چرا دیدم.یعنی ندیدم.یعنی دیدما اما...
    مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن میگرفت گفت:
    نگفتم تو پریشونی.
    تو هم اینقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوب نیست؟


    بقیه در ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب پایینی کلیک کنید

    قلب ...
  • تعداد بازدید : 295
  •  

    پسر به دختر گفت :

    اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

    دختر لبخندی زد و گفت :

    ممنونم...

    تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...

     

    بقیه داستان در ادامه مطلب ...